|
اصولا مشکل و راه حل مشکل هر دو همزمان و در کنار هم متولد می شوند و با هم نیز از بین می روند . همیشه مساله و راه حل آن ، آنقدر به هم نزدیک اند که اگر کمی از آنها فاصله بگیری احساس می کنی دیگر نه مساله ای وجود دارد و نه راه حل . انگار با کمی دور شدن از این زوج همیشگی ، جمع آنها صفر می شود و همه چیز به حال اول خودش بر می گردد. بیماری ودرمان بیماری نیز چنین است . این دو معمولا آنقدر به هم نزدیک اند و در کنار یکدیگر به سر می برند که خیلی اوقات ما درمان را با بیماری اشتباه می گیریم و باورمان نمی شود چیزی که نام مریضی را روی آن می گذاریم ، در حقیقت درمان است و مریضی واقعی چیز دیگری است . درست مثل زمانی که جنگل ها را از بین می بریم و آن ها را تبدیل به دشت های مسکونی و زراعی می کنیم و بعد وقتی سیل می آید می گوئیم طبیعت بر ما خشم گرفته است . غافل از اینکه سیل و گرما و سرمای بیش از حد راه حل طبیعت برای اصلاح بیماری بی جنگلی است !
داستان معرفت لا اله الا الله روزي مردي نزد بهاء الدين نقشبند آمد و گفت : (( من از يك آموزگار به آموزگاري ديگر سفر كرده ام و طريقت هاي بسياري را مطالعه كرده ام كه همگي به من مناقع بسيار رسانده و انواع استفاده ها را از آن ها برده ام . اينك مايلم به عنوان يكي از مريدان شما پذيرفته شوم تا از آبشخور دانش بيش تر بنوشم و خود را بيش از پيش در طريقت و عرفان پيشرفته سازم . )) بها الدين به جاي اين كه مستقيما پاسخ دهد , دستور داد تا شام بياورند . وقتي برنج و خورشت گوشت آورده شد , او بشقاب بشقاب براي ميهمان غذا كشيد . پس از شام , شيريني و ميوه به او داد . آنگاه دستور داد تا تنقلات بيش تري آوردند و سپس انواع خوراك هاي ديگر از قبيل سالاد , سبزي , نقل و شيريني ها را به او خوراند . در ابتدا ميهمان شاد بود زيرا كه بهاء الدين با اين تعارفات راضي به نظر مي رسيد و هر لقمه اي را كه او به دهان مي گذاشت با رضايت نگاه ميكرد . پس او تا ان جا كه ميتوانست خورد . وقتي سرعت خوردن او آهسته شد , شيخ صوفي به نظر آزرده شد و براي رفع ازردگي شيخ , ميهمان بد اقبال يك وعده ي ديگر نيز خورد .
وقتي كه ديگر نتوانست حتي يك دانه برنج ديگر فرو دهد و با ناراحتي بسيار به پشتي تكيه داده بود , بهاء الدين به او گفت : (( وقتي نزد من امدي , سرشار از آموخته هاي هضم نشده بودي , همان طور كه اينك از اين همه گوشت و روغن و سبزي و شيريني و برنج انباشته شده اي .
تو ناراحت بودي و چون با ناراحتي واقعي معنوي اشنايي نداشتي , اين پديده را همچون گرسنگي براي دانش بيش تر تفسير مي كردي . عارضه واقعي تو سوء هاضمه بوده است .حالا اگر به من اجازه بدهي , در قالب كارهايي كه به نظر تو مشرف شدن نمي آيد , به تو بياموزم چگونه آنچه را كه خورده اي هضم كني و ان را به انرژي – و نه به وزن اضافي – تبديل كني . ))
مرد موافقت كرد . او داستانش را ده ها سال بعد , زماني كه خودش يك مرشد بزرگ صوفي به نام خليل اشرف زاده شده بود براي ديگران بازگو كرد .
برگرفته از كتاب راز --- جلد يك – مترجم : محسن خاتمي
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:33  توسط جوياي معنا
|
خوشا به حال آن کوچه ای که یار آدم از آن گذر کند ! خوشا به حال آن لیوانی که معشوق انسان از آن آب می نوشد . خوشا به حال آن گلی که محبوب آدم آن را بر موهای خود آویزان می کند ! و چقدر عالی است تکیه بر دیواری که معشوق و محبوب آدم آن طرف دیوار حضور دارد !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:49  توسط جوياي معنا
چرا گمان می کنید که برای چیزی شدن باید کلی تلاش کرد و چرا بر این باورید که شرط تلاش کردن ، محرومیت و نداشتن چیزی است ! ؟ این یک توهم گول زننده و ساده لوحانه و فوق العاده خطرناک است ! درست شبیه زن و شوهرهایی که تنها خاطره شیرین زندگی شان لحظاتی است که پس از مدتی قهر با هم آشتی می کنند و برای داشتن این لحظات شیرین سراسر عمر خود را در قهر و دعوا می گذرانند . دست تقدیر چنان عمل می کند که نیت تو دیکته می کند ! اگر گمان کنی همین الان بدبخت هستی و در آینده آرزوی خوشبختی درسر می پرورانی ! بدان که دست تقدیر به آینده و آرزوهای تو کاری ندارد ، دست تقدیر منتظر است تا تو گامی برداری و همانی شوی که می خواهی و بعد اوضاع را چنان برایت جفت و جور می کند که با آنچه هستی مطابق شود ! به زبان دیگر دست تقدیر دست توست !
اناالمهدى
![]() انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. من مهدى، قائمه گيتى، خرد هستى و ادامه خدايم. شكيب شما در سراشيب عمر. ميوه باغ آفرينش، فراخى آسمانها و نجابت زمين. من گريههاى شما را مىشناسم. با انتظار شما هر شام ديدار مىكنم. نغمهگر ندبههاى شما در ميان كاج هاى غيبتم. اشك هاى شما آينده من است. دلتنگي هاى من، گشايش بخت شماست. من موى گره در گرهم را نذر پريشان شمايان كردهام . انا المهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گرانى بار انتظار؛ از تيرگى شبهاى غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خندهها و از دورى اقبال. من با ندبههاى شما مىبالم. من تنگى دل شما را مىشناسم. من برق چشم شما را مى بينم . گرمى دستهاى شما، چراغ خيمه صحرايى من است. انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. از دورى و ديرى با من بگوييد. جز من كسى حرف شما را باور نمىكند. جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگارى است؟ جز من كيست كه بداند زخم شما، شكوفه كدام غم است؟ گريه شما، جارى چه اندوهى است؟ و خنده شما تا كجا شكوهمند است؟ مرا باور كنيد. من تنهايى شما هستم. اسب آرزوهاى شما، تنها در چمن ظهور من چابك است. پرنده اميد شما را من پرواز مىدهم. و آشناترين رهگذر شهر شما منم. اناالمهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. مرا بخوانيد و بخواهيد. مرا تا صبح ظهور، انتظار كشيد. مرا كه چون پدران روستايى، با دستمالى از مهربانى به سوى شما مىآيم. با يك سبد انار؛ يك طبق سيب؛ و يك سينه سخن. من شما را از گريههاى شما مىشناسم و شما مرا از اجابتهايم. امسال، باران گرسنه خاك است. ابرها ديگر نمىبارند. خورشيد به ناز نشسته است. بهار خرمى نمىكند. آيا از ياد بردهاند كه شما جمعه شناسان هفته انتظاريد؟ نمىدانند شما شب ها مرا به خواب مىبينيد؟ و روزها زمين را با آهن اندوه مىشكافيد؟ امسال زمين ركاب نمىدهد، و گريه انتظار، شما را امان. من مىآيم، كه هر سال، بهار آمدنى است. من مىآيم كه سفره شما بى نان نباشد. و هفته شما، بى جمعه. اناالمهدى؛ من موعود زمانم. صاحب عصر، قائمه گيتى، خرد هستى، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. اناالمهدى
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:54  توسط جوياي معنا
|
- تفکر رسیدن به یک آرمان و آرزو ، تفکری گول زننده و باطل است و در واقع در بطن تلاش فرد برای رسیدن به یک چیز ، حرکتی معکوس برای نرسیدن و دور شدن از مقصود وجود دارد . - هر کس که آرزوی رسیدن به معشوقی را دارد باید بداند که اگر همین الان خودش را در کنار معشوق و مالک و صاحب عشق او نداند هرگز نمی تواند به آن برسد . برای مجنون یک حالت بیشتر وجود نداشت و آن این بود که لیلی از آن او بود وبس ! - اگر در قصه ها می خوانید که فرهاد کوه کن برای رسیدن به شیرین راهی کوهستان می شود و تیشه بر سنگ می کوبد ، گول نخورید و نگوئید که چون شیرین به فرهاد نرسید پس فرهاد ناکام از دنیا رفت . شیرین از همان لحظه ای که نگاه در نگاه فرهاد دوخت ، همسر او شد و فرهاد در واقع وقتی بر سنگ چکش می کوبید ، در اینکه شیرین همسر و همدمش است شکی نداشت و وقتی بخاطر خبر مرگ شیرین تیشه بر فرق سر خود کوبید، در حقیقت تردیدی نداشت که هنوز شیرین همسر و همدمش است . - اگر از این به بعد خواستی معیاری برای شناختن انسان های عاقل و هوشمند داشته باشی ، ببین چقدر خودش را از مقصود و هدفش دور می بیند و چقدر مانع سر راه خود می بیند. هر چه فاصله دورتر باشد و موانع بیشتر به همان اندازه توهم او بیشتر و خرد و هوشش کمتر است .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:18  توسط جوياي معنا
|
نه تنها من روی زندگی تو تاثیر دارم بلکه برعکس تو هم روی تک تک حوادث سرنوشت من تاثیر داری ! در واقع در این هستی یک فرد واحد وجود ندارد و آنچه هست مجموعه ای از بی نهایت پدیده و موجود زنده است که روی یکدیگر تاثیر دارند می پذیرند . می خواهی زندگی را با تمام عظمت و پیچیدگی هایش به یکباره و همانطور که هست دریابی ، باید اجازه دهی تا امتدادهای وجودت یکدیگر را پیدا کنند و به یکباره با هم بودن و به هم تعلق داشتن ودر واقع یکی بودن خودرا دریابند وآن را با تمام وجود لمس نمایند . به تدریج هیچوقت یادگیری رخ نمی دهد . به تدریج هیچ دلداری به هیچ محبوبی دل نخواهد سپرد . همه چیز باید به یکباره رخ دهد . درست به همان خاطر که ناشناختنی به صورت یکباره و با همه زیبایی و شکوهش در هر لحظه مقابل من و تو ظاهر می شود ، به همین سبب نمی توان او را به تدریج شناخت . او در هر لحظه برای خود با یک عالم اعجاب و عظمت منحصر به فرد و یکتا رخ می نماید و امکان اینکه بتوانی این همه عظمت را به تدریج دریابی ، صفر است !
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:4  توسط جوياي معنا
|
تمام انسانهایی که در مسیر زندگی هم قرار می گیرند لاجرم باید روی سرنوشت هم تاثیر بگذراند . بنابراین تو هم باید تاثیری روی زندگی و سرنوشت من داشته باشی این تاثیر چه می تواند باشد ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 18:12  توسط جوياي معنا
|
|
|