تبليغاتX
درجستجوي معنا
فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.
از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟
اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟
دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟
راستي، حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟
دعـاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟
آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟
مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟
مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند، پيرهن‌ تازه‌ات‌ را.
خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي.
مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند.
مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است.
مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي.
مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...
كوچه‌ دلت‌ را چراغاني‌ كن. دمِ‌ در بنشين‌ و منتظر باش.
فرشته‌ها مي‌آيند. فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند.
خدا آن‌ سوتر منتظر است. مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند.(عرفان نظر آهاری)
برگرفته ازوبلاگ زیبای قرارشبانه........ 
 
 
 

یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!

 

نوشته : فرامرز کوثری

 

ادامه ازقبل.............................

 

تصور اينكه حتي يك حركت اشتباه مي تواند مرگ مرا سرعت ببخشد و بي مهري كائنات را به همراه داشته باشد مرا به شدت ترسانده بود. هرگز فكر نمي كردم كه زمان مرگ من مي توانست اينقدر به لحظه الآنم نزديك باشد. هميشه مرگ را خيلي دورتر از خودم مي پنداشتم و تصور اينكه فرصت زنده ماندن خودم را مديون اعمال و خواسته هاي خودم و در واقع مديون قضاوت عادلانه كائنات بدانم برايم تصور سختي بود. با صدايي لرزان از خدامراد پرسيدم:” آيا لحظه مرگ من نزديك است!؟ “

خدامراد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:” شايد! هيچ كس نمي تواند زمان مرگ هيچ موجودي را در عالم تعيين كند. اما من به تو قول مي دهم كه تمام موجودات عالم طعم مرگ را مي چشند!“

ديگر چيزي براي پرسيدن نداشتم. با دنيايي سوال منتظر ديدار خدامراد بودم و اكنون با اين درس ساده استاد تمام شالوده و ستون هاي باورهاي اساسي ام فروريخته بود. با احتياط از او پرسيدم:” آيا ممكن است كائنات كسي را به سوي مرگ بكشاند! ؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” همين الآن عده زيادي به دليلي كه خود نمي دانند و بنا بر تصميمي كه گمان مي كنند در ذهن خودشان گرفته اند با شتاب سعي مي كنند به شهر نزديك شوند و قبل از ظهر به شهر برسند. اينها همان كساني هستند كه قرار است در زلزله امروز نيمروز زير آوار دفن شوند و فرصت زندگي از ايشان گرفته شود!“

آهي كشيدم و گفت:” چقدر وحشتناك! اگر اينچنين بود حتما انسان ها با كائنات رفتار مهربانانه تري پيشه مي كردند و سعي مي كردند به روشي نظر مساعد او را به سوي خود جلب كنند تا مورد بي مهري كائنات قرار نگيرند!“

خدامراد گفت:” گفتم كه كليد اين جلب محبت كائنات در درون كالبد خود شخص قرار دارد. كافي است به كائنات نشان دهيم كه قصد خيري براي خود و اطرافيان خود و محيط زندگي و انسان هاي اطراف خود در سر و از همه مهم تر در دل داريم. كائنات اين نيت و قصد را وارسي مي كند و در صورت تائيد از تو به شدت حمايت مي كند. تمام دستورات اخلاقي و معنوي كه از هزاران سال پيش به تمام نسل هاي بشر منتقل شده به زبان بي زباني همين را مي گويند كه متاسفانه نسل هاي جوان و هميشه روشنفكر و معترض گمان مي كنند اين اندرزها پوچ و بي  ارزش اند و بي دليل خود را در معرض خشم كائنات قرار مي دهند.“

ادامه دارد....................

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:11  توسط جوياي معنا  | 
 
خداوند هر كسي را به واسطة نيات و انديشه هايش هدايت مي كند. اگر انديشه ها پاك و نوراني و متعالي باشد، خداوند تو را از طريق روح پاك خود به سوي سرچشمة نور و پاكي و مقام متعالي هدايت مي كند. واگر انديشه ات پليد، تاريك، فاسد و پست باشد، تو را به سوي پستي، پليدي، تاريكي و رنج و عذاب هدايت مي كند.
 
 

یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!

 

نوشته : فرامرز کوثری

 

ادامه ازقبل.............................

 

كمي در خود فرو رفتم. او به موضوعي عميق تر اشاره مي كرد كه من آن را نديده بودم. با احتياط پرسيدم:” اين بدان معناست كه هر يك از ما انسان ها ضمن اينكه فكر مي كنيم داريم فكر مي كنيم. در واقع بعضي اوقات توسط كائنات بازي مي خوريم و آنگونه فكر مي كنيم كه كائنات از ما مي خواهد .اما به راستي چه كسي تضمين مي كند كه كائنات هميشه به نفع ما فكر كند!؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” كائنات هميشه به نفع كائنات فكر مي كند! همين و بس ! اگر كائنات سرجاي خود بماند امكان تداوم حيات انسان ها وجود دارد. اما اگر كائنات از بين برود ديگر بودن انسان ها معنايي ندارد. ما آدمها چه دلمان بخواهد و چه نخواهد بخشي از اين كائنات پيچيده اما به هم مرتبط هستيم!“

در حالي كه مي دانستم ترسي غريب در صدايم موج مي زند ، پرسيدم:” واگر كائنات نخواهد به من فرصت زندگي ببخشد چه رخ مي دهد؟!“

خدامراد لبخند تلخي زد و گفت:” تو امروز ظهر زير آوار مي ميري!“ متاسفم دوست من ! اين كائنات است كه به ما فرصت مي‌بخشد و اين كائنات است كه زمان تمام شدن اين فرصت را تعيين مي كند. تصور اينكه با رعايت بهداشت و ورزش و تامين بهترين وسايل راحت زندگي مي تواني حتي يك لحظه به فرصت زندگي ات بيافزايي تصوري باطل است. هر چند اگر بهداشت را رعايت نكني و با ورزش و استراحت مداوم به خودت فشار بياوري باز هم فرصت طلايي زنده ماندن خود را بي دليل ازدست مي دهي! باور كن كه عمر تعيين شده براي ما چيزي نيست كه از لحظه آغازين تولد بر پيشاني تك تك ما نقش بسته باشد. بلكه عمر هركس بستگي به اعمال و آرزو و اراده لحظه به لحظه او دارد و اگر اراده شخص منفي و براي كائنات خطرناك باشد ، بلافاصله سرعت چرخش شمارنده تو بيشتر مي شود و تو فرصت كمتري براي زنده ماندن پيدا مي كني!“

 

ادامه دارد....................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:38  توسط جوياي معنا  | 
 
 
 

سلام بر ماه شُكوه روح و خاكساری تن، ماه دست های نوازش آسمان، ماه گام های به عاشقی رهسپار، ماه چشم های اشك بر پیشگاه خشیت خدا، ماه دهان های آه و لب های زمزمه دوست دوست، ماه آوازهای زخمی زاری.

سلام بر ماه همایون پارسایان، ماه روشن دیدار در شب بی كرانه انسان، ماه یقین، ماه كتاب مبین. سلام بر ماه شورِ شوكتِ ایمان و روحِ رحمتِ رحمان. سلام بر ماه خجسته جان، سلام بر رمضان.
رمضان، ماه میعاد است و گاه یاد: میعاد با رستخیز دوباره جان و گاه حضور در همیشه ای از نور؛ ماه شكیب تن و شادی جان.

رمضان، بشارت رستگاری است بر پاكان و اشاراتی است به پاكی رستگاران. امیر رستگاران و پاكان و برگزین رسولان، محمّد مصطفی(ص) در پیشباز رمضان فرموده است: ماه خدا با فرخندگی و مهر و آمرزش به شما روی كرده است؛ ماهی كه در آن به بزم ربّانی بار عام یافته اید و به جرگه رادمردان درآمده اید؛ پس پروردگارتان را با نیت های راست و جان های پاك بخوانید. شوربخت است آن كه در این ماه مهین به مقام آمرزش نرسد. با گرسنگی و عطش این ماه، گرسنگی و عطش قیامت را در یاد آرید؛ زبان از یاوه بدارید و دیده از ناروا بپوشید. در نماز این ماه، دست خواهش بر آستان نیایش خدا برید كه به مهر بر بندگانش می نگرد، اگر بخوانندش، اجابت كند؛ و اگر نداش در دهند، روی آورد، و اگر نیاز آورند، عطا كند. پیشانی، بسیار بر خاك بسایید تا از گرانباری بدكاری خود بكاهید و بدانید كه خداوند به شكوه واری خود سوگند خورده كه نماز خوانان و سجده گذاران را سختی ندهد. در این ماه، درِ بهشتِ خوشدلیِ خدا گشاده است، زینهار كه پروردگارتان آن را بر شما فرو بندد، و دروازه دوزخِ خشمش بسته است، زینهار كه آن را بر شما بگشاید...

الهی! به پیشباز این خجستگی، دیدار تو را چون اشك بر سر مژگان ایستاده ایم و دل به مهر مهربان رمضان داده ایم. خدایا! در این روزها، روزه مرا روزه روزه گیران راستین كن و نماز مرا، نمازِ نماز خوانان راستین، و از خواب بی خبران به هوشیاری ام ببر. در این روز، تردامنی ام را بر من ببخش، ای خداوندگار جهانیان و درگذر از من ای آمرزگار تردامنان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط جوياي معنا  | 
­انسان محصول و تجسم ­انديشه‌هاي خويش است و انديشه چيزي جز ارتعاش صوت نيست. اگراين انديشه تاريك،پليد و فاسد باشد،همان طور مي‌شويم و اگرنوراني، بزرگ و شادي بخش باشد نيز اين طور مي شويم.

 

 

 

یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!

 

نوشته : فرامرز کوثری

 

ادامه ازقبل.............................

 

نمي دانستم چه بگويم. پس سكوت كردم و سعي كردم با كمتر حرف زدن كلام بيشتري از او بشنوم. خدامراد تبسمي كرد و ادامه داد:” ما انسان ها خيلي ساده فكر مي كنيم و جالب اينجاست كه پديده تفكر و كلنجار رفتن با ذهن را امري پيچيده و مهم مي پنداريم. بسياري از ما هرگز به اين موضوع ساده دقت نكرده ايم كه شايد خيلي از كارهايي كه به ظاهر بر اساس فكر واراده تفكري خودمان انجام مي دهيم ، از قبل برنامه ريزي شده و معلوم شده باشد و ما فقط آدم ماشيني هايي هستيم كه اين كارها را انجام مي دهيم. تنها تفاوتي كه باعث مي شود در اين ميان ما از آدم ماشيني ها ابله تر جلوه كنيم اين است كه ما گمان مي كنيم خودمان كنترل شرايط و اتفاقات اطراف خودمان را دردست داريم. حال آنكه آدم ماشيني ها چنين فكر نمي كنند!؟؟“

گلويم را صاف كردم و در حالي كه سعي مي كردم صدايم آرام باشد پاسخ دادم:” ولي باور كنيد كه آمدن به اين كوهستان تصميم جمعي دوستان بود كه من هم بي اختيار به آنها پيوستم. خودم را دقيقا نمي دانم ولي دوستانم براي آمدن به اين منطقه شب قبل كلي فكر كرده بودند و برنامه ريخته بودند. در حقيقت آنها واقعا آدم ماشيني هايي هستند كه فكر كرده اند و باوركنيد كه صددرصد مطمئن هستند كه خودشان باعث كوه آمدن خود هستند!“

خدامراد تبسمي كرد و روي تخته سنگ كنار من نشست . سپس آستين لباسم را كشيد و مرا نيز دعوت به نشستن كرد. آنگاه به سوي شهر كه در زير پاي ما به خوبي پيدا بود اشاره كرد و گفت:” به نظر تو در اين شهر چند ميليون نفر زندگي مي كنند.“

كنارش نشستم و در حالي كه سعي مي كردم عددي منطقي را تخمين بزنم پاسخ دادم:” شايد بيست ميليون شايد هم بيشتر!“

بلافاصله از من پرسيد :” اگر قرار باشد ظهر امروز زمين لرزه اي بيايد كه نيمي از جمعيت اين شهر را از بين ببرد. به نظر تو  آيا تعداد  ماشين هايي كه ديشب از شهر خارج شدهند نسبت به شب هاي گذشته تغييرمي كرد يا نه؟!“

سوال گنگي بود. سعي كردم با پرسيدن يك سوال ابهام را براي خودم از بين ببرم. از او پرسيدم:” يعني مي گوئيد كه عده اي ديشب از زلزله امروز ظهر خبردار شده بودند و از شهر بيرون زده اند. “

خدامراد پاسخ داد:” من هرگز چنين نگفتم. من فقط گفتم كه اگر قرار باشد امروز زلزله اي در شهر رخ دهد. عده بيشماري بي دليل شب قبل احساس مي كنند كه بايد شهر را براي انجام كاري ترك كنند. آنها اصلا نمي دانند كه قرار است روز بعد زير آوار مدفون شوند و اصلا به اين دليل شهر را ترك نمي كنند.

 آنها از شهر بيرون مي روند چون زمان مرگ آنها فرا نرسيده است و كائنات به دليلي آنها را سر بزنگاه از محل حادثه دور مي كند. آنها به تصور اينكه خروج از شهر حاصل يك نتيجه گيري ذهني و بر اساس داوري شخصي آنهاست از شهر خارج مي شوند. اما از اين نكته كليدي غافل اند كه بيرون برده شدن آنها از شهر توسط كائنات و نظام حاكم بر هستي صورت گرفته و آنها به دليل ماموريتي كه به عهده ايشان گذاشته شده است. قرار نيست امروز ظهر در زلزله از بين بروند. به همين سادگي ! “

 

ادامه دارد....................

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:57  توسط جوياي معنا  | 
 
 

امام صادق عليه‏السلام :

مَنْ يَزْرَعْ خَيْرا يَحْصِدْ غِبْطَةً وَ مَنْ يَزْرَعْ شَرّا يَحْصِدْ نَدامَةً وَ لِكُلِّ زارِعٍ ما زَرَعَ؛

هر كس خوبى بكارد، خشنودى درو مى‏كند و هر كس بدى بكارد، پشيمانى مى‏چيند، هر كس هر چه بكارد، همان را دِرو مى‏كند.

 

یادداشت دوم: زمین لرزه ای می آید!

نوشته : فرامرز کوثری

 

تلفن تماس پانسيون را به خدامراد داده بودم. تقريبا بلافاصله بعد از كلاس با سرعتي باورنكردني خودم را به پانسيون مي رساندم و منتظر مي ماندم تا استاد معرفتم با من تماس بگيرد . اما دريغ كه يك هفته از آخرين ديدار گذشت و خبري از او نشد. حتي بعضي روزها ناهار و شام را هم در پانسيون مي خوردم تا نكند ارتباط با استاد را ازدست بدهم. به تلفنچي پانسيون هم سپرده بودم كه بلافاصله پيغام بگيرد و مرا در جريان امر قرار دهد. اما متاسفانه خدامراد حتي يكبار هم با من تماس نگرفت. كم كم نااميد شده بودم تا اينكه روز جمعه قرار شد با عده اي از دوستان به مناطق كوهستاني شمال شهر برويم.

صبح زود از خواب بيدار شدم و همراه دوستان به سوي كوه حركت  كرديم. نزديك يك ساعت طول كشيد تا از پانسيون به پاي كوه رسيديم. و بعد پاي پياده راهي قله شديم. در ايستگاه اول توقف كرديم و دوستان هر كدام براي استراحت به سمت سنگي پناه بردند. كوله پشتي ام را روي زمين گذاشتم و خواستم از داخل آن غذايي بردارم كه ناخودآگاه با پاكت نامه اي برخورد كردم كه روي آن با خط زيبايي نوشته شده بود :” براي كيميا تا بخواند!“

                با كنجكاوي پاكت را باز كردم . در درون آن نامه اي بود. نامه را باز كردم و امضاي پاي نامه مرا در جاي خود ميخكوب كرد. در پايان نامه نوشته شده بود: ” او كه مراد زندگي اش را از خودش مي طلبد: خدامراد“! مات و مبهوت به پاكت خيره شدم. به خاطر آوردم كه در نيمه هفته اين پاكت به دستم رسيده بود و من به تصور اينكه يكي از دوستانم به شوخي آن را نوشته ، پاكت را ناخوانده و باز نكرده داخل كوله پشتي انداخته بودم. نمي دانم چرا در انتظار تلفن بودم و اصلا تصور نمي كردم كه راه هاي ديگري هم براي تماس من با خدامراد وجود دارد. غمي غريب در دلم لانه كرد. احساس خوبي نداشتم و از پيشداوري و قضاوت ذهني ام خوشم نيامده  بود. به راستي چرا هرگز به اين فكر نكرده بودم كه ممكن است خدامراد با نامه با من تماس بگيرد.

با چشماني اشك آلود نامه را از ابتدا خواندم . و بلافاصله شادي عظيمي در دلم لانه كرد. بي اختيار به اطراف خودم خيره شدم. اما كسي را نديدم. دوباره به نامه زل زدم. خدامراد گفته بود كه صبح جمعه در كوهستان شمالي شهر منتظر من است تا با هم به سراغ ماموريتي مهم برويم. آدرسي كه خدامراد داده بود. دقيقا همين سنگي بود كه رويش نشسته بودم.

نيم ساعتي گذشت و دوستان از من خداحافظي كردند و راه خود را به سوي قله ادامه دادند. اما من از روي سنگي كه نشسته بودم حتي تكان هم نخوردم. چيزي در خدامراد وجود داشت كه مرا وادار به احترام مي كرد و من به احترام او حتي ذره اي خطا را جايز نمي دانستم.

وقتي همه دوستان رفتند ، سايه خدامراد را روي سرم احساس كردم. برگشتم و چهره درخشان و چشمان پرنفوذ استاد را ديدم . بلافاصله از جا برخاستم . و مقابلش ايستادم. نمي دانستم چه بگويم. احساس مي كردم او چيزهاي زيادي مي داند كه من نمي دانم و با خود مي گفتم نكند يكي از چيزهايي كه او مي داند افكاري باشد كه در ذهن من جاري است!؟

خدامراد دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت:” به موقع آمدي! بايد هم به موقع مي آمدي! تو مشتاق آمدن بودني و همين اشتياق براي آمدن سر وقت كفايت مي كند!“

  ادامه دارد....................

 

چرا به هنگام شنيدن نام قائم (عج) برمي‌خيزيم؟


هنگامى كه «دعبل خزاعى» اشعار خود را در محضر امام هشتم عليه السلام خواند، چون از بقية اللَّه و قيام شكوه‏مند آن حضرت ياد كرد، امام رضا عليه السلام از جاى برخاست و دست مباركش را بر سر نهاد و در برابر نام حضرت ولى عصر(عج) تواضع نمود و براى فرجش دعا كرد. از امام صادق عليه السلام سؤال شد كه چرا به هنگام شنيدن نام «قائم» لازم است برخيزيم؟ فرمود:

براى آن حضرت غيبت طولانى است و اين لقب يادآور دولت حقه آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت اوست. و لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى كه به دوستانش دارد، به هر كسى كه حضرتش را با اين لقب ياد كند، نگاه محبت‏آميز مى‏كند. از تجليل و تعظيم آن حضرت است كه هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى كه مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخيزد، پس بايد برخيزد و تعجيل در امر فرج مولايش را از خداوند منان مسئلت بنمايد.

 

معرفی وبلاگی بامعنا

http://www.hekayat-va-sokhan.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:29  توسط جوياي معنا  | 
آنانكه به عهد خود وفا مي كنند برگزيده ترين مردمانند
 
حضرت امير(ع)
 
 
«شعبان»  ماه دعا و ذكر و ياد و توجه و عبادت و استغفار است. بنده خاضع چراغ دل قامت به نورى مي ‏افرازد، تا فارغ از حجابها، جلوه ‏هاى آشكار يار را در وسعت آفرينش به تماشا برخيزد و سفر معنويت و عرفان را، ره توشه ‏اى بايسته فراهم آورد. مي رود تا در سايه عطوفت بى ‏مرز محبوب، پيوند گيرد و آينه تجلى نور خدا شود.
 
 خوان رحمت الهى در ماه رسول خدا گسترده‏ تر است، و مولود هاي خجسته آن زيباترين زينت ممكن آن است. مولود نزديك ترين نام به خدا، سفينه عشق، «حسين بن علي» عليه السلام؛ اسطوره وفا و طوفاني ترين درياي عشق، «عباس بن علي» عليه السلام؛ سيد ساجدان و سرحلقه عارفان، «علي بن حسين» عليه السلام؛ شبيه ترين صورت به رحمه العالمين، «علي اكبر» عليه السلام و در پايان نماد عشق و انتظار، تك سوار دشت انتظار، «مهدي» عج الله تعالي فرجه الشريف، يگانه منجي عالم ما، موعود زمان و ساحل نجات هستي.
و اينك ما خسته دلان دشت انتظار چشم براه منجي زمان نشسته ايم. باشد تا در اين ماه چشمان انتطارمان به ظهورش روشن گردد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:21  توسط جوياي معنا  |