تبليغاتX
درجستجوي معنا

سوم شعبان، ولادت فرخنده مهتر جوانان بهشت و آموزگار شهادت، حضرت حسین بن علی علیه السلام مبارک و خجسته باد.

 

 

سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا! سلام بر تو ای سفینه عشق! مدینه را شور حضور تو پر کرده است. شمیم لبخند پنجره ها! فضا را عطرآگین نموده و آسمان، خیره به نورافشانی مُنزل وحی، نام زیبای تو را زمزمه می کند و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است. ای رهبر عاشقان و دلدادگان، ای حسین (ع) میلادت گرامی و پاینده باد.

 

 

 

فرخنده زاد روز اسطوره وفا و تندیس فداکاری، حضرت عباس (ع) و روز جانباز مبارک باد

 

سلام بر رشادت دستان حیدری ات! سلام بر توفندگی شمشیر ذوالفقارت! سلام بر جانبازی و عشق و برادری ات! سلام بر تو ای زیباترین واژه قاموس فروتنی! سلام بر تو و بر دستان آب آورت! سلام بر لبان خشکیده ات که سرچشمه آب بقاست و آب را در حسرت جرعه ای از خنکای خود وانهاده است! خاک بوی بهشت می گیرد، آسمان، پایین می آید و خانه مرتضی (ع) را به آغوش می کشد. نوزادی مبارک پا بر ابرهای احساس می گذارد.

 

 

 

مردی می آيد که دستانش بوی کرامت، پيشانی اش بوی بندگی و گام هايش، ندای ايستادگی سر می دهد.بهار به حيرت می ايستد، باد سجده می کند و خورشيد، شکرانه می دهد

 

۵شعبان خجسته میلاد سید ساجدین و زینت عابدان و سر حلقه عارفان، حضرت امام زین العابدین (ع) فرخنده باد

 

 

باسم رب المهدي عجل ا... تعالي فرجه الشريف
 

 السلام عليك يا مولاي، سلام مخلص لك في الولايه اشهد انك الامام المهدي قولاً و فعلاً و انت الذي تملأ لارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً فعجل الله فرجك و سهل مخرجك و قرب زمانك و كثر انصارك و اعوانك و انجز لك ما و عدك فهو اصدق القائلين و نريد ان نمن علي الذين استضعوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين، يا مولاي يا صاحب الزمان.

سلام بر مهدي، جوهر دين و نور يقين، ذخيره الهي و منجي نهائي؛

سلام بر مهدي، كعبه مقصود و قبله موعود، سر عظيم و اسم اعظم؛

سلام بر مهدي، ستاره طالع و نجم ثاقب، مسيح مسيحها و موعود موعودها؛

سلام بر مهدي، صاحب شب قدر و عصاره عصر؛

سلام بر مهدي، ديده بان خدا و مظهر هدي، وصي اوصياء و گزيده اولياء؛

سلام بر مهدي، علم منصوب و علم مصبوب، پرچم برافراشته و دانش انباشته؛

سلام بر آن عزيزي كه كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب با اوست، و آن سفينه النجاه در وصفش فرمود: تعرفون المهدي بالسكينه و الوقار، و بمعرفه الحلال و الحرام و بحاجه الناس اليه و لايحتاج الي احد.

او كه چون برخيزد عالمي را برخيزاند و بدنبال خويش كشاند.

به دورش دولت حق رخ نمايد

                                        جهان را فيض وي فرخ نمايد

 

بيا           

 

در کوي و برزن اين شهر رسوا شدم بيا         
 چون سرو کنار تو تنها شدم بيا

 

دام از دوپاي نحيفم فکن اي عزيز 

  منهم اسير زلف چليپا شدم بيا

 

اينجا هميشه شب است و سکوت و درد  

زنداني اين شب يلدا شدم بيا

 

با اشک و عقده هزار ساله در گلو

هر شب به ياد تو زيبا شده ام بيا

 

بنگر چگونه مست فتادم به کنج دير    

 ساقي قسم به ميکده تنها شدم بيا

 

عمري چون غنچه به حسرت ديدار بوده ام     

 اکنون ميان لجه خون وا شدم بيا

 

عمري در انتظار نشستم به کوي تو

 رخسار ماه تو دير آشنا شدم بيا

 

در خانه دل از براي تو گلها شکفته اند     

 آري براي آمدنت مهيا شدم بيا

 

عمري به بوي تو هر جا نشسته ام            

   داني به وصل تو شيدا شدم بيا

 

مويم سپيد شد در حسرت فراق      

 پيرم ولي به بوي تو برنا شدم بيا

 

بر بخت من طالع سبزي نشسته است    

  حالا که چون بهار مصفا شدم بيا

           « غريب»

 

 

 ادامه مجموعه درسهای عرفانی استاد خدامراد بعدازنیمه شعبان .........ان شاء الله

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 18:1  توسط جوياي معنا  | 
 

انتظار، مفهومی توام با صبر و تلاش است

او غيب نيست پرده به چشمهاي ماست
چه کسي صادقانه دست به دعا بر آورده است
مخلصانه امام خويش را طلب کرده است و پاسخ نگرفته است؟
برخي امام را طلب ميکنند و ديگران را هم.
اينان تا آن زمان که چشم به ابواب چند گانه دارند، دستشان به دامان امام نميرسد.
بعضي امام را طلب مي کنند ، اما نه بخاطر امام بلکه براي وصول حاجات خويش.
مي بيني که امام را صدا مي کنند ، با تضرعي جانسوز و جگر خراش
اما آنچه مي طلبند ، ديدار حيات بخش امام نيست ، حل مشکلات و وصول حاجات خويش است.
اين نسخ نه بدان معناست که در تلاطم مشکلات ، به سراغ امام نبايد رفت
و قضاي حوائج و استجابت دعا و رفع موانع را از او نبايد خواست
بلکه به عکس ! همه چيز، از نزول باران تا شفاي بيماران را از امام بايد طلب کرد
که مشيت همه چيز در عالم به دست اوست و هيچ کار ، بي اشارت مژگان او به سرانجام نميرسد،
شوق ديدار چيزي است و عريضه و عرضه حاجات دنيوي چيز ديگر.
سخن اين است ساقي اين بارگاه ، به ظرفيت و جام همت مهمان مي نگرد.
محبوب ، به ظرفيت دل محبوب نگاه مي کند.
إنّ القلوب اوعيةٌ و خيرها اوعاها
يکي به هواي بهشت در مصيبت حسين (ع) اشک ميريزد
يکي در مجلس حسين (ع) به مصيبت خويش مي گريد
و يکي را معرفت حسين(ع) و معرفت به حسين (ع) مي گرياند
امام دست نيافتني نيست ، دستهاي ما بسته است.
اما در پرده غيبت نيست ، پرده بر چشمهاي ماست،
و آنچه ما را از زيارت امام محروم مي کند 
                                       

                                              غيبت امام نيست، غفلت ماست.  

 

               گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام

        با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام

 

         گر به  ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین

         باز  هم مشتاق  روی دلکش جانا نه ام

 

         از در  میخانه ات  ای شاهد  خوبان مران

        با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام

 

        پرده  بردار  از رخ زیبا  که مشتاق  تو ام

          آن  رخ  زیبا  ندیده  ،واله   ودیوانه ام

     

          پادشاه  جودی و ما  بنده در گاه  تو

       منتظر بر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام

 

        در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی

        باز  هم در   جستجوی  گوهر  دردانه ام

 

       همچون من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن

        لیک  با الطاف  غیر  از تو،  شها! بیگانه ام

 

       چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام

        ور  نه  آن گردم  که افشان در دل ویرانه ام

 

        انتظارت بیش از حد شد ،تحمل تا به کی؟

            آفتا با!   بهر  دیدار  رخت  پروانه ام

 

        واله و «شیدا » ومستم لیک ،محتاج توام

          یک نظر بر من نما، ای عارف فرزانه ام!

 

        اللهم صل علی محمد وآل محمد،و بارک علی

         محمد و آل محمد،کافضل ما صلیت و بارکت

          و ترحمت علی ابراهیم و آل ابراهیم،

                     انک حمید مجید

 

امام سجاد (ع)می فرمایند:« آگاه باشید که همانا مغبوض ترین

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 7:31  توسط جوياي معنا  | 
 
 
بخشنده ترین مردم کسی است که درهنگام قدرت می بخشد.  
امام حسین علیه السلام
 
 
...............ادامه ازقبل
 

خدامراد تبسمش را ادامه داد و گفت:” حق با توست. الآن خيلي ها واقعا به خدامرادي احتياج دارند و كائنات هم براي هر كدام از آنها خدامرادي را مامور كرده است. من يكي از آن خدامرادها هستم.فقط چون نوع سوالات و فرم سوال پرسيدن تو با بقيه تفاوت دارد، كائنات يكي از بهترين خدامرادها را براي تو فرستاده است. “

دراين هنگام خدامراد چشمكي زد و گفت:” چه اشكالي دارد كه از خودم تعريف كنم!؟“

دوباره خنده ام گرفت. او مي دانست چگونه قضاوت ها و پيشداوري هاي ذهني مرا به سمت ديگري منحرف كند. و از همه مهم‌تر خودش در سمتي ديگر به عنوان تماشاچي بي طرف نظاره گرباشد.

دستم را به سويش دراز كردم  وشادماني خودم را  از آشنايي با او ابراز داشتم. همان بود كه در جستجويش بودم. يك استاد معنوي بزرگ كه بتوانم سوالات بي جوابم را از او بپرسم. گويي بلافاصله آنچه در ذهن داشتم را در چشمانم خواند. چرا كه بلادرنگ گفت:” من استادنيستم. از استادي هم چيزي نمي دانم. استاد براي من كلمه با ارزشي نيست. چراكه هيچوقت به آن حد دانايي نرسيده ام كه بتوانم چيزي را تمام و كمال دريابم و به ديگران آن را منتقل كنم. من فقط مي دانم عينك هاي مزاحم چه رنگي هستند و چگونه بايدآنها را برداشت و دنيا را واقعا آنطوري كه هست ديد. من فقط يك ”مانع بردار“ هستم.چيزي شبيه كسي كه در جاده سنگ ها را از سر راه رهگذران برمي داردتا آنها بتوانند بي دردسر تر و راحت تر به سمت جلو گام بردارند. اينكه مانند دانايان بر بلندي بايستم و انگشتم را به سمتي نشانه برم و بگويم كه خانه دوست آنجاست ! متاسفم !! من چنين كاري را بلدنيستم و بر اساس برداشت ها و آموخته هايم از زندگي همه آنها كه چنين مي كنند خودشان هم نمي دانند چه مي گويند. حركات اين استاد نماها براي من شبيه آن ماهي قرمزي است كه دررودخانه اي خروشان همراه ديگر ماهي ها به سمتي نامعلوم در حال كشانده‌شدن است و با وجودي كه مانند بقيه ماهي ها نمي داند اين رودخانه به كدام سمت مي رود ولي از بقيه ماهي ها مي خواهد تا با جمع شدن دور او به سخنانش در باره مقصد رودخانه گوش دهند. “

آنگاه خدامراد انگشت سبابه اش را روي پيشاني ام گذاشت و گفت:” كيمياي عزيز! آنها كه مي دانند هيچ نمي گويند و آنها كه مي گويند هيچ نمي دانند! “

لبخندي زدم. او مرا به همان نتيجه اي رسانده بود كه سالها در اعماق وجودم به آن رسيده بودم ولي جرات طرح آن را نداشتم. بالفرض هم كه هستي و زندگي رازي داشته باشد ولي اين راز يك چيز دانستني نيست كه استادي از گوشه عالم سر بلند كند و آن را در گوش من نجوا كند. اين راز فهميدني نيست. بلكه ديدني است. و هيچ كس هم آن را نمي داند.

از جا برخاستم و نفس عميقي كشيدم. قبل از اين گمان مي كردم كه هم چيز اين پارك را مي شناسم و در واقع پارك و درختان آن برايم كاملا عادي و شناختني مي نمودند. اما اكنون احساس مي كردم كه در فضايي زنده و بسيار پيچيده قرار دارم. به چشم دل مي ديدم كه تك تك درختان پارك زنده اند و نفس مي كشند. روي صندلي پارك رد رهگذران ديروزو امروز  و فردا را به خوبي حس مي كردم. همه چيز اطرافم زنده و با معنا و از همه مهم تر مرموز و پر رمز و راز شده بود. اين پيرمرد هركه بود با فقط برداشتن يكي از عينك هاي ذهنم باعث شده بود تا من انبساط خاطر ونشاط و شادماني عجيبي را درتمام وجودم حس كنم. او با حضور و كلام گرم خويش مرا از فضاي اندوهبار و افسرده قديمي به فضايي كاملا پرمعنا و آرام بخش و باشكوه كشانده بود. شايد او از نام استاد خوشش نمي آمد اما من با كمال اقتدار و حس خودآمرادي او را به عنوان استاد معنوي خودم انتخاب كردم.

خدامراد نيم نگاهي به من انداخت و هيچ نگفت. در عوض دستانش را باز كرد و انگارمي خواهد كل هستي را در آغوش بگيرد دستانش را به سوي سينه اش فشار داد و با هيجاني زائد الوصف گفت. الآن  سپيده سر مي زند و اين لحظه زماني است كه شب و تاريكي نور را در دل خود جاي مي دهد. اين لحظه زمان تولد مجدد زمين و آسمان است. و دقيقا همان لحظه اي است كه براي چند ثانيه تمام لايه هاي دنيا به هم متصل مي شوند و تو مي تواني با چند جهش به دنياهاي ديگر سفر كني! سپيدم دم آغاز شكل گيري مجدد چيزي است كه ما در زندگي معمولي آن را يك روز جديدمي ناميم. در حالي كه سالكين معرفت براي آن از عبارت ”زندگي جديد“ استفاده مي كنند. به جاي كلنجاررفتن با سوالات بي معنا و ايجاد چرخش هاي گردابي در درون ذهن خودت بيا كنار من بايست و تماشاچي تولد زندگي جديدهستي باش. “

با احتياط از جا برخاستم و سمت راست خدامراد ايستادم. او به سمت شرق خيره شده بود. جايي كه قراربود خورشيد از پس انحناي زمين سرزند. براي لحظه اي هيچ نديدم . به سوي خدامراد برگشتم تا از او چيزي بپرسم. اما او رانديدم. مجددا به شرق خيره شدم. و با كمال حيرت ديدم خورشيد مانند يك موجود زنده از آنسوي كره زمين خود رابه بالامي كشد. همه هستي به يكباره ساكت شده بود و انگار همه مست تماشاي زيبايي طلوع خورشيد شده بودند. سكوت اطرافم آنقدر عميق و با شكوه بود كه  نمي توانستم آن را باور كنم. هرگز باورم نمي شد كه سكوتي اينچنيني هم مي توانست در عالم وجود داشته باشد. نمي دانم اين سكوت چقدر دوام يافت ولي احساس باشكوه آرامش واقعي تمام وجودم را از خود پركرد. وقتي به خودم آمدم دست خدامراد را روي شانه هايم حس كردم. خورشيد كاملا بالا آمده بود و روشنايي سحرگاهي تقريبا تاريكي را محو كرده بود. او مقابل من ايستاد و به چشمان من خيره شد و در حالي كه شانه هايم را محكم گرفته بود با شادماني گفت:” باورم نمي شود. ولي تو در همان جلسه اول موفق شدي با ناشناختني بزرگ هم صحبت شوي و با زبان سكوت با كل هستي هم كلام شوي! تبريك مي گويم. تو آمادگي كافي براي صعود به قله هاي معرفت را داري!“

مات و متحير به خدامراد خيره شدم و در حالي كه نمي توانستم تعجب خودم را از حرفهاي او پنهان كنم گفتم:  ”ولي من كه با كسي صحبت نكردم. اصلا من كلمه اي حرف نزدم. هر چه حس كردم فقط سكوت بود و بي سروصدايي!؟“

خدامراد تبسمي كرد و گفت:” همين ساكت بودن و با واژه هاي سكوت با هستي صحبت كردن شيوه گفتگو و صحبت با كائنات است. حرف زدن با خود يكي از همان عينك هايي است كه سالك معرفت بعد از سالها سير و سلوك بايد آن را متوقف كند و تو در همان جلسه اول به اين تجربه دست يافتي! تو در سكوت و بي زماني چند لحظه پيش دريافتي كه بحث و گفتگو تو را به جايي نمي رساند و حقيقت زندگي با كلمات و گفتگو درك نمي شود. اين بزرگترين دست آورد يك سالك معرفت و در واقع پايان كلاس معرفت است. “

و من ساكت شدم و ديگر هيچ نگفتم.

 

پايان يادداشت اول

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:29  توسط جوياي معنا  | 
 
 
پيامبر گرامى(ص)  در بيان عظمت و اهميت ماه رجب مى فرمايد:
خداى متعال، در آسمان هفتم، فرشته اى به نام «داعى» قرار داده است. هرگاه ماه رجب فرا رسد، آن فرشته دعوت كننده، هر شب تا به صبح گويد: خوشا به حال كسانى كه به ذكر الهى مشغولند; خوشا به حال كسانى كه با ميل و رغبت تمام، رو به سوى درگاه خدا آرند.

 
 
ادامه ازقبل.....
 
 
 خدامراد دوباره لب به سخن گشود و ادامه داد:”وقتي به زور جراحي  روي چشم يك نفر لنز هاي رنگي قرمز مي گذارند و بعد آن آدم با ميل خودش هم از عينك قرمز رنگ اضافي استفاده مي كند ، به راستي ديگر چه دليلي دارد كه از اين انسان فلك زده انتظارداشته باشيم كه دنياي آبي و سبز و سفيد را بفهمد و درك كند. او چيزي جز خون و سرخي رانمي بيند.
 
 اگر اين انسان به آسمان آبي بنگرد چيزي جز سياهي(و در بهترين حالت سرخ بسيارتيره) نمي بيند. ما آدمها در بيداري وادار شده ايم براي درك شدن انواع عينك ها را به چشم و انواع صافي ها را به گوش بزنيم و فقط بخش انتخاب شده اي از اطلاعات هستي را درك كنيم. حال چگونه انتظار داري كه با اين اوصاف بتوانيم دنياي رنگي و پر شكوه رويا رابه خاطر آوريم؟
 

 و حتي فراتر از آن فضاهاي عجيب و غريب و متنوعي كه همين الآن در بيداري موازي فضاي زندگي ما وجود دارند و موجودات دنياهاي ديگر را كه همين الآن كنار ما به زندگي خود ادامه مي دهند بفهميم.

 

كيمياي عزيز! مشكل بشريت امروز اين نيست كه ضعيف شده و قادر به درك صحيح دنياي واقعي اطراف خود نيست. بلكه مشكل تمام انسان هاي متمدن قرن بيست و يك اين است كه آنها به طور گزينشي با اطلاعات دريافتي از هستي برخورد مي كنند و لجوجانه و متعصبانه گمان مي كنند كه فقط باعينك قرمز مي توانند رنگهاي تمام عالم را درك كنند.

 

اگر دچار افسردگي و غم و غصه هاي تمام ناشدني هستي ويا اگر براي مسائل خود جوابي پيدا نمي كني به جاي اينكه بلافاصله نتيجه بگيري براي اين سوالات هرگز جوابي وجود نداشته اين احتمال را هم بده كه شايد عينكي بر چشم زده اي كه دنيا را اينجوري مي بيني و يا سمعكي خاص بر گوش داري كه صداهاي خاصي را به درون تو منتقل مي كند.

 

چرا گمان مي كني تمام ورودي هاي بدن تو درست كار مي كنند و اشكال و ايراد از جهان بيرون است. كمي به خود بيا ! خواهي ديد كه يك سري قالب‌ها و باورهاي قالبي به ظاهر غير قابل ترديد تمام زندگي تو را از تو گرفته اند و تو چون از ترس مرگ جرات نمي كني  روي اين قالب ها شك كني هر روز زندگي ات هزاران بار مي ميري و زنده مي شوي!“

 

خداي من! اين پيرمرد عجيب و غريب دراين وقت سحر كه بود و چرا اينقدر زيبا و باشكوه صحبت مي كرد. او مي دانست چه مي گويد. جملاتي كه سرهم مي كرد نظمي چند لايه داشت و هر عبارتي كه مي گفت به طرز وصف ناپذيري با كل عبارات قبلي او همخوان و همساز بودند.

 

او به طرز خارق العاده اي نسبت به  آنچه مي گفت اشراف داشت و اين اشراف و تسلط به يك باور آنچنان در كلام او راه يافته بود كه مرا در جاي خود ميخكوب كرده بود. پيرمرد خود را خودآمراد معرفي كرد. يعني كسي كه مراد خودش را از خودش طلب مي كند. در اين نام نوعي غرور و اعتماد به نفس عجيب به چشم مي خورد. غروري كه باشكوه مي نمود و به يكباره به انسان آرامش و اقتدار عجيبي مي بخشيد.

 

 سرم را بلند كردم و به چشمانش خيره شدم. نگاهي شفاف و نرم داشت. نگاهش شبيه آهويي بود كه هر لحظه منتظر رميدن است. نمي توانستي حالت خاصي را در نگاهش پيداكني. اما برق عجيبي كه در پنهاني ترين بخش چشمان مي درخشيد حكايت از هوشمندي خارق العاده اي مي كرد كه در سلولهاي مغز صاحبش پنهان شده بود. طرز لباس پوشيدن و راه رفتنش نيز عجيب بود.

 

پوشش او به گونه اي بود كه اصلا نمي توانستي او را در خيابان تشخيص دهي. چرا كه بيش ازحدعادي و معمولي بود. يك جور استتارطبيعي و اجتماعي داشت. او به راستي بخشي از هستي بود و اگر لحظه اي ازاو فاصله مي گرفتي ديگر نمي توانستي او را در بين ديگران پيدا كني! شايد به همين دليل بود كه وقتي ازمن دور شد ديگر نتوانستم او را پيداكنم!

 

خدامراد لبخندي زد. در واقع انگار لبخندي را به سوي من فرستاد چرا كه من هم بلافاصله و بي اختيار لبخند زدم. او به طرز غريبي روي اوضاع كنترل داشت و چنان بود كه اين اقتدار به واسطه دانستن چيزي بود كه انگارمن آن را نمي ديدم. با احتياط از او پرسيدم:” شما چرا به سراغ من آمده ايد!؟ خيلي ها همين الآن در عالم دچار افسردگي و اندوه هستند و به خدامراد نياز دارند. شما چرامرا انتخاب كرديد!؟“

 

ادامه دارد............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:22  توسط جوياي معنا  | 
 
 
مولاي عارفان و درياي معرفت الهي حضرت علي(عليه‌السلام) مي‌فرمايند:
 
«هركه خدا را شناخت تنها شد. هر كه خود را شناخت مجرد شد، هر كه دنيا را شناخت از آن دل كَند،
 هر كه مردم را شناخت تنهايي گزيد.»
 
 
ادامه ازقبل.....

خدامراد وقتي ديد من ايستادم لحظه اي متوقف شد  و نيم نگاهي به پشت سر انداخت و سپس با سرعت به سمت جلو حركت نمود. او به سرعت در مقابل ديدگان من محو شد و در لابلاي درختان پارك گم شد. با كنجكاوي مسير حركت او را زير نظر گرفتم اما موفق به رويت او نشدم. دوباره روي اولين صندلي نشستم و در خود فرو رفتم. نزديك به نيم ساعت گذشت و  اثري از او نديدم.

 

براي لحظه اي اين فكر به ذهنم رسيد كه نكند به خاطر خستگي و مشغله ذهني ناگهان خوابم برده بود و همه اين اتفاقات در خواب برايم رخ داده است؟! لبخندي بر لبم نقش بست! بي گمان چنين بوده است. وگرنه اين وقت شب حضور پيرمردي با آن حركات و رفتار و گفتار عجيب در پارك كاملا غير منطقي و بي معني مي نمود. داشتم در اين افكار خودم را غوطه ور مي ساختم كه دوباره صداي پيرمرد يعني خدامراد مرا به خود آورد.

 

او گفت:”چقدر بدبخت است اين انسان عصر ارتباطات و اطلاعات! با جمع كردن چندجمله كليدي در ذهن خود احساس دانايي مي كند و با رديف كردن چند كلمه بي معنا كنارهمديگر خود را توجيه و راضي مي كند! انسان قرن بيست و يك ازهمه نسل هاي پيش تر خود نادان تر و ابله تر است. چرا كه پيشينيان باعمل و مشاهده به آرامش مي رسند و اين نسل جديد با كلمات و جملات! بايد هم اينطور باشد!

 

وقتي بيش ازهشتاد درصد وقت انسان قرن حاضر در سركلاس و خواندن كتاب و روزنامه و شنيدن اخبار راديو و تماشاي تلويزيون و فيلم و سينما مي گذرد، چطورمي توان انتظار داشت كه چنين انساني كلمه گرا و لغت پرست نشود و به جاي جستجوي دليل زنده براي سوالات خود به دنبال جملات جادويي نگردد. انسان قرن بيست ويك فقط با تلفظ چند واژه در درون خود معتاد مي شود و بارديف كردن چند جمله در ذهن خود ، مجوز تجاوز و خشونت عليه ديگر همنوعان خود را صادر مي كند.

 

 انسان قرن بيست و يك به راستي فلك زده و بدبخت است و چنان است كه گويي نفريني پايان ناپذير از همان روز اول مدرسه رفتن و شايدهمان لحظه آغازين تماشاي فيلم و تلويزيون زندگي او رافرا گرفته است. او گرفتار تار عنكبوتي كلمات و جملات و عبارات تميز و كثيف شده است. كلماتي كه بعضي اوقات از پاك ترين چيزها براي او عزيزترند و بعضي اوقات از پليد ترين چيزها زشت تر و نازيباتر.

 

 بله كيميا! ماآدمهاي قرن بيست و يكمي  مستعد ترين نسل بشر براي گول خوردن هستيم. براي فريب دادن ما نسل جديد لازم نيست كسي چهره خود را با گريم و آرايش عوض كند. كافي است چند كلمه جادويي باخود حمل كند. انرژي و اعتباري كه ما به واسطه اين كلمات آرزومند رسيدن به آن هستيم كار صدها كيلو گريم و آرايش راانجام ميدهد. و نهايت اين اتفاق چيزي نيست جز آنكه ما فريب مي خوريم.

 

تو به خودت گفتي كه خدامراد ساعت پيش غيرواقعي بوده است و بلافاصله مساله از ذهن ات پاك شد. اما آيا به راستي تو گمان مي كني كه ابزارهاي لازم براي تشخيص واقعي از غير واقعي را در اختيار داري. فراموش مكن وقتي در خواب هستي و رويا مي بيني ، اكثر اوقات بر اين باوري كه در جهان واقعي حضور داري و دقيقا به همين خاطر است كه بين رويا ديدن و تماشاي فيلم تفاوتي را حس مي كني.

 

حال به من بگو چه تضميني وجود دارد كه الآن در خواب نباشي !؟ مگر نه اين است كه حس گرها و ابزارهاي تشخيص تو هم به خواب رفته اند و همگي واقعي بودن اين دنياي به ظاهر واقعي (كه مي تواند براي خود نوعي خواب باشد ) را تائيد و تصريح مي كنند!؟

 

اكنون من از تو سوالي مي كنم كيميا! و آن اين است كه به من بگو آيا امكان ندارد بشر از ابتداي تولدش هرگز به خواب نرفته باشد ، بلكه شبها فقط به دنياي واقعي ديگري قدم مي گذارد كه با وجود واقعي بودن بادنياي بازهم واقعي روزها تفاوت دارد!؟ به راستي اگر دنياي خواب واقعي نبود آيا مساله خوابيدن انسان بي معنا نمي شد!؟ يعني كائنات آنقدر بي فكر و اسراف گر است كه نيمي از ايام زندگي و حيات موجودات يعني شبها رابه خوابيدن و در رويا فرو رفتن هدر دهد؟!“

 

خدامراد ساكت شد. به چهره اش كه در تاريكي مي درخشيدخيره شدم. هيچ جوابي براي سوالش نداشتم. به راستي وقتي حسگرهاي انسان يعني همان ابزارهاي دريافت اطلاعات از جهان هستي خود جادو شده باشند چگونه مي توان مطمئن بود كه همين الآن جادو نشده باشيم!؟

 

ادامه دارد..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:45  توسط جوياي معنا  | 
 
 

سروران مردم در دنيا، سخاوتمندانند و در آخرت ، تقواپيشگان.

حضرت علي بن ابيطالب (ع)

 

سيزده رجب ميلاد فرخنده گوهر ولايت در صدف كعبه فرخنده باد

 

ميلاد فرخنده گوهر ولايت در صدف كعبه است. مولودي كه محبتش دلهاي عاشقان فضيلت را روشن ساخته و مولايي كه ولايتش كيمياي دگرگون ساز دلها و زندگيهاست، گنج "علی دوستی" عطيه اي الهي در قلوب شيعيان است.

تولد زمزم زلال عترت است. تولدي كه چشمه عبوديت را در جانهاي خفته جوشان مي كند و نورش مشعل فروزان راه رسالت نبي اكرم (ص) است سيزده رجب آينه حق نما در طليعه خط ولايت است. عشق او آينه دل را صفا و جلا مي دهد و ولاي او مرز قبولي طاعات بندگان است.

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمنيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است و محمد (ع)، در خانه خدا، خانه عشق و شوريدگي پا به عرصه خاکي نهاد. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست.

 

ادامه مطلب  مجموعه درس هاي عرفاني استاد خدامراد

 

صداي گرم و پرطنين پيرمردي مرا به خود آورد. اومقابل من ايستاده بود و  با لبخندي كه در تاريكي به خوبي ديده نمي شد ، اما از صدايش كاملا پيدا بود، به سوالي كه از خودم پرسيده بودم پاسخي عجيب داد:” هيچ اتفاقي كيميا! در واقع از همان ابتدا هم سوالي وجود نداشت! تو فقط با انداختن خودت در آغوش طبيعت يعني مادر واقعي همه موجودات عالم به دنياي بي سوالي برگشتي! يعني همان دنيايي كه از كودكي در آن بودي و كودكي خود را به واسطه آن باشوق و آرامش سپري نمودي! بعضي ها مثل تو با لرزه اي گذرا از اين برزخ بي سوالي عبور مي كنند و بعضي با لرزه هايي بس تكان دهنده و عذاب آور!“

 

نمي دانستم او كيست. غريبه اي اين وقت شب در پاركي نيمه تاريك مقابل من ايستاده بود و بسيار زيبا اما مرموز و پركنايه جواب سوالي را مي داد كه من در خلوت ترين لحظه زندگي ام از خودم پرسيده بودم. با صراحتي كه هميشه جزو خصايص ذاتي ام محسوب مي شد از او پرسيدم:” شما كه هستيد!؟ “

 

پيرمرد با آرامش پاسخ داد:” خودآمراد. كه دوستان بعضا به عمد و شايد براي راحتي به من مي گويند خدامراد! تو هم بايد كيميا باشي! اي كاش اين آرامش و بي خيالي را مي توانستي تا ابد باخودت همراه ببري و هميشه با آن به سر بري .

 

 اما افسوس كه كالبد تو هنوز آمادگي نگهداري و حفظ آن را ندارد و براي داشتن دائمي آن تربيت نشده است. اي كاش انسان مي توانست در لحظات ناآرامي و افسردگي به طور همزمان احساس لحظات آرامش و نشاط و شادماني را نيز تجربه كند. اما افسوس كسي كه در فضاي افسردگي قرارداده شده است احساس و فكر و ذهن و جسم و روحش چيزي جزحسرت و نوميدي و فسردگي و بي چارگي را تجربه نمي كنند و اين خيلي بد است. در اين مواقع اگر لرزه اي بر تن آدم نيافتد و يا رهگذري مثل من ازكنار او عبور نكند. مرگ و فلاكت انسان حتمي است. در حقيقت در اين لحظات سرنوشت محتوم فرد مرگ و نيستي است و اين پاكي و زلاليت و شفافيت باطن فرد و اراده لحظه اي اوست كه تعيين مي كند فرد حق دارد مجوز زندگي بيشتر را بدست آورد يا خير. “

 

خوب نمي فهميدم اين پيرمرد روشن ضمير چه مي گويد. او مي دانست مشكل من چيست و وقتي صحبت مي كرد چيز آرام بخشي بر وجود من مستولي مي شد. در عين حال از حضور او نيز نمي ترسيدم. او بيش از حد عالي و خواستني بود و اين براي من كه بسيار تنهابودم يك نعمت محسوب مي شد. در حقيقت با وجودي كه در باطن از حضور در كنار او لذت مي بردم اما در عين حال از او كمي مي ترسيدم.

 

او بيش ازحد مرموز و غير عادي بود و گوشه اي از ذهن من دائم به من هشدار مي داد كه بيشتر مواظب خودم باشم. به همين خاطر ناگهان ازجا برخاستم و مانند شخصي كه زمان حضور او به اتمام رسيده و بايد هر چه سريعتر به پانسيون برگردد خودم را جمع و جور كردم و با قدم هاي بلند از پيرمرد جداشدم. ولي خدامراد با چستي و چالاكي بسيار خيره كننده اي پشت سر من به راه افتاد و تقريبا چند گام جلوتر از من به سوي درب خروجي پارك قدم برداشت. سرعت قدم زدن و چالاكي پيرمرد براي لحظه اي مرا متحير ساخت. او از هم سن و سالهايش بسيار جوان تر به نظر مي رسيد و اساسا اندام ظريف و ورزيده اش به هيچ وجه به سن و سالش نمي آمد.

 

سرعت قدم هايم را كم كردم و بعد از مدتي ايستادم. خدامراد هر چه بود نمي خواست مرا تنها بگذارد و همانطوري كه گفتم من هم در اعماق وجودم نمي خواستم از او جدا شوم. درواقع از لحظه اي كه از او فاصله گرفتم ناآرامي و شوريدگي آشناي قبلي به سويم هجوم آوردند و من دوباره دچار همان حالت سردرگمي و پوكي شدم.

 

ادامه دارد..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:1  توسط جوياي معنا  | 
 
 
یادداشت اول: آغازيك سوال!

نوشته: فرامرز کوثری

 

جواني معمولي را تصور كنيد كه ناگهان از مدرسه به محيط دانشگاه كشانده مي شود و در‌ست لحظه‌اي كه همه گمان مي كنند او راه درست زندگي و خوشبختي را يافته و ديگر توفيق و كاميابي او تضمين شده ، به يكباره متوقف شود و افسرده و پريشان به جستجوي اين سوال برخيزد كه چرا بايد بقيه راه را تا لحظه مرگ  مطابق قواعد و قوانين حاكم بر اجتماع گام بردارد و اساسا چرا همين الآن اين زندگي منتهي به مرگ و نيستي را متوقف نسازد.

 

اين جوان من بودم. فردي كه از اين به بعد او را با نام ” كيميا“ خواهيد شناخت.

سال اول دانشگاه بودم و بسيار افسرده و پريشان و تقريبا در آستانه جنون و از هم پاشيدگي ! برايم غير قابل قبول بود باور حرفهاي كساني كه خودشان به حرفهاي خود عمل نمي كردند. به خوبي و به چشم مي ديدم كساني را كه ادعاي دانستن مي كنند و از سر دانايي و از ارتفاع بسيار بالا به نصيحت مي پردازند. اما در عمق وجود خودشان هم از اينكه نمي دانند در هراس اند و جرات اينكه كمي سر خود را بالا نگه دارند و به خورشيد زل بزنند را ندارند.

 

براي رسيدن به آرامش و توجيه آرام بخشي از زندگي به كلاس استادان زيادي رفتم و مي توانم بگويم كه تقريبا بخش زيادي از درآمد و پس اندازم را خرج كردم اما صد افسوس و هزاران دريغ كه حتي در وجود يكي از اين استادان مدعي معرفت ذره اي شعور و عرفان نديدم. همه آنها دريده چشماني بودند ياوه گو كه نقطه قوتشان فقط پررويي بود و بي شرمي و اين مجموعه خصايص باعث شده بود تا آنها احساس قدرت كنند و بقيه آدمها را گوسفنداني تصور كنند كه بايد كنار هم گذاشته شوند تا گله‌اي تشكيل شود و بعد شير شان  دوشيده و پشمشان  چيده شود  و نهايتا براي سلاخي به قصابي فرستاده شوند.

 

از تناقض و ندانستگي ديگر خسته شده بودم. بارها در خوابگاه و پانسيون دانشجويي ، رفقا دوره ام مي‌كردند و آنها كه راهي را براي سرگرم ساختن خود پيدا كرده بودند در فوايد و مزاياي روش هاي متنوع سرگرم شدن سخنراني مي كردند. اما من بين خود و آنها فاصله بسيار زيادي احساس مي‌كردم.

نمي توانستم مانند آنها خودم را به خنگي بزنم و در عين حال ادعاي دانايي كنم. به همين خاطر يك روز كه ديگر طاقتم طاق شده بود نيمه شب از پانسيون بيرون زدم و به پاركي در همان نزديكي پناه بردم. پارك بسيار خلوت بود و تك و توك رهگذري درگوشه و كنار آن به چشم مي خورد.

دقيقا به خاطر ندارم ساعت چند بود  اما خوب مي دانم كه پاسي از شب گذشته بود و تقريبا شهر به طور كامل در خواب فرو رفته بود. روي يكي از صندلي هاي پارك زير چراغ كم سويي نشستم و چند بار نفسي عميق كشيدم.

 

هوا آنقدر لطيف و تازه بود كه ناگهان غمي لطيف در دلم جا خوش كرد و تمام تنم به يكباره به لرزه افتاد. لرزه اي كه چندان دوام نيافت و به سرعت همانطوري كه آمده بود از وجودم رخت بست. با رفتن لرزه آرامشي غريب بر وجودم حاكم شد. چنان شد كه انگار همه غم ها و غصه ها و سوالات بي جوابم به يكباره نيست و نابود شدند. و من ماندم و يك عالم شادي و بي خيالي! خداي من چه اتفاقي افتاده است!؟

 

ادامه دارد....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 18:24  توسط جوياي معنا  | 
ParsToolBox
ParsToolBox
>