تبليغاتX
درجستجوي معنا

با یاد آن که خشم و جسارت بود

دکتر علی شریعتی

وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر می‌کردند ممکن است چه تغییری کرده باشد؛ یعنی فارسی را به سختی حرف می‌زند؟ باز هم می‌شود با او سر یک سفره نشست و آبگوشت خورد؟ وقتی از قطار پیاده شد، همان گیوه‌ها پایش بود. چشم‌های تیزش می‌خندید و دنبال چهره‌های آشنا می‌گشت. تا شروع کرد به خوش وبش. همه اضطراب‌ها ریخت که «ای وای لهجه‌اش هم که هنوز عوض نشده!» این تصویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد؛ کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش  حرف زد. می‌گویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت: همان‌هایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی می‌خواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود. حالا سرشان را بالا می‌گرفتند و نماز جماعت می‌خواندند. دین را جور دیگری بین جوان‌ها آورده بود.البته دوست و دشمن در حقش بی‌انصافی کردند چون هر کس خواست او را از آن خود کند و هیچ‌وقت آنطور که بود. آن‌طور که خودش دوست داشت و همه زندگی‌اش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت. به نقد کشیده نشد، یا بتش کردند یا ملحدی بی‌خدا...

 او انسان آرمان خواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود، آن‌طور که دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچ‌کاری را بر دلش نگذاشت؛ هر چند زندگی برای چنین کسی و کسانی که با او زندگی می‌کنند راحت نیست. اما کسانی که بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تأثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غم‌هایش اضافه کردند. تعدادشان کم نیست؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت. شناختن این آدم‌ها شاید به شناختن مردی به این وسعت کمک کند.

تشییع جنازه دکتر علی شریعتی

آنها که رفتند کاری حسینی کردند ، آنها که هستند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.

حضرت زینب (س) (زبان علی در کام)

دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود؛ کنار کسی که «جوانمردان از رکابش جوانمردی آموختند» اما شاید فکر نمی‌کرد تقدیرش این گونه باشد. وصیت کرده بود او را پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند.

دوستان‌اش او را از لندن به دمشق بردند. امام موسی‌صدر بر او نماز خواند و در قبرستان کنار زینبیه به خاکش سپردند؛ کنار کسی که اعتراف می‌کرد حیرت زده‌اش می‌کند که انسان تا کجا می‌تواند برسد.

 

شریعتی و فاطمه سلام الله علیها

شریعتی در وصف فاطمه سلام الله علیها می گوید و می گوید و اینچنین در اوج رها می کند که : ...اینها همه هست و این همه فاطمه نیست، فاطمه فاطمه است

 

شاید در آن زمان هیچ جوانی نبود که به شکلی از دکتر شریعتی تأثیر نگرفته باشد اما چه کسانی بر زندگی خود او تأثیر گذاشتند؟

ثقه‌الاسلام علوی

مشرب تصوف و حکمت داشت و به همین خاطر مورد انتقاد خیلی از اهالی علم بود. شریعتی 15 سال پای درس دین و عرفان او نشست. او را به آیت‌اللهی قبول داشت و بسیاری از معنویات و شیرازه اصلی دینش را مدیون او می‌دانست و نگاه بدیعش را می‌پسندید و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پای افکار استاد حک شده است.

حجت‌الاسلام والمسلمین فلسفی (دوست و همرزم)

تنها کسی که به اعتراف دکتر، حسادتش را برانگیخت همین دوست گرمابه و گلستان‌اش بود؛ از آن دوست‌های یک روح در 2 کالبد؛ کسی که باعث شد علی بازی‌گوش، هوای پشت‌بام و کاغذ‌بازی از سرش بیفتد و به درس و مشق علاقه‌مند شود و حتی از او جلو بزند. 12 سال با هم پشت میز و نیمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط همدرس و همرزم نبودند. اوایل دوران دانشجویی، مسوولیت برگزاری مراسم سالگرد 9 اسفند- همان روزی که دکتر مصدق بعد از سقوط، دوباره روی کار آمده بود- با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند. بعد از بازجویی از فلسفی، شریعتی را برده بودند به بند مجرمان عادی و او را به بند زندانیان سیاسی . فلسفی خودش را متهم اصلی معرفی کرده بود و این برای او قابل تحمل نبود که این همه حقارت بکشد حتی پنجره سلولش را باز کرده بود و هر چه بد و بیراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود.

- با مرحوم محمدتقی فلسفی معروف اشتباه نکنید.

دکتر علی شریعتی

رزاس(دختری با چشمانی به رنگ ابر)

جلوی کافه مادام کانار، مشرف به رودخانه مقدس به تماشای غروب می‌نشستند. یک سال، تقریبا هر روز، دختر او را شلخته خطاب می‌کرد چون همین یک کلمه فارسی را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمی‌زد اما رزاس می‌گفت؛ حرف‌هایش را می‌فهمد و چه بهتر از این دختر کم‌حرف بود و بر خلاف دیگران او ار نمی‌ستود بلکه می‌کاویدش...

رزاس به تورویل رفت و از آنجا نتیجه کاوش‌هایش را برای او فرستاد؛ «تو در بسیاری از راه‌ها رشید و هموار و نیرومند و زیبا راه می‌روی اما در زندگی کردن، همچون افلیجی هستی ... به همان اندازه که به همه کسانی که با تو آشنایی دارند لذت می‌دهی و می ارزی، به کسانی که با تو زندگی می‌کنند رنج خواهی داد و بی‌ثمر خواهی بود» و دکتر پذیرفته بود؛ به نظرش راست گفته بود!

 

محمدتقی شریعتی (پدر، قرآن‌شناس و متخصص در فلسفه اسلام)

برادر کوچک پدرش بود. او بود که علی را با کتاب رفیق کرد و هنر فکر کردن و انسان بودن را یادش داد وقتی معلم ششم دبستان‌اش به پدر گفت «از همه معلم‌ها باسوادتر است و از همشاگردی‌هایش تنبل‌تر!». از ته دل شاد شد اما گاهی که از گله معلم‌ها شاکی می‌شد، نصیحتش می‌کرد، «پسرجان، یک ساعت هم درس خودت را بخوان» و او باز هم خونسرد و ساکت می‌رفت بین کتاب‌هایی که دورتادور کتابخانه توی قفسه‌ها چیده شده بودند و او را به خود می‌خواندند. پدر کتاب می‌خواند و پسر کنجکاو رد کتاب را می‌گرفت و از ترس اینکه پدر منعش کند این مناسب سن تو نیست، گاهی پنهانی می‌خواندش. اما پدر دیگر می‌دانست پسر، معجونی است که هر چند می‌چزاندش اما هر چه پدری برای پسرش آرزو می‌کند، او دارد...

 پدر به چشم پسر همیشه با ایمان و استوار بود حتی وقتی برایش گفتند که «وقتی در زندان بودی، نیمه‌های شب از خواب می‌پرید، به کتابخانه می‌رفت. سر سجاده‌اش می‌نشست و دعایت می‌کرد گاه عقد‌ه‌اش می‌ترکید اما خودش را ساکت می‌کرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا می‌زد».

 

ژرژگورویچ (استاد جامعه‌شناسی)

همکلاسی‌هایش او را گورویچ‌‌شناس لقب داده بودند می‌گفتند از مریدان و شیفتگان و نزدیکان فکری اوست. در 5 سالی که شاگردی‌اش را کرده بود، تنها کسی بود که افکار پیچیده استاد را خوب می‌فهمید. به او که می‌رسیدند، به شوخی به گورویچ‌ متلک می‌گفتند دکتر او را بزرگ می‌دانست چون عقلش را سیراب می‌کرد.

گورویچ نابغه، یهودی و چپ بود و از روسیه فراری. روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن. 20 سال در اروپا و آمریکا آوارگی کشید چون فاشیست‌ها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیست‌های استالینی به خونش تشنه بودند.

 

موریس مترلینگ (نویسنده کتاب «اندیشه‌های مغز بزرگ»)

دبیرستانی بود و عاشق کتاب. آن روز بعد از ظهر، سرسفره ناهار، پدر با غذا بازی می‌کرد و کتاب «اندیشه‌های مغز بزرگ» را می‌خواند آن روزها بازار این کتاب داغ بود. او هم کنار پدر نشست. کتاب با این جمله شروع شده بود؛ «وقتی شمعی را پف می‌کنیم، شعله‌اش کجا می‌رود؟» و همین جمله کاری بود. به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد؛ دیگر فلسفه شد همدم همیشگی‌اش. به نظر، او و مترلینگ شباهت‌هایی با هم داشتند؛ مثلا اینکه موریس در انشا استعداد فوق‌العاده‌ای داشت. افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود و به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه می‌کرد.

 

فخرالدین حجازی (خطیب مشهوردوست مخصوص)

همه فخرالدین حجازی را به سخنوری می‌شناسند؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشاد که بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد لقبش «گنج نطق‌های آتشین» بود. نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش می‌گفت در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد این‌قدر تند نرود. قدیمی‌ترها می‌گویند در دربار  مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود ولی کم‌کم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت با جمعشان همراه شد. جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود.

دکتر علی شریعتی

ابراهیم انصاری زنجانی

دشمن زیاد بود؛ مخالفت، تهمت و حرف‌های ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود. دکتر اغلب سکوت می‌کرد انگار که بخشیده باشد اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمی‌بخشد؛ چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد می‌روند، منحرفند، مشکل جنسی دارند؟ دکتر بر آشفته شده بود و جواب داده بود؛ «من همه کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشته‌اند می‌بخشم به جز انصاری زنجانی را».

 

پروفسور شاندل (قدری فیلسوف، قدری شاعر و قدری سیاستمدار)

خودش می‌گفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری، از نظر هنری و فکری (علمی و اعتقادی) تحت تأثیر اوست. نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت؛ «شمع» (که به فرانسه می‌شود شاندل)؛ «و شمع چیزی نیست جز آمیزه نخستین حروف نام کامل من»

شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچ‌وقت «انسان حیوان ناطق است» ارسطو را نپذیرفت. با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین می‌کرد و از اشراق شرق بهره‌ها می‌برد. بعضی می‌گویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمی‌توانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید. سعی می‌کرد قلم و زبان و نگاه او را داشته باشد.

 

پروفسور لویی ماسینیون (استاد و اسلام شناس)

«آه، اگر در زندگی ماسینیون را نمی‌شناختم و این حادثه بزرگ رخ نمی‌داد، تا آخر عمر از چه چیزها بی‌خبر می‌ماندم»

پیرمردی 79 ساله که به چشم دکتر زیبا بود، با چهره‌ای استخوانی، چشم‌های ناآرام، همیشه در فکر، بی‌‌دقت به اطراف و دقیق در تفکر. مردی زودجوش که از زیبایی به همان اندازه بی‌طاقت می‌شد که از زشتی . شریعتی او را تقدیس می‌کرد و دوستش داشت. استاد روح سرکش شاگرد را سیراب می‌کرد و فوت و فن «فاصله گرفتن از ابتذال» را یادش می‌داد. ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (س) گذاشته بود دکتر کتاب «سلمان پاک» استادش را ترجمه کرد و در جمع‌آوری خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا(س) همراهش بود. همیشه از آن 2‌سالی که با استاد گذرانده بود، به عنوان «اوقات پرافتخار و فراموش نشدنی زندگی‌اش» یاد می‌کرد.

دکتر علی شریعتی

پوران شریعت‌رضوی (دوست و همسر)

«در آن سال‌های اول که تازه با هم آشنا شده بودیم، با هم همکلاس بودیم و هنوز پایه زندگی من نگذاشته بود، من چه بودم؟ که بودم؟ جوانی بودم پیر! جوانی بدبین، تلخ‌اندیش، تنها، گریزپا، سربه هوا و غرق در خیال» علی شریعتی، پوران شریعت‌رضوی را در دانشگاه دید اسم و رسم‌اش را از پیش‌تر می‌شناخت؛ به خاطر برادرش که 16 آذر جلوی دانشگاه شهید شده بود. پوران در آبان 1313 در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد.

پدرش، علی‌اکبرشریعت‌رضوی (از سادات رضوی) خادم آستان قدس و از بازاریان قدیمی مشهد بود. او و علی شریعتی 19 سال با هم زندگی کردند که به قول شریعت‌رضوی، «زندگی خانوادگی» در این 19 سال بیشتر حاشیه بود تا متن. «متن، دغدغه‌ها و آرمان‌های علی بود. با وجود این، همیشه قدرشناس بود و گهگاه این شعر حافظ را برایم زمزمه می‌کرد؛ تو پیک خلوت رازی و دیده بر سرراهت به مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی».

 

منبع: همشهری جوان

 

ازوبلاگ :   http://harimedel.persianblog.ir/

 هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی. خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا تو را بر همه ی این نعمتها شکر می کنم.

*    *    *    *    *       *    *

ای حیات! با تو وداع می کنم؛ با همه ی زیبایی هایت؛ با همه ی مظاهر جلال و جبروتت؛ با همه ی کوه ها و دریاها و صحراها با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم.

ای پاهای من! می دانم شما چابکید؛ می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبانم ربوده اید؛ می دانم فداکارید؛ می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم....

من می خواهم که شما به بلندیِ طبع ِ بلندم به حرکت در آیید. به قدرتِ اراده ی آهنینم محکم باشید. به سرعت ِ تصمیمات و طرح هایم سریع باشید.

این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به نقطه دلخواه برسانید. در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید.

من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم؛ آرامش ابدی. دیگر شما را زحمت نخواهم داد.

دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد.

دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.

دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد.

از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد.

از بی غذایی، از گرما و سرما شِکوه نخواهید کرد.

آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود؛ اما این لحظات حسّاس ، لحظات وداع با زندگی و عالم ؛ لحظات لقاء پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، باید زیبا باشید....

( دکتر چمران لحظاتی قبل از شهادت با خود چنین نوشته است! )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط جوياي معنا  | 
 

در ابتدای هزاره سوم هر روز با شگفتی­های بسیاری در علم مواجه می­شویم. عصر، عصر دانش و ارتباطات پیشرفته است. گویی آدمی در ماشینی با سرعت سرسام آور به پیش می­رود اما جای بسی شگفتی است که با همه دستاوردی که علم و ارتباطات پیشرفته برای بشر داشته، بالاترین و مهمترین ارتباط از نظرها دور مانده و با وجود رونق علم، گاهی فهم یک کلام ساده و به بسیار آشکار برای آدمیان دشوار و حتی غیرممکن است. به طوری که حتی هیچگونه تصور ذهنی نیز نمی توانند از آن کلام داشته باشند. جمله­ای که دست بر قضا می­توان مفهوم آن را در همه اقوام و ملل ردیابی نمود، کلامی که گوینده آن در جایگاه اقتدار و رحمت برای همه آدمیان فرستاده کلام حق و بشارتی عظیم از خالق یگانه هستی :

« بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را »

این بشارت در اقوام و ادیان مختلف به بیانه­ایی مشابه به انسانها رسیده اما چقدر در باور انسان نشسته؟ چقدر به این کلام راستین ایمان داریم و نشانه­های این ایمان چیست؟

صراحت کلام جایی برای تعبیر و تفسیر نمی­گذارد. چه  کسی پاسخ می­دهد؟ او که زنده است او که حاضر است او که می­بیند و دعاها را می­شنود و قول پاسخگویی داده است. اما جالب است بدانید که فهم این بشارت برای اغلب انسانهای گرفتار در عالم خاک به همین سادگی و بی آلایشی نیست چرا که اذهان انسانها نسبت به گوینده کلام پر از اوهام و برداشت­های اغلب نادرست و اشتباه است و گفته شده که او با تو همانطور رفتار می­کند که درباره­اش می­اندیشی.

در  عصر پرهیاهوی حاضر حتی اگر کسانی دغدغه حضورش را داشته باشند، ارتباطشان به زنجیرهای برداشت­های اشتباه کشیده شده و با تصورات افسانه­ای از حضور خداوند، خود را از این مهمترین ارتباط محروم می­نمایند. شاهد این گفته آثار عینی این تصورات است. چرا که میوه های این ارتباط که برخورداری از برکات حضور خداوند است کمیاب و چه بسا نایاب است. چقدر به میوه­های برکت و شفا ی الهی و استجابت دعا و اتصال روحی و هماهنگی و ... دسترسی دارید. میوه­هایی که اگر راه درست ارتباط را بدانیم به سادگی از آنان برخوردار خواهیم شد چرا که همه کائنات به راستی و درستی وعده­های خالق یکتا گواهی می­دهند. از زمانی که به یاد دارم برای برقراری ارتباط با خداوند دستها به سوی آسمان و چشمها بدون هدف خیره به بلندای افق دوخته می­شد هر چند در تعالیم و سنتها این شیوه از دعا خواندن و ارتباط دور از ذهن نیست و به معنای نمادین ادراک جایگاه رفیع خداوند است اما امروزه  بیشتر نمادی از معنای دور بودن و جدا ماندن و غیر قابل ارتباط بودن خداوند را در اذهان به تصویر می­کشد. او را در آسمانها جستجو می­کنند در حالیکه او تنها در آسمانها نیست او اینجاست کنار تو. همانجا که خوانده شود و یا حتی به غفلت و فراموشی سپرده شود.

 او زنده است حاضر است و گاهی به استناد کلام خود بر بندگانش نزول می­نماید و جلوه خود را بر مخلوقات آشکار می­نماید .

« خداوند فرشتگان و روح را به امر خود بر هر که از بندگانش که بخواهد می­فرستد تا او خلق را اندرز داده و از عقوبت شرک به خدا بترساند و به شما بندگان بفهماند که عالم را خدایی جز من  نیست تا تنها از من بترسید. »

گویی خداوند برای برقراری ارتباط زنده و پویا با بندگانش راهی زنده و مسیری هموار را معرفی می نماید. چقدر با این راه زنده و این تنها راه ارتباط آشنا هستیم. برای آشنایی بیشتر از این راه ارتباط نیاز به شناخت کسی است که می­خواهیم با او ارتباط بگیریم ....

 تالیف: ماندانا میم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:17  توسط جوياي معنا  | 

چهارده خرداد سالروز خزان دستان مهر پرور، از تبار آیینه ها، روح خدا خمینی کبیرتسليت باد.

حضرت زهرا عليهاالسلام

يكم: فاطمه عليهاالسلام و خداشناسى

پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم روزى از فاطمه عليهاالسلام پرسيد: از خدا چه درخواستى دارى؟ هم اكنون فرشته وحى در كنار من است و از سوى خداوند پيام آورده كه هر حاجتى دارى، برآورده مى‏شود.

فاطمه عليهاالسلام در پاسخ فرمود:

«شَغَلنى عَن مَسألتهُ، لِذةَ خِدمتهِ، لاحاجةَ لى غيرَ النظرَ الى وجهه الكريم.»(1)؛ لذت خدمت او مرا از تمنّا باز داشته است جز به ديدار جمال والاى خدا، نيازى ندارم.

 

دوم: فاطمه عليهاالسلام و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏

وقتى آيه 63 سوره نور «لا تجعلوا دُعاءَ الرَسولَ كدعاءِ بَعضكُم بَعضاً»؛ نازل گرديد، شکوه و عظمت بيشتري در دلم جاى گرفت و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را به عنوان «اى پدر!» خطاب نمى‏كردم و مدام يا رسول الله مى‏گفتم.

يكى، دو يا سه بار از من روى برگرداند، سپس رو كرد به من و فرمود: اين آيه درباره رفتار تو و بستگانت و فرزندانت نيست، تو از منى و من از تو؛ اين آيه درباره آنهاست كه بى‏مهرانه و با خشونت و از راه گردن‏كشى با من برخورد كرده‏اند.

تو با واژه «اى پدر» با من سخن بگو، كه دل را بهتر زنده مى‏كند و خدا را بيشتر خشنود مى‏سازد.(2)

 

سوم: فاطمه عليهاالسلام و ولايت

قالت فاطمة عليهاالسلام: «انَّ السعيدَ حَق السَعيد مَن اَحبَ عَليّاً فى حَياتهِ و بعدَ مُوتهِ»(3)؛ سعادتمند راستين كسى است كه على عليه‏السلام را در زندگى و پس از مرگ او دوست بدارد.

 

چهارم: فاطمه عليهاالسلام و قرآن

قالت فاطمه عليهاالسلام: «حَبّبَ الّى مِن دنياكُم ثَلاثَ: تَلاوةَ كتابَ اللهِ والنظرَ فى وجهِ رسول الله و الانفاقِ فى سبيلِ الله»(4) ؛ از دنياى شما سه چيز را دوست دارم: تلاوت كتاب خدا، نظاره به چهره رسول خدا و بخشش در راه خدا.

 

پنجم: فاطمه عليهاالسلام و قيامت

قالت فاطمه عليهاالسلام: «الويل ثمّ الويل لمن دخل النّار»(5)؛ واى، باز هم واى بر كسى كه به آتش جهنّم وارد شود!

 

ششم: فاطمه عليهاالسلام و على عليه‏السلام

وقتى فاطمه عليهاالسلام در بستر بود، روزى گريه كرد، على عليه‏السلام به وى فرمود: همسر گرامى! چرا گريه مى‏كنى؟ فاطمه عليهاالسلام فرمود: به خاطر مشكلاتى كه تو پس از من با آن مواجه مى‏شوى؟

على عليه‏السلام فرمود: اشك نريز:

«فَواللهِ انّ ذالك لِصغيرٌ عِندى فِى ذاتِ الله تعالى»(6) ؛ سوگند به خدا! اين امور در آستان مقدّس الهى كوچك است.

 

هفتم: فاطمه عليهاالسلام و اخلاص

قالت فاطمة عليهاالسلام: «مَن اَصعدَ الى اللهِ خالصَ عِبادتهِ، اِهبطَ الله اليهِ اَفضلَ مَصلِحتهِ»(7) ؛ هر كس عبادت ناب و خالص خويش را به آسمان بلند الهى ارسال دارد، خداوند بهترين وسيله سامان بخشى را به سوى او خواهد فرستاد.

 

هشتم: فاطمه عليهاالسلام و دين مدارى

قالت فاطمه عليهاالسلام: «فَاتقوا الله حَقّ تقاته، فيما امركُم و انتهوُا عَمّا نَهاكُم عَنه»(8) ؛ آن چنان كه شايسته خداست، نسبت به او تقوا داشته باشيد، اوامرش را پاس بداريد و از آنچه نهى فرموده، خوددارى كنيد.

 

نهم: فاطمه عليهاالسلام و ايثارگرى

قالت فاطمه عليهاالسلام: «يا بُنىّ الجارَ ثمّ الدّار» (9) ؛ فرزندم! اول، همسايه و سپس اهل خانه.

 

دهم: فاطمه عليهاالسلام و مسأله رهبرى

قالت فاطمه عليهاالسلام: «اشهد الله تعالى لقد سمعته يقول: عَلىّ خَير مَن اَخلفهِ فيكُم و هُو الامامُ والخليفةُ بعدى و سبطى و تِسعَةُ مِن صُلب الحسين ائمة ابرار، لئن اتبعتموهم وجدتُموهُم هادين مَهديّينَ و لئن خالفتُموهُم لِيَكونَ الاختلاف فيكُم الى يَوم القيامةِ»(10) ؛ خدا را گواه مى‏گيرم از پدرم شنيدم كه مى‏فرمود: على عليه‏السلام بهترين كسى است كه در جمع ميان شما مى‏گذارم. او امام و خليفه پس از من است، او و دو نوه‏ام و نُه تن از تبار حسين عليه‏السلام امامان ابرار هستند؛ كه اگر از آنان پيروى كنيد، آنان را هدايت كننده و راه يافته خواهيد ديد و اگر با آنان مخالفت كنيد، تا روز قيامت در ميان شما اختلاف خواهد بود.

                                                                                                                                           "محمود مهدى‏پور"

ايام شهادت يگانه بانوي عالم، ياس بوستان رسول(ص)، حضرت زهرا عليهاالسلام تسليت باد

پى‏نوشت‏ها:

1. نهج الحياة، ص 99.

2. عوالم العلوم، ج 11، ص 74.

3. نهج الحياة، ص 48.

4. همان، ص 271.

5. بحارالانوار، ج 7، ص 110/ عوالم، ج 11، ص 634.

6. عوالم العلوم، ج 11، ص 494.

7. همان، ص 623.

8. همان.

9. همان، ص 326.

10. همان، ص 594.

 

برگرفته از سایت تبیان

 


مطلبی از وبلاگ http://sedayeajib.blogfa.com/ باعنوان :

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

کوچه های جماران همراز کوچه های مدینه گشته اند بعد از ارتحال رسول. آنان که پای دارند هروله می کنند تا خود را به خاه ای برسانند مطاف ملائک حافظتو بوده است و هر صبح و شام میهمان سفره ای که از بهشت بهر تو نزول می یافت، خانه ای که همنوازی تسبیحات تو هر صبح و شام نور می خورد و نور می آشامد و در عطر روح اللهی تو شناور بود. آنان که پای دارند هروله می کنند، اما انان که پا در راه عشق تو باخته اند چه کنند؟ جانا، رحم آور! اینجا عالم ظاهر است و ظاهر حجاب باطن. چه کنیم؟

ستون های حسینیه ی جماران رازداران اُستُن حنانه اند اما بر حال ما می گریند، بر حال آن دلباختگانی که بی تو دیگر جانشان جز باری سنگین بر گرده ی فراق نیست. ستون ها می نالند. ذرات چوب و آهن و خاک، هر چه هست، می نالند. آنجا که تو می نشستی، اریکه حکومت عشق بر جان های مشتاقان، خالی مانده است.

گریه کن تا آن بغض گلوگیر بشکند و اشک هایت پیش باز قدم های یار روند، در کوچه باغ های ملکوت. طراوت آن جنات از اشک های من و توست ، اما دل هایمان آرام نمی گیرد. کاش این غم، اشک می شد و فرو می ریخت و این ابرهای تنگ نشسته، آسمان سینه هامان را به خورشید وا می گذاشتند. کاش قلب مرا قربانی می گرفتند تا این گرد ماتم از شهر برخیزد و رسول الله به مدینه باز گردد.

جانا! سخن از فراق توست، که در فراق جز حدیث فراق نه در دل می گذرد و نه بر لب می آید. با ما بگو که باید کرد که جان مانده است و ای عزیزتر از جان ، تو رفته ای؟ ما جان و سر را می خواستیم تا بر سر پیمانی نهیم که با تو بسته بودیم. حال بازگو که با این سر پر درد و جان پریشان چه کنیم؟ اما فراق  آمدنی است، دیر یا زود، و این بیت الاحزان مهبطی است در هجران، تا بسوزی و از آتش فراق ققنوسی برآید با بال های آتشین ، که تو را بر بال های خویش ازسدرةالمنتهی نیز بگذارند.

جانا! محبت تو شیطان را به بند کشیده تا بین مردمان و یاد مرگ هیچ حجابی حائل نگردد و همه در محشر قیامتی که تو برپا کرده ای حاضر شوند.

رحم آور ای عزیز ما! کسی را بفرست تا آن خبر هولناک را که شنیده ایم تکذیب کند. ای مسیحای جان بخش دل های میت ما! مگر مسیح هم می میرد؟

« کو خمینی؟ کو خمینی؟»... «کوکو»ی غریبانه ی بوف دل ما در ویرانه های سینه هامان پیچیده است، در آنجا که تا پیش از این بیت المعمور بود. گوش کن به ترنم ذرات خاک در تلاوت سوره ی «الرحمن». در آسمان، اما، قاریان ملکوت که قرآن را از رسول الله آموخته اند، با سوره ی «دهر» به استقبال آمده اند.

شب سر رسیده است، اما قلب ها تسکین نمی یابند. نبض اضطراب می تپد و فوران آتش غم از عمق اقیانوس روح تا قلب ها سریان می یابد و با اشک ازچشمه ی چشم ها بیرون می زند.

همه انتظار می کشند و انتظار خواب را رانده است. شب خاکستری است که آتش روز واقعه را پنهان داشته. فردا چه خواهد شد؟

عاشق در معشوق به فنا می رسد و بقای خویش را در بقای او می جوید. پس نه عجب اگر از امت کسی نیست که خود را به یاد آورد! همه بی خود گشته اند و یکبار دیگر این انسان است که بر عهدی بزرگ مبعوث می گردد. زمین در انزوای کهکشان، سر در گریبان ماتم فرو برده است و بر تنهایی امام عصر می گرید و ستارگان شمع گریان جمع غریبانه ی اصحابند :

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ؟

جوانانی که خود را از او باز یافته اند، اکنون یکباره چشم بر جهانی گشوده اند که در آنجا اجال تن ها به سر می رسد و انسانی به عظمت روح الله نیز می میرد.

پب را پکست ، اما خود در انتظار طلوع نماند. نوری که در طواف قلب محمد (ص) بود به قبله ی طواف خویش واصل شد. پروانه ها نور را به حکم میثاق می شناسد و از آغاز، با قصد سوختن پر در مطاف می گشایند.

در آسمان، ملائکی که مر را با یک اشاره ی لؤلاکی بشکافتند، راه را با فاتحه گشودند. بانگ تلاوت از شقاق قمر برخاست... و تا آسمان هفتم بالا گرفت؛ تا جنات یاسین و حُجُرات نور بر دامنه ی اعتراف، تا آنجا که نسیم «هل اتی» می وزد، با عطر یاس و گل های محمدی... تا بستان هایی که از نهر های «طه» سیراب می شوند. اما زمین، ای وای! ماتم گرفت و «اناء اللیل» و «اطراف النهار» پر شد از گریه های غریبانه و نوحه های یتیمانه. زنی فریاد میزد : «نگویید که خمینی مرده است، نگویید که خمینی مرده است! » و آن دیگری، که چشم از تصویر او بر نمی گرفت و می گریست. وقتی انسانی آن سان عظیم که خمینی بود روی در نقاب خاک می کشد، شکاف فرقت و فقدان او تا به قیامت جبران نمیگردد؛ شکاف فرقت او در دل، زخمی التیام ناپذیر است.

جان را اشک می کنند و از چشمان فرو می ریزند تا التیام یابند، اما دریغ! دریغ و درد! او را نمی توان شیرین تر از جان نامید، که شیرینی جان به وجود اوست و اکنون که به دیار نادیار روح سفر کرده است، شرنگی تلخ تر از جان چیست درکام ماندگان؟

روح نمازمان قبض شد و لاشه های سرد رکوع و سجودمان بی کفن و دفن بر خاک ماند و قلب گوری شد که در آن، جنازه ی فطرت را به خاک سپردند. اعصار بینات پایان یافت و باز ماییم و عقلمان؛ ماییم و عقلمان این فرشته ی مطرود بال شکسته بر مهبط زمین ، در جزیره ی تنها. کی باشد که ادریس بیاید ؟ کی باشد که اریس بیاید؟

گرد آمده اند و در برهوت میان ظاهر و باطن حیرانند. خدایا، مگر روح الله نیز می میرند؟ خدایا، او سببی بود که زمین و آسمان را به هم می پیوست. اکنون ما را بازگوی که به کجا روی آوریم؟ عقل می گوید که اکنون او بر بلندای آسمان ابدیت ایستاده است و امتداد وجود خویش را در تاریخ می نگرد، اما چشم ظاهر بین بدنی نحیف را پیچیده در میان کفنی سفید می بیند، در انتظار بازگشتن به خاک. آن تابوت شیشه ای نگینگرانقدر انگشتری زمین است، کعبه بلورین دلهای عشاق حق. و آن عمامه سیاه بر کفن سفید، نقطه ی خل گرفتاری گرفتاران عشق است.

گریه موهبتی است که راه صبر را هموار می دارد، وگرنه، با ما بگو که داغ تو را چگونه تاب آوریم! با تو همان می گوییم که امام علی در رحلت رسول خدا گفت :

ان الصبر لجمیل الا عنک

و ان الجزع لقبیح الا علیک

و ان المصاب بک لجلیل

صبر جمیل است اما نه در مرگ تو، و بی تابی زشت است اما نه در جدایی از تو، و مصیبت تو عظیم است، و پیش از تو و پس از تو هرچه مصیبت باشد کوچک است و آسان است. با ما سخن از زیبایی صبر و قبح جزع نگویید! اینجا میزان در هم می پامیزد. مصیبت آن همه عظیم است که ار بی تابی چاره ای نیست :

ان الصبر لجمیل الا عنک

و ان الحزع لقبیح الا علیک

آن همه خواهیم گریست که بتوان دلها را در مغسل داغ تو غسل داد، و تو بدان که اگر جهان در انتظار قائم آل محمد نبود، آسمان نیز آنهمه می گریست که سیل اشک بنیان حیات را بر می کند و زمین شکاف بر می داشت و خورشید کور می شد.

داغ یتیمی بر پیشانی فرزندان آنگاه نشست که تو رفتی. می گفت: « زینب، بگو بابا خداحافظ! محمد بگو بابا خداحافظ!»

«فار التنور» در وصف ماست که چشمه های اشکمان از عمق قلب های اتش گرفته می جوشد. قلب زمین آتش گرفته است و اشک داغ از چشمه ها فواره میزند. فردا که این طوفان سیاره ی زمین را در خود گرفت، این کشتی خواهد راند تا بر «جودی » بنشیند، بر آن منزل مبارک، که بسم الله مجریها و مرسیها. آنگاه هنگام استجاب دعای نوح خواهد رسید، اگر چه او خود دیگر در میان ما نیست:

 رب انزلنی منزلا مبارک و انت خیر المنزلین

 

                                    سید شهیدان اهل قلم

                                     آقا سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:32  توسط جوياي معنا  | 
 

معرفی وبلاگ مریدمولا    http://www.moride110.blogfa.com/

 

نشانه خدادوستىِ انسان

خداوند عزّوجلّ مى فرمايد:

قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

(بگو: اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خداوند دوستتان بدارد و گناهانتان را ببخشايد و خداوند آمرزنده و مهربان است )(( آل عمران : آيه 31))

قال على عليه السلام : (إ ن من أ حب عباد الله إ ليه عبدا أ عانه الله على نفسه فاستشعر الحزن و تجلبب الخوف فزهر مصباح الهدى فى قلبه ).

امام اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود:
همانا يكى از محبوبترين بندگان خدا نزد او بنده اى است كه خداوند او را در پيكار با نفسش يارى كرده است ؛ پس ، جامه زيرينش اندوه است و جامه رويينش ترس (از خدا) و چراغ هدايت در دلش فروزان است

((بحارالا نوار: ج 2، ص 56. باب 11، صفات العلماء و أ صنافهم ...))

 اللهم عجل لولیک الفرج  

 

مطلبی زیباوبامعنا ازوبلاگ بامعنای     http://www.deltangihayema.blogfa.com/

 

حال عجيبي داشتم و اشک مجال سير در زندگي روزمره را از من ستانده بود. نالان وسرگردان از وجودي که داشت معترفانه پيش خداي خودش اشک مي ريخت. هيچ براي گفتن نداشت و تنها شرمسار بود و دلشکسته.

با خود گفتم چرا هميشه عشق بازيت با خدا با اشک و آه و ناله است.

خب خداوند خريدار دل هاي شکسته است.

 کمي که بيشتر فکر کردم ديدم چرا هميشه در تمام طول زندگي شادي هايمون تفريح و سرگرمي هامون و حتي احساس خوشبختيمون با آدم هاست و هر وقت به مشکل برمي خوريم وبار گناهامون سنگين مي شه مي ريم سمت خدا.

 آخه ما چطور اسم عاشق رو خودمون میزاریم و هميشه غصه و غم ها و سياهي دلمون و حال زارمون رو واسه معشوق خود هديه مي بريم.

هر دفعه يک استغفار و ناز کشيدن يار و بعد دوباره مثل اينکه معبودي در کنارمون نيست. دوباره روزمرگي ها و اشتباهات تکرار مي شند.

 من به خودم مي گم. بايد هر لحظه و هر جا خدا را حس کرد. اگر شاديم شکرگذار باشيم ودل به دلدار بديم و با اون از بودن لذت ببريم ووقتي مشکل داريم سر به شونه هاي اون بذاريم واشک بريزيم تا اروم شيم .

 بايد با خدا بخنديم با خدا بگرييم. با او فرياد بزنيم و به اين يار مهربان دل بدهيم.

 البته بازم هيچي مثل اشک دل رو زلال نمي کنه ولي اي کاش اين اشک از شوق حضور يار باشه نه از سر شرمساري.

 بهترين وزيباترين هديه خداوند به ما آدم ها يه لبخند شيرينه که با بزرگترين حقيقت عالم يعني محبت نثار ما مي کنه. چرا ما با لبخند جواب اين مهرباني رو نديم.

به اميدروزي که در بارگاه امن الهي شرمسار نباشيم و با خشوعي پر از غرور وسرمستي ودلي مملو از مهر الهي برآستان پاکش قدم نهيم.

 

هر روز عاشقانه به آسمان نگاه می کنم

و آه می کشم

آنقدر نگاهت گرم است

که هر روز باران می بارد

و چه زلال می شود چشم

برای دیدن تو...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط جوياي معنا  | 

 

جمكران

مردم به شدت به حضرت علاقه‏مند و ارادتمندند و اگر كسی ادعای ملاقات بكند و ظاهرالصلاح هم باشد، ممكن است مقبول قرار بگیرد و این مشكلات فراوانی دارد. در جریان رؤیت حضرت، باید این نكته‌ها روشن شود كه خیلی از موارد است كه انسان یك بیماری دارد و شفا پیدا می‏كند یا گم‏شده‏ای دارد و پیدا می‏كند؛ هیچ دلیلی نداریم كه مثلاً آن كسی كه شخص گم‏شده را پیدا كرده و یا مشكل دیگری را حل كرده، شخص حضرت باشد. اولیای فراوانی در خدمت حضرت و در تحت تدبیر حضرتند و ممكن است به یكی از اینها دستور داده باشد تا آن مشكل را حل كند.

هر كس می‏تواند ادعا كند كه من خدمت حضرت رسیده‏ام و حضرت فرمودند: «فلان چیز حلال است یا فلان چیز حرام است» آن وقت سنگ روی سنگ بند نمی‏شود.

در بعضی از موارد ملاقات واقعیت است؛ یعنی در حقیقت انسان كسی را می‏بیند كه مشكل او را حل می‏كند یا مریض او را شفا می‏دهد و یا گم‏شده‏ای را به مقصد می‏رساند؛ اما این هیچ دلیلی ندارد كه حضرت باشد. شاید شاگردی از شاگردان حضرت بوده است. حضرت شاگردان فراوانی هم دارد كه سیصد و سیزده نفر هستند و الان ممكن است افراد فراوانی باشند كه تحت تدبیر آن حضرت مأموریت‏هایی را انجام دهند. آنها هم اطاعت می‏كنند و به اذن خدا قدرت هم دارند؛ پس اگر یك حادثه‏ای پیش آمد و انسان بزرگواری را دید كه مشكلش را حل كرد، هیچ برهانی ندارد كه حضرت است.

مطلب بعدی آن است كه نظیر مرحوم بحرالعلوم خدمت خود حضرت می‏رسد و این هیچ بعید نیست؛ بلكه امكان هم دارد؛ اما در این بخش، دو مسئله است.

1. او حق ندارد بگوید من خدمت حضرت رسیده‏ام.

2. ما حق نداریم قبول كنیم.

به ما گفته‏اند كه شما تكذیب كنید؛ تكذیب به معنای این كه شما دروغ می‏گویید، نیست و نیز به این معنا نیست كه حضرت قابل دیدن نیست؛ بلكه تكذیب به این معناست كه من موظفم اثر عملی بار نكنم و گرنه هر كس می‏تواند ادعا كند كه من خدمت حضرت رسیده‏ام و حضرت فرمودند: «فلان چیز حلال است یا فلان چیز حرام است»، سنگ روی سنگ بند نمی‏شود. روایتی كه می‏گوید تكذیب كنید، نه یعنی تو دروغ می‏گویی؛ یعنی من موظفم اثر عملی بار نكنم.

چند وقت قبل چند نفری از تهران آمده بودند. اینها به قدری ساده بودند كه خیال می‏كردند خدمت حضرت رسیدن، مثل خدمت یك مرجع رسیدن است. نامه‏ای آوردند كه دوشنبه كه شما خدمت حضرت می‏رسی، این نامه را خدمت حضرت بده. این نوع نگاه یك آفتی است.

امام، مثل خورشید آسمان است؛ همان طور كه شما با دستتان نمی‏توانید به آفتاب برسید. در این فضا و بازار آشفته، فرقه‏ها پیدا می‏شود. ملل (مذاهب) را انبیا علیهم‏السلام و نِحَل (ادیان ساختگی) را همین‏ها آوردند.

حالا اگر شیادی اینها را ببیند، چه بازی در می‏آورد. یكی دو بار اینها باورشان می‏شود و بعد وقتی كشف خلاف شد، از اصل دین بر می‏گردند.

سوء استفاده از ضعف فهم مردم، خطر فراوانی به دنبال دارد؛ چون در این صحنه آن كس كه بازیگر تر است، پیروز است. در سال‏های دفاع مقدس در وجب به وجب صحنه جنگ بسیجی‏ها می‏گفتند: یا اباصالح المهدی و كشور را حفظ كردند كه این بركت است؛ نه مثل این عوام كه می‏گویند: روز دوشنبه كه خدمت حضرت می‏رسی، نامه را به ایشان بده.

درباره غیبت حضرت مهدی این ماییم كه غایبیم. نابینا از بینا غایب است؛ نه بینا از نابینا.

اگر یك نابینایی دوست خودش را نمی‏بیند، آن دوست غایب نیست؛ این نابینا غایب است. این چنین نیست كه حضرت غایب باشد؛ چه این كه ظهور هم در حقیقت مال حضرت و این نور است.(1)


پی‏نوشت‏

1. بخشی از سخنان آیةالله جوادی آملی در نشست مقدماتی ششمین گفتمان مهدویت، مهر 1383.

منبع:(سایت تبیان)

نشریه پرسمان، شماره 27 - آذر 1383؛ با اندكی تصرف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:29  توسط جوياي معنا  | 
الرحمن الرحیم(سوره حمد-- آیه2)

 

رحمان و رحیم  دو صفت از صفات نیکوی الهی است.خدواند بارها خود را با این صفت معرفی کرده است.در معنای این دو کلمه و فرق آنها با یکدیگر گفته اند:«رحمان،صیغه مبالغه و به معنای کثرت و فراوانی رحمت الهی است که شامل همه بندگان او - اعم از مومن و کافر - می شود و رحیم،صفت مشبهه و بیانگر رحمت جاودان و نعمت دائمی خداوند است که ویژه بندگان مومن است.»

از پیامبر گرامی اسلام(ص)روایت شده است:خدواند یکصد رحمت دارد و یکی از آنها را به زمین فرو فرستاده است و بین مخلوقاتش تقسیم کرده است.با آن یک رحمت است که مخلوقات با هم مهربانی می کنند و به یکدیگر مهر می ورزند.نود و نه رحمت دیگر را برای خود نگه داشته و زمان ظهور آن را عقب انداخته است و با آن نود و نه رحمت در روز قیامت بر بندگانش رحم می کند.

همچنین روایت شده است:خدواند آن یک رحمت را نیز می گیرد و صد رحمت را کامل می گرداند و در روز قیامت با صد رحمت-یعنی با همه رحمت خویش- بر بندگان رحم می کند.

البته روشن است که تعبیر صد رحمت برای نزدیک کردن مطلب به ذهن است؛چرا که رحمت الهی بی نهایت و شمارش ناپذیر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:49  توسط رهپو  | 
 

 

انتظار

 

پریشان و سراسیمه بودم. لحظاتی چند فقط به چیزی که شنیده بودم، می‌اندیشیدم.

«اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفل‌سازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس»

بعد از مدت‌ها چله‌نشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت. به سرعت بلند شدم و وسائل سفر را آماده کردم. سفر راحتی نبود. اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم. شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه می‌کشید مرا به حرکت وا می‌داشت.

چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایده‌ای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید.

خودم را به بازار آهنگران رساندم آن قدر هیجان زده بودم که چشم‌هایم هیچ چیز را نمی‌دید. فقط مغازه پیر قفل‌ساز را جستجو می‌کردم. لحظه به لحظه که می‌گذشت شوق و شورم بیشتر می‌شد. وقتی وارد مغازه پیرمرد قفل‌ساز شدم در همان نگاه اول امام را شناختم. دستم را روی سینه گذاشته و با ادب سلام دادم. در آن لحظه همه چیز به جز وجود امام را فراموش کرده بودم. حضرت جوابم را داد و با دست مرا به سکوت فرا خواند.

پیرمرد در حال وارسی چند قفل بود. در این لحظه پیرزنی وارد مغازه شد لباس‌های کهنه‌ای به تن داشت و عصایی به دست. در دستان فرتوت و لرزانش قفلی به چشم می‌خورد. پیرزن آن را به قفل ساز نشان داد و گفت: برادر برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید. به پولش نیاز دارم.

پیرمرد قفل را گرفت و آن را وارسی کرد. قفل سالم بود پس رو به زن کرد و گفت: خواهرم این قفل هشت شاهی می‌ارزد. کلید آن هم دو شاهی می‌شود. اگر دو شاهی به من بدهی من کلیدش را برایت می‌سازم و در آن صورت پول قفل ده شاهی می‌شود.

پیرزن گفت: من به این قفل نیازی ندارم فقط شما اگر آن را سه شاهی از من بخرید برایتان دعای خیر می‌کنم.

 پیرمرد با آرامش جواب داد: خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمی‌خواهم تو ضرر کنی. این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی می‌خرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بی‌انصافی است.

پیرزن با ناباوری قفل ساز را نگاه کرد و بعد از این که سخنان پیرمرد تمام شد گفت: من تمام این بازار را زیر پا گذاشتم و این قفل را به هر که نشان دادم گفتند بیشتر از دو شاهی آن را نمی‌خرند من هم به این دلیل به آنها نفروختم که به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد گفت: اگر آن را می‌فروشی من هفت شاهی می‌خرم و سپس هشت شاهی به پیرزن داد. پیرزن راضی و خوشحال عصا زنان دور شد.

آن گاه امام رو به من کرد و گفت: مشاهده کردی؟ شما هم این طور باشید تا ما خود به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایده‌ای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید. از تمام این شهر من این پیرمرد را برای مصاحبت انتخاب کرده‌ام چون دین‌دار است و خدا را می‌شناسد این هم از امتحانی که داد. او با اطلاع از نیاز زن به پول قفل را به قیمت واقعی‌اش از او خرید. این گونه است که من هر هفته به سراغش می‌آیم و احوالش را می‌پرسم.

پس از تمام شدن سخنان امام سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم.

منبع: (سایت تبیان)

پورسیدآقایی، مسعود، جلوه ماه محبت امام زمان علیه‌السلام، انتشارات حضور، با تغییر و تصرف

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:50  توسط جوياي معنا  | 
ParsToolBox
ParsToolBox
>