تبليغاتX
درجستجوي معنا

نماز غذاي روحبرخي از کارشناسان معتقدند نماز خواندن تنها غذاي روح انسان نيست , بلکه جسم انسانها را نيز تقويت مي کند و آنها را در مبارزه با مشکلات روزمره ياري مي دهد . وقتي چشمها در حالت نماز ثابت مي ماند جريان فکر هم خود به خود آرام شده و در نتيجه تمرکز فکر افزايش مي يابد. ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصي مانند نزديک بيني مي شود و به لحاظ رواني اين حالت باعث افزايش مقاومت عصبي فرد شده و بيي خوابي و افکار ناآرام را از انسان دور مي کند.

ايستادن در حالت نماز باعث تقويت حالت تعادلي بدن شده و قسمت مرکزي مخچه که محل کنترل اعمال و حرکات ارادي است را تقويت مي کند و اين عمل باعث مي شود فرد با صرف کمترين نيرو و انرژي به انجام صحيح حرکات بعدي بپردازد. نماز قسمت فوقاني بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقويت کرده و آن را در حالت مستقيم نگاه مي دارد. تقويت احشاء و ماهيچه هاي شکم , حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع يبوست مزمن سوء هاضمه و بي اشتهايي از ديگر خواص نماز خواندن و رکوع در نماز است.

کارشناسان مي گويند در حالت رکوع ماهيچه هاي اطراف ستون مهره ها منبسط مي شود کخ در متعادل و آرام کردن سمپاتيک موثر است. مدت زمان خواندن ذکر رکوع نيز باعث تقويت عضلات صورت و گردن ساق پا و رانها مي شودو به اين ترتيب به جريان خون در قسمتهاي مختلف بدن سرعت مي بخشد. تنظيم متابوليسم بدن فراهم نمودن زمينه از بين رفتن اکثر بيماري ها از بدن , کمک به افزايش حالت استواري و استحکام مغز و بهبود ناراحتي هاي تناسلي و نارسايي هاي تخمدان از ديگر خواص رکوع در نماز است.

سجده نيز ستون مهره هاي بدن را تقويت کرده و دردهاي سياتيک را آرام مي کند. سجده علاوه بر از بين بردن يبوست و سوء هاضمه ,پرده ديافراگم را تقويت کرده و به دفع مواد زايد بدن به دليل فشرده شدن منطقه شکمي کمک مي کند. سجده همچنين باعث افزايش جريان خون در سر شده که اين امر با تغذيه اين غدد باعث حفظ شادابي , زيبايي و طراوت پوست مي شود. حالات سجده به واسطه باز شدن مهره ها از يکديگر باعث کشيده شدن اعصابيکه قسمتهاي مختلف بدن را به مغز وصل مي کند,شده و اين اعصاب را در يک حالت تعادلي قرار مي دهد که اين عم براي سلامت انسان بسيار حائز اهميت است سجده باعث آسودگي و آرامش در فرد شده و عصبانيت را تسکين مي دهد. استحکام بخشيدن و تقويت عضلات پاها و ران ها , کمک به نفخ معده و روده , بهبود فتق , از خواص نشستن بعد نماز است.

روشن است که نماز فلسفي خاص خود را دارد که معراج مومن و مايه ي قرب به حق است و آن را بايد فقط براي خداوند تعالي خواند و نه به انگزه فوايد و آثاري از اين دست, ولي آگاهي از اين دست نظرات علمي نيز مي تواند براي برخي مفيد باشد

سایت: میعادگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:26  توسط جوياي معنا  | 
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک میشود! 

و به قدر نیاز تو فرود می آید!

و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!

و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!

یتیمان را پدر میشود و مادر...

محتاجان برادری را برادر میشود...

عقیمان را طفل میشود!

نا امیدان را امید میشود!

گمگشتگان را راه میشود!

در تاریکی ماندگان را نور میشود...

رزمندگان را شمشیر میشود!

پیران را عصا میشود!

محتاجان به عشق را عشق میشود...!!!

خداوند همه چیز میشود...همه کس را...!

به شرط اعتقاد...

 به شرط پاکی دل...

 به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف!

و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...!

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند!

در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند!

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود؟!؟!؟

 

<<ملاصدرا>>

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:53  توسط جوياي معنا  | 
دو فرشته  

 دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند. بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کار را کرده، پاسخ داد(( همه امور بدان گونه که مي نمايند، نيستند!))

شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند، گاو آنها که تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟
خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد!

فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بودم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم!

همه امور به دان گونه که نشان مي دهند، نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.

پس به گوش باشيد شايد کسي که زنگ در خانه تو را مي زند فرشته اي باشد و يا نگاه و لبخندي که تو بي تفاوت از کنارش مي گذري، آنها باشند که به ديدار اعمال تو آمده اند!

سایت: میعادگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 7:35  توسط جوياي معنا  | 
 

موهاتونو براتون شونه کنم؟  

اليزا توي فرودگاه منتظر نشسته بود تا سوار هواپيماش بشه. جايي که نشسته بود، افراد منتظر ديگه‌اي هم بودن که اليزا اونا رو نمي‌شناخت.
همين طور که منتظر بود، کتاب‌مقدسش رو درآورد و شروع کرد به خوندن.
يک دفعه احساس کرد که همه مردم اطرافش دارن بهش نگاه مي‌کنن. اليزا سرشو بالا کرد و متوجه شد که دارن به يک جايي درست پشت سر اون نگاه مي‌کنند.
برگشت تا ببينه همه دارن به چي نگاه مي‌کنن؛ و ديد که مهماندار داره يک صندلي چرخداري  رو هل ميده که زشت ترين پيرمردي که تا به حال ديده بود، روش نشسته. اليزا مي‌گفت پيرمرد موهاي بلند سفيدي داشت که فوق‌العاده درهم و آشفته بود. صورتش پر از چين و چروک بود و اصلاً هم مهربون به نظر نمي‌رسيد.

اون مي‌گفت نمي‌دونم چرا ولي حس خاصي بهش پيدا کردم و فکر کردم که خدا از من مي‌خواد تا بهش بشارت بدم. مي‌گفت تو فکرم به خدا مي‌گفتم: "اوه خداوندا ! خواهش مي‌کنم، الان نه! اينجا نه!"

مهم نبود اليزا چي فکر مي‌کرد، اون نمي‌تونست از ياد پير‌مرد بياد بيرون. و يک دفعه فهميد که دقيقاً خدا ازش چي مي‌خواد. اون بايد مي‌رفت و موهاي پير‌مرد رو شونه مي‌کرد!!!

اون رفت و جلوي صندلي پيرمرد زانو زد و گفت:
"آقا، اين افتخار رو به من ميديد که موهاتونو براتون شونه کنم؟"

پيرمرد گفت: "چي ؟؟؟"
اليزا فکر کرد: "خوب خدا رو شکر، مثل اينکه گوشاش سنگينه"
دوباره يکم بلند‌تر گفت: "آقا، اين افتخار رو به من ميديد که موهاتونو براتون شونه کنم؟"
پير‌مرد گفت: "اگه مي‌خواي با من صحبت کني بايد صداتو ببري بالا، من تقريباً نا‌شنوا هستم."

بنا‌بر‌اين اين‌ دفعه اليزا داد زد: "آقا، اين افتخار رو به من ميديد که موهاتونو براتون شونه کنم؟"

همه داشتن نگاه مي‌کردن تا ببينن جوابش چي مي‌تونه باشه. پير‌مرد با سر‌در‌گمي بهش نگاه کرد و گفت: "خوب، اگه واقعاً خودت مي‌خواي، باشه!"

اليزا مي‌گفت من حتي شونه هم نداشتم، اما با اين حال فکر کردم که اين درخواست رو حتماً بکنم.
پير‌مرد گفت: "توي کيفي که به پشت صندليم آويزونه يه نگاهي بکن، يه دونه شونه توش هست."

اليزا درش آورد و شروع کرد به شونه کردن. (اون يه دختر کوچولوي مو بلند داشت، پس حسابي تجربه داشت که چه‌جوري گره‌هاي مو رو مي‌تونه باز کنه). اليزا يه مدت طولاني کار کرد تا بالأخره آخرين گره رو هم درآورد.

همون موقع که داشت کارشو تموم مي‌کرد، شنيد که پيرمرد داره گريه مي‌کنه. رفت و دستشو روي زانوهاي مرد گذاشت و جلوي صندليش زانو زد و مستقيماً به چشماش نگاه کرد. و گفت: "آقا، شما عيسي رو مي‌شناسين؟"
جواب داد: "بله، البته که مي‌شناسم. مي‌دوني، همسرم به من گفت تا تو عيسي رو نشناسي نمي‌توني با من ازدواج کني. منم همه‌چيز رو راجع به عيسي ياد گرفتم و سال‌ها پيش ازش خواستم که به قلب من بياد، قبل از اينکه با همسرم ازدواج کنم."

پير‌مرد ادامه داد: "مي‌دوني، من الان تو راه رفتن به خونه هستم؛ براي اينکه همسرمو ببينم. من براي يه مدت خيلي طولاني توي بيمارستان بودم، و بايد يه جراحي توي اين شهر که کلي از خونه‌ام دوره، انجام مي‌دادم. همسرم نمي‌تونست باهام بياد چون خودش هم خيلي شکسته شده."
اون گفت: "من خيلي نگران موهام بودم که چقدر آشفته به نظر مي‌رسه، دلم نمي‌خواست که همسرم منو با اين قيافه وحشتناک ببينه، و خودم هم نمي‌تونستم موهامو شونه کنم."

همين طور که داشت از اليزا به خاطر کارش تشکر مي‌کرد، اشک از گونه‌هاش پايين مي‌ريخت. اون همين‌جور پشت سر هم تشکر مي‌کرد.
اليزا هم گريه‌اش گرفته بود، همه مردمي که اون‌جا شاهد ماجرا بودن، اشک مي‌ريختن. همين‌طور که همشون داشتن سوار هواپيما مي‌شدن، مهماندار که خودش هم گريه کرده بود، اليزا رو متوقف کرد و پرسيد: "چرا اين کار رو کردي؟"

و اون‌جا دقيقاً فرصت مناسب بود، چون دري باز شده بود تا بشه محبت خدا رو با يک نفر در ميون گذاشت.
اليزا گفت: "ما هميشه طريق‌هاي خداوند رو درک نمي‌کنيم، ولي آماده باش، خدا ممکنه از ما استفاده کنه تا نياز کسي رو بر‌طرف بکنه، همون طور که نياز اين پير‌مرد رو برطرف کرد، و در همون لحظه، يه جان گمشده رو که نياز داشت تا از محبت خدا بشنوه، صدا زد."

از:سایت میعادگاه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:35  توسط جوياي معنا  | 
 

fetr

 

خداحافظ ، ماه نفس های مسیحایی

اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند.

اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است.

جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است.

امشب آخرین یشتها ، گاثه ها ، سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست.

سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در میدان بزرگ مصلا ، در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ،

آفریدگارا تو مرا آفریدی تا نامهای تو را یاد بگیرم ، و تو را به هزار و یک نام مقدس فرابخوانم و با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مکرر بدارم.

خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی.

بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گردوغبار ، بشویم و پاک کنم.

تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیایم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم.

خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند.

سایت تبیان

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:1  توسط جوياي معنا  | 
 

اگر شما به مشکلات پشت کنید سختی ها هیچگاه به شما پشت نخواهند نمود بهترین راه ، مبارزه پیگیر و همیشگی با سختی هاست .

 

آنکه مدام از کمبودها و ناراستی های زندگی خویش سخن می گوید دوست خوبی برای تو نخواهد بود .


 

آنان که مدام دل نگران ناتوانان هستند هیچ گاه نمی توانند ناتوانی را نجات بخشند ! با اشک ریختن ما ، آنها توانا نمی شوند باید توانا شد و آنگاه آستین همت بالا زد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:14  توسط جوياي معنا  |