تبليغاتX
درجستجوي معنا

 

انتظار

امام غایب و پنهان چه فایده‌ای دارد؟

وجود امام معصوم‏علیه‏السلام سر چشمه فایده‏ها وبركات فراوانى است كه به حضور او اختصاص ندارد. از جمله مى‏توان دو فایده زیر را برشمرد:

  • الف) با دلایل فراوانى ثابت شده كه امام‏علیه‏السلام فردِ كامل انسانیت و حلقه اتصال عالم ظاهر و باطن است. اگر امام نباشد، رشته عالم ماده و معنا گسسته مى‏گردد. قلب پاك امام معصوم‏علیه‏السلام تجلى گاه انوار الهى است. عنایت‌هاى غیبى در آغاز بر آیینه قلب ملكوتى امام مى‏تابد و به واسطه او به سایر موجودات مى‏رسد؛ به عبارت دیگر، حجت الهى در زمین، واسطه در گرفتن و رساندن عنایت‏ها و بركت‏هایى است كه دیگران استعداد و زمینه دریافت مستقیم و بى‌واسطه‏ آن را ندارند. امام‏علیه‏السلام روح آفرینش و جان جهان شمرده مى‏شود و ارتباط و انسجام اجزا و اعضاى نظام هستى به وجودِ او وابسته است. اگر امام‏علیه‏السلام نباشد، خداوند - چنان كه شایسته است - شناخته و عبادت نمى‏گردد و روشن است كه در وجود این آثار بین حضور و غیبت امام‏علیه‏السلام تفاوتى نیست.

وظیفه امام‏علیه‏السلام تنها بیان ظاهرى معارف و راهنمایى صورى مردم نیست. امام ولایت و رهبرى باطنى اعمال را نیز بر عهده دارد و حیات معنوى مردم را تنظیم مى‌كند و حقایق اعمال آنان را به سوى خدا حركت و جهت مى‏دهد. بدیهى است كه حضور و غیبت جسمانى امام‏علیه‏السلام در این مورد تأثیرى ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم احاطه و اتصال دارد. وجود امام همواره لازم است، هرچند هنگام ظهور و اصلاح جهانى‌اش نرسیده باشد.

انسان در زندگى، حیاتى باطنى و معنوى دارد كه از اعمالش سرچشمه مى‏گیرد و سعادت و شقاوت ابدى‌اش به طور كامل به آن بستگى دارد. از طرف دیگر، پیامبران و امامان‏علیه‏السلام خود نیز به دینى كه مردم را به آن راهنمایى مى‏كنند و رهبرى آن را بر عهده دارند، عمل مى‏كنند و از همان حیات باطنى كه مردم را به سوى آن حركت مى‏دهند، برخوردارند؛ زیرا خداوند تا كسى را هدایت نكند، هدایت دیگران را به او نمى‏سپارد. در نتیجه امام‏علیه‏السلام علاوه بر ارشاد و هدایت ظاهرى داراى نوعى هدایت و جاذبه معنوى است و به وسیله حقیقت و نورانیت و باطن ذاتش در قلب‏هاى شایسته و آماده دخل و تصرف كرده، آن‏ها را به سوى كمال و هدف آفرینش جذب مى‏كند.

  • ب) اصل وجود امام ‏علیه‏السلام مایه دلگرمى و قوت قلب بندگان خدا و رهروان راه هدایت و سعادت است. وجودِ امام زنده‏اى كه پناهگاه مردم و پشتیبان و حافظ دین و شریعت به شمار مى‌آید، نیرو بخش دل‌هاى مؤمن و سدى در برابر هجوم اهریمن نومیدى بر روح پاكان است. ایمان به مهدى غایب علیه‌السلام و انتظار فرج و ظهورش، مایه امیدوارى دل‏هاى منتظر و بزرگ‏ترین اسباب موفقیت و پیشرفت در راه هدف است.


امینی، ابراهیم، كتاب دادگستر جهان، ص 154.

منبع : سایت تبیان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:9  توسط جوياي معنا  | 
پروانه

پیله‌ای از درخت بر زمین افتاد. روزنه‌ای در این پیله پیدا بود؛ روزنه‌ای كه به پنجره‌ای می‌مانست. موجودی به نام «كرم كوچك ابریشم»، كه تمام عمر، قفس بافته بود، اینك به فكر پریدن بود. كرم كوچك ابریشم، كه اینك با اعتماد به بال‌های خویش، بی‌ترس و تردید، پیله را می‌كاوید، چشم خود را به خورشید دوخت و لبخندی زد. نور، نخستین چیزی بود كه او می‌دید. پنجره‌ی پیله گشوده شد و چیزی به نام «پروانه» از آن بیرون خزید.

 

 پروانه، كه تازه به دنیای قشنگ ما پا گذاشته بود، خزیدن را می‌دانست، اما پریدن را نه. خورشید، گرم و روشن و مهربان، نفس خود را بر بال‌های پروانه دمید. بال‌ها، آهسته از هم باز شدند. رنگین‌كمانی نهفته بود در آن بال‌ها. بال‌ها باز شدند و پروانه بوسه‌ای نشاند بر گونه‌ی خورشید. آن‌گاه، پروانه پرید. نسیم نوازشگر، بازی می‌كرد با بال‌های پروانه. آه، موسیقیِ باد و رقص برگ‌ها در باد، چه دلنشین بود برای پروانه. زندگی در نگاه پروانه‌ای كه می‌پرید، دلنشین و زیبا بود. پروانه به یاد آورد كه در پیله از این‌همه زیبایی خبری نبود و خوشحال شد كه از پیله بیرون آمده است.

 

پروانه، بیش از هر چیز، خشنود بود كه دشواری‌های پیله را تحمل كرده تا امكانات لازم را برای پریدن فراهم كند. پروانه شاد بود از این‌كه تسلیم یأس و ناامیدی نشده بود. اینك، از آن دلتنگی و تنگنا خبری نبود. اینك از پیله اثری نبود. پروانه بود و یك رنگین‌كمان. پروانه بود و یك آسمان پریدن. پروانه بود و روز و خورشید. پروانه بود و شب و ماه و یك آسمان ستاره.

 

دشواری‌های زندگی، اگر ما را نابود و ناامید نكنند، بی‌تردید، گام‌های ما را برای پیمودن راه بلند زندگی استوارتر می‌سازند. دشواری‌های زندگی، تجربه‌اند، تجربه‌ای كه ما را به كار می‌آید. تجربه‌ها درس‌هایی هستند كه ما آن‌ها را با همه‌ی وجود خویش فرا می‌گیریم. دشواری‌های زندگی، مانع نیستند. مانع، نگاه غلط ما به زندگی و دشواری‌های آن است. «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.»

 

هر گامی كه امیدوارانه برمی‌داریم، بستر تولد دوباره‌ی ما می‌شود. ما با تولدهای نو به نوی خویش، مدام دنیا را از نو می‌بینیم، مدام دنیا را، در نگاه خویش، از نو می‌آفرینیم. پس نترسیم از دشواری‌ها، به استقبال زندگی برویم، كه آمیزه‌ای‌ست از فراز‌ها و نشیب‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، اشك‌ها و لبخند‌ها، حوادث تلخ و شیرین، بیماری و سلامت، مرگ و تولد.

 

از روی موانع بپریم و بدین‌سان، جهش‌های بلندتر را تجربه كنیم. موانع، زمینه‌ساز تجربه‌ی جهش‌های بلندند. ما به موانع محتاجیم. مسأله‌ها، ذهن ما را به چالش می‌كشند و به ما قدرت حلّ مسأله‌ها را می‌بخشند. ما به مسأله‌ها محتاجیم. وقتی دستِ نیازی به سوی ما دراز می‌شود، ما سخاوت را تجربه می‌كنیم. دیگری، فرصتی‌ست برای ما كه عشق تجربه كنیم و نجوا و گفت‌وگو را. ما به دیگران محتاجیم. به جای آن‌که بگریزیم از دشواری‌ها، موانع، مسأله‌ها، نیازها و دیگران، بهتر است به استقبال آن‌ها برویم. در زندگی شاید به همه‌ی خواسته‌های خود نرسیم، اما بی‌تردید، به همه‌ی آنچه كه نیاز داریم خواهیم رسید. خدا هست، پس جای نگرانی نیست. ما هم، همچون آن كرم كوچك ابریشم، باید پنجره‌ی پیله‌ی ترس و تنهایی‌مان را باز كنیم به روی زندگی، بیرون بیاییم و پرواز كنیم. 

 سایت تبیان

منبع: موفقیت وشادکامی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:36  توسط جوياي معنا  | 

 

 

ميلاد فرخنده گوهر ولايت در صدف كعبه است. مولودي كه محبتش دلهاي عاشقان فضيلت را روشن ساخته و مولايي كه ولايتش كيمياي دگرگون ساز دلها و زندگيهاست، گنج "علي دوستي" عطيه اي الهي در قلوب شيعيان است.

تولد زمزم زلال عترت است. تولدي كه چشمه عبوديت را در جانهاي خفته جوشان مي كند و نورش مشعل فروزان راه رسالت نبي اكرم (ص) است سيزده رجب آينه حق نما در طليعه خط ولايت است. عشق او آينه دل را صفا و جلا مي دهد و ولاي او مرز قبولي طاعات بندگان است.

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علي، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمنيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است و محمد (ع)، در خانه خدا، خانه عشق و شوريدگي پا به عرصه خاکي نهاد. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست.

منبع:

http://www2.irib.ir

 

امشب چه شبی است

امام علی علیه السلام

یارب این ماه کدامین مه و امشب چه شب است                                  که فلک غرق نشاط است، زمین در طربست

شد مگر چشم مه امشب به جمالی روشن                                        کاین چنین خرم و تابنده و پر خنده لبست

آری از منظره ماه و کواکب پیداست                                                     که شب سیزده ماه شریف رجب است

گوش دل باز کن ای بی‌خبر از عالم غیب                                               تا منادی دهدت مژده که امشب چه شبست

مژده جبریل امین از عرش برین                                                           که مبارک شب میلاد امیر عرب است

ذات اقلیم ولایت که همایون ذاتش                                                      مطلع نور حق و آئینه ذات ربست

مه خورشید و زمین و فلک و لیل نهار                                                  به ولای علی و آل علی منتسب است

علی عالی اعلی اسدالله که او                                                            گردش دایره کون و مکان را سبب است

با چنین جلوه که از پرده برون آمده‌ای                                                  که کنم جان به فدای تو نه جای عجب است

هر که با خط ولای تو رود در دل خاک                                                   فارغ از محنت و آسوده ز رنج و تعب است

در پی رزم پی کشتن روبه صفتان                                                      همچو شیریست که در حالت خشم و غضب است

نرسد شهد به شیرینی گفتار علی                                                   که کلامش چو درختی‌ست که غرق رطب است

خلق را دوستی شاه ولایت روحی است                                           که روان در تن و شریان و ورید و عصب است

دم فرو بند «رسا» قطره به پیش دریا                                                 عرض اندام نمودن نه طریق ادب است

                               

                                                                                                                                                     "قاسم رسا"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:34  توسط جوياي معنا  | 
 

عشق

بعضی اوقات به این می اندیشید که آیا انتخاب درستی کرده اید؟ چگونه می توانید اطمینان حاصل کنید که او همان شخصی است که  شما می خواهید؟ چگونه می توانستم بفهمم که سر انجامی نخواهد داشت؟ مطمئن بودید که او همسر ایده ال شماست؟

با توجه به خلقت دو گانه انسان همواره مسائل ارتباطی بین زن و مرد  جزء مباحث مهم و بحث‌انگیز روانشناسی بوده است. ما در چند مقاله پی در پی ده نوع رابطه را که به درد و یأس می‌انجامد مورد بحث و بررسی قرار می‌دهیم . تا با آگاهی افزون تر، از وقوع آن ها پیشگیری کنید ویا در بهبود آن بکوشید.

 

1- رابطه‌ای که در آن بیش از آنچه همسرتان به شما عشق می‌ورزد، به او عشق می‌ورزید.

احتمالا این احساس برایتان آشنا است. وقتی‌که در کنارتان نیست، مدام به او فکر می‌کنید.

در یک رابطه سالم قطبیت احساسات به‌طرز متناوب بین دو طرف جابجا می‌شود.

 در صورتی که یکی از طرفین در اکثر اوقات به لحاظ روحی تعقیب کننده احساسات باشد رابطه سالم نخواهد بود و محکوم به شکست.

چگونه بدانید که همسرتان به شما عشق می‌ورزد یا نه؟

این شمایید که از لحاظ فیزیکی مبادرت به ابراز محبت می‌کنید، نهایت تلاش‌تان را می‌کنید کارهایش را انجام دهید.

این شمایید که اکثر برنامه‌ریزی‌ها را بر عهده دارید، هدیه‌های شما شخصی بوده و روی آنها فکر شده در حالی که او هدیه‌هایش غیرشخصی است، وقتی درباره رابطه‌تان و احساستان صحبت کنید، سکوت اختیار می‌کند،

این شمایید که خود را با عادت و برنامه‌های او وفق می‌دهید.

چرا بیش از آنچه به شما عشق می‌ورزند، عشق می‌ورزید؟

- الگویی را از دوران کودک خود باز تکرار می‌کنید. اگر یکی یا هر دو والد‌تان عشق و توجهی را که بدان نیاز داشتید به شما نمی‌دادند و تصمیم گرفتید باید سخت تلاش  کنید تا دوستتان بدارند.

- نقشی که یک والدتان در قبال دیگری بازی می‌کرد را بازی می‌کنید.

 

2- رابطه‌ای که در آن بیش از آنچه عشق  می‌ورزید به شما عشق می‌ورزند.

در این نوع رابطه وقتی همسرتان از احساسات شما جویا می‌شود، آن را انکار می‌کنید. از درون می‌دانید آن‌گونه که او به شما عشق می‌ورزد نسبت به او احساس علاقه نمی‌کنید. در این نوع رابطه در قبال اعتراضات همسرتان حالت تدافعی می‌گیرید. احساس می‌کنید او متکی و محتاج ا‌ست و نیاز به آزادی بیشتر دارید.

راه‌حل: از همان ابتدا رابطه به این موضوع که آیا به همان میزان که عشق می‌ورزید عشق نیز دریافت می‌کنید یا نه، با خود صادق باشید.

 

3- رابطه‌ای که در آن ماموریت نجات همسرتان را بر عهده دارید.

معتادین به نجات دیگران نه از آن رو که با همسرشان تفاهم دارند، بلکه به این دلیل که احساس می‌کنند مجبورند به او کمک کنند، به روابط وارد می‌شوند. احساس اجبار در محبت به کسی که شکننده است و یا او را دوست نداشته‌اند شما را به یک مامور نجات افراد مبدل می‌کند.

اگر ...

علاقمند به فردی با مشکلات جدی روحی، جسمی یا اقتصادی شدید هستید.

مدام در حال دلداری و آرام کردن کسی هستید که احساس سردرگمی، ناتوانی و عجز می‌کند.

او به ندرت نقش حماتیگر را در حق شما ایفا می‌کند و بیشتر شمایید که در این نقش‌ها ظاهر می‌شوید.

خود را در دام این روابط انداخته‌اید و همان احساس گناهی که در ابتدا شما را به رابطه‌ کشاند می‌تواند شما را مدت‌ها بعد از آنکه می‌دانید باید او را ترک کنید، در رابطه نگاه دارد.

 کسانی که ماموریت نجات دیگران را به عهده دارند، غالبا «ترحم» را با عشق اشتباه می‌گیرند.

راه‌حل: رمز  موفقیت کلمه «احترام » است. شما نه تنها باید به همسر خود عشق بورزید بلکه باید نسبت به او احساس «احترام» داشته و به او افتخار کنید.

 

منبع:  بر گرفته از کتاب« آیا تو آن گمشده ام هستی؟»، نوشته باربارا آنجلیس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:35  توسط جوياي معنا  | 

 

مهدي

به مژگان سیه كردی هزاران رخنه در دینم
بیا كز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا‌ ای همنشین دل كه یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم كه بی‌یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی بنیاد‚ ازین فرهادكش فریاد
كه كرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری‚ شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق‌ چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
كه سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست‚ حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح‌الخیر زد بلبل‚ كجایی ساقیا برخیز
كه غوغا می‌كند در سر‚ خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی كه در این نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد كه حافظ داد تلقینم

حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:34  توسط جوياي معنا  | 
 

ن و القلم و ما يسطرون»
 

روز چهاردهم تير ماه به پيشنهاد انجمن قلم ايران و تصويب شوراي فرهنگ  عمومي، به عنوان (روز قلم) در تقويم رسمي جمهوري اسلامي ايران به
ثبت رسيد.

تاريخ قلم و فرايند علمي نوشتار

تاريخ نوشتار در وسيعترين مفهوم، به بيست هزار سال و با محدود ساختن به نظامهاي نوشتاري مدوّن به شش هزار سال باز مي گردد. از جمله موادي که براي اين امر بکار مي رفته اند، سنگ، چوب، فلز، پوست حيوانات، برگ درختان، استخوان، صدف، گِل رُس، موم، کوزه، ابريشم، پنبه، کاغذ را مي توان نام برد.

فرآيند علمي نوشتار را مي توان به طور کلي در دو دسته تقسيم کرد. يک دسته خطوطي را شامل مي شود که با استفاده از ابزارهاي تيز چون سوزن، چاقو، قلم سنگ تراشي و جز آن بر سطح ماده نوشتاري کنده مي شود. دسته ديگر شامل خطوطي است که به وسیله قلم پَر، قلم ني، چوب يا فلز، قلم مو و با استفاده از جوهر بر سطح ماده نوشتاري ترسيم مي شود. نسخه برداري از نوشته اي بر سنگ يا فلز بطور منطقي در نهايت به اختراع چاپ منجر شد.

 

قلم و انتقال انديشه از منظر قرآن

«قلم» مقسّم دوران تاريخ و ماقبل تاريخ است، حافظ علوم و دانش ها، پاسدار افکار انديشمندان، حلقه اتصال فکري عالمان، و پل ارتباطي گذشته و آينده بشر است؛ و حتي ارتباط آسمان و زمين نيز از طريق لوح و قلم حاصل شده است.

«قلم» انسانهايي را که جدا از هم، از نظر زمان و مکان زندگي مي کنند پيوند مي دهد، گويي همة متفکران بشر را در تمام طول تاريخ و در تمام صفحة روي زمين در يک کتابخانه بزرگ جمع مي بيني!

«قلم» رازدار بشر و خزانه دار علوم، و جمع آوري کننده تجربيات قرون و اعصار است، و اگر قرآن به آن سوگند ياد مي کند به همين دليل است و البته قلم وسيله اي براي «ما يسطرون» و نوشته ها، که قرآن به هر دو سوگند ياد کرده است. زيرا بر اساس يک تفسير منظور از قلم «تعليم کتابت» است و براساس تفسير ديگر «علومي» است که از طريق کتابت به انسان مي رسد.

 

 قلم در آيينه روايات

در بعضي از روايات آمده است که (انََّ اول ما خلق الله القلم) «نخستين چيزي که خدا آفريد قلم بود». اين حديث را محدثان شيعه از امام صادق عليه السلام نقل کرده اند و در کتب اهل سنّت به عنوان يک خبر معروف  نيز آمده است. و در حديث ديگري خداوند اولين خلق خود را گوهري مي داند ( اول ما خلق الله تعالي جوهره ) «نخستين چيزي را که خداوند آفريد گوهري بود». از سوي ديگر برخي از روايات از «عقل و خرد» به عنوان اولين مخلوق خداوند ياد مي کنند (ان ما خلق الله العقل) «نخستين چيزي را خدا آفريد عقل و خرد بود». اما با توجه به پيوند ويژه اي که در ميان گوهر، قلم و عقل است مفهوم « اول بودن » همه آنها روشن مي شود. لذا پيامبر «امي» (ص)، در نخستين آيات وحي ( علق/آيات 1 تا 4 ) بر مسئله «علم و قلم» تأکيد مي ورزد و مهمترين پيام الهي را  از طريق « قلم » انتقال مي دهد.

پيشوايان اسلام در احاديث متعددي به ياران خود تأکيد کردند که به حافظة خود قناعت نکنند و احاديث اسلامي و علوم الهي را به رشته تحرير در آورند و براي آيندگان به يادگار بگذارند. در شعري از شعراي عرب آمده است که: «خداوند اينگونه براي قلم از آن روز که تراشيده شد مقدر کرده است که شمشيرهاي تيز خدمتگذار آن باشند.» اين تعبير اشاره لطيفي به تراشيدن قلم به وسيله چاقو و قرار گرفتن تيغه اي تيز در خدمت قلم از آغاز کار است. و براستي «مداد علما» بر «دماء شهداء» پيشي گرفته است.

 

قلم و جهان جديد

در آغاز قرن بيستم، کسي اين ترديد را بخود راه نمي داد که قلم و کاغذ را مهمترين و مؤثرترين ابزار ذخيره سازي اطلاعات بداند، زيرا در آن زمان جوامع به لحاظ اقتصادي و فکري به جامعه هاي کاغذ مدار تبديل شده بود، امّا پايه هاي اين باور پس از چندي به لرزه درآمد و باظهور رايانه، رشد سريع تکنولوژي اطلاعات، تلويزيون، استفاده هاي گوناگون از فيلم ويدئو، ميکرو فيلم، ميکروفيش و ابزارهاي الکتريکي، برتري بلا رقيب کاغذ و قلم به طور جدي به مبارزه طلبيده شده است. و اگر چه هنوز کتابخانه الکترونيکي و اداره بدون کاغذ و قلم و جامعة بدون کتاب نيامده است، اما موقعيت ابزار و مواد نوشتني از بنياد دگرگون شده است. بدين ترتيب فرهنگ حقيقي که از طريق تأثير قلم برکاغذ شکل می گرفت به فرهنگ مجازي يعني ضربات نوري و صفحات مجازي رايانه تبديل مي شود و با تمام اين دگرگونی ها هر روز بر رسالت مهم قلم؛ يعنی زبان آزادگی ما انسان ها افزوده می شود.

 

ازسایت:http://www2.irib.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:14  توسط جوياي معنا  | 

 

در شفای الهی، مهمترین كاری كه شخص بیمار می‏تواند انجام دهد تا شفا پیدا كند چیست؟

برای تحقق خواسته‏ها، برقراری ارتباط با خداوند اصلی‏ترین كاریست كه انسان باید به انجام برساند. اگر ارتباط انسان از طریق واصل الهی با خداوند برقرار شود و او خواسته خود را به صورتی زنده و حقیقی به گوش خداوند برساند، دعای او مستجاب خواهد شد و نور و شفا و برکت را دریافت خواهد كرد.

توسل، روش ارتباط با خداوند از طریق رابط‏­ های الهی است. یكی از مطمئن‏ترین و عملی‏ترین طرق ارتباط با خداوند و اجابت دعاهاست. تقریباً همه بزرگان، از طریق توسل مسیر دعای خود را پیموده‏اند. حتی انبیاء اعظم و اساتید معظم هم غالباً مسیر توسل را پیموده‏اند.

بسیاری از تجارب موفق كه در ارتباط دعا وجود دارد، با زمینه توسل واقع شده‏اند.

حتی در نظام‏های شیطانی هم قانون توسل برای تحقق خواسته‏های شیطانی به كار می‏رود. متوسل شدن به ارواح شیطانی برای تغذیه از روح شیطان و فراخوانی موكلان و ارواح شیطان به عنوان واسطه، كاربرد گسترده‏ای در روش‏های جادوگری دارد.

بعنوان مثال الیاس «نبی» كه یكی از بزرگ‏ترین و برترین موجودات همه عالم بوده و هست، هنگامی كه برای آمدن آتش از آسمان دعا می‏كند نام ابراهیم و اسحاق و یعقوب را می‏آورد و می‏گوید ‏ای خداوند، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب آشكار فرما كه تو خدای ما هستی و من خدمتگزارت. نشان بده كه من تسلیم تو بوده‌ام و همه این كارها را مطابق امر تو انجام داده‏ام. خدایا جوابم را بده و دعایم را اجابت فرما تا این مردم متوجه حضور تو شوند و بدانند كه آنها را به حضورت باز می‏گردانی. ابراهیم و اسحاق و یعقوب همه یك رشته توسل‏اند نه سر رشته. كه اگر غیر از یك سیر توسلی وجود داشت، آتش از آسمان نمی‏بارید و دعای او مستجاب نمی‏شد. دیگر بزرگان هم امامان مسلمین پیامبر اسلام، انبیاء بنی اسرائیل، و مسیح نیز با توسل دعا می‏كردند. لكن واصلین الهی از طریق اسم اعظم دعا می‏كنند و این كلمه سری، محل توسل آنان است. در فرهنگ‏های دیگر هم قانون توسل در اجابت دعاها جاریست. مردان آیینی سرخپوست به ارواح پدران خود متوسل می شدند.

وقتی كه موسی(ع) معجزه می‏كند و عصای خود را بعنوان واسطه بكار می‏برد و به آن متوسل می‏شود؛ آن جا كه معجزاتی از طریق حركت عصا واقع می‏شود؛ این عصای مقدس واسطه‏ای برای اتصال موسی(ع) به قدرت خداوند حاضر بوده است.

بعضی از بیماران از طریق تماس داشتن با ضریح و قبر مقدسین شفا یافته‏اند. نقش این قبور و صاحب قبور و نقش همه توسل شوندگان مانند یك رساناست كه می‏تواند توسل كننده را به منشاء قدرت و اجابت وصل كند. آن مردم بواسطه قبور مقدسین به مقدسین متوسل می‏شوند و از طریقِ متوسلین به ارواح بالاتر و یا مستقیماً به خداوند......

بخشی از تعالیم ا.م

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:43  توسط جوياي معنا  | 
 

آمد ... و
واژگان نور میان کلام جهانیان جان گرفت
و آسمان عشق در میان دوستان ایمان، باران
آمد ... و هرم حضور آفتابی اش
سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشقان  کرد و
حضور و رایحه سبز ایمان را تکرار.

سالروز ولادت ام ابیها مادر امامت، همسر ولایت و دخت نبوت  بر تمامی دوستداران حضرتش مبارک باد.

 

عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست
گيتي عرض است و فاطمه جوهر اوست
در قدر و شرافتش همين بس که زخلق
احمد پدر است و مرتضي شوهر اوست
فواد کرماني

حروف عشق را معناست زهرا
جهان را منشأ ميناست زهرا
نمي گيرد خزان باغ علي
که رود سبز اعطيناست زهرا
ايوب پرندآور
 
ز سرا پرده عصمت گهري پيدا شد
که جهان روشن از آن گوهر بي همتا شد
خرما طرفه نسيمي که زانفاس خوشش
دامن خاک طرب خيز و طرب افزا شد
آفتابي ز شبستان رسالت بدميد
که چو خورشيد جهان گير و جهان آرا شد
در رحمت بگشودند و سراپاي وجود
روشن از نور رخ فاطمه زهرا شد
گلشن عفت از او رونق و آرايش يافت
پايه عصمت از او محکم و پا برجا شد
مژده کاندر شب ميلاد بتول عذرا
بر رخ خلق، در لطف و عنايت وا شد
قاسم رسا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:51  توسط جوياي معنا  | 

با یاد آن که خشم و جسارت بود

دکتر علی شریعتی

وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر می‌کردند ممکن است چه تغییری کرده باشد؛ یعنی فارسی را به سختی حرف می‌زند؟ باز هم می‌شود با او سر یک سفره نشست و آبگوشت خورد؟ وقتی از قطار پیاده شد، همان گیوه‌ها پایش بود. چشم‌های تیزش می‌خندید و دنبال چهره‌های آشنا می‌گشت. تا شروع کرد به خوش وبش. همه اضطراب‌ها ریخت که «ای وای لهجه‌اش هم که هنوز عوض نشده!» این تصویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد؛ کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش  حرف زد. می‌گویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت: همان‌هایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی می‌خواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود. حالا سرشان را بالا می‌گرفتند و نماز جماعت می‌خواندند. دین را جور دیگری بین جوان‌ها آورده بود.البته دوست و دشمن در حقش بی‌انصافی کردند چون هر کس خواست او را از آن خود کند و هیچ‌وقت آنطور که بود. آن‌طور که خودش دوست داشت و همه زندگی‌اش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت. به نقد کشیده نشد، یا بتش کردند یا ملحدی بی‌خدا...

 او انسان آرمان خواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود، آن‌طور که دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچ‌کاری را بر دلش نگذاشت؛ هر چند زندگی برای چنین کسی و کسانی که با او زندگی می‌کنند راحت نیست. اما کسانی که بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تأثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غم‌هایش اضافه کردند. تعدادشان کم نیست؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت. شناختن این آدم‌ها شاید به شناختن مردی به این وسعت کمک کند.

تشییع جنازه دکتر علی شریعتی

آنها که رفتند کاری حسینی کردند ، آنها که هستند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.

حضرت زینب (س) (زبان علی در کام)

دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود؛ کنار کسی که «جوانمردان از رکابش جوانمردی آموختند» اما شاید فکر نمی‌کرد تقدیرش این گونه باشد. وصیت کرده بود او را پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند.

دوستان‌اش او را از لندن به دمشق بردند. امام موسی‌صدر بر او نماز خواند و در قبرستان کنار زینبیه به خاکش سپردند؛ کنار کسی که اعتراف می‌کرد حیرت زده‌اش می‌کند که انسان تا کجا می‌تواند برسد.

 

شریعتی و فاطمه سلام الله علیها

شریعتی در وصف فاطمه سلام الله علیها می گوید و می گوید و اینچنین در اوج رها می کند که : ...اینها همه هست و این همه فاطمه نیست، فاطمه فاطمه است

 

شاید در آن زمان هیچ جوانی نبود که به شکلی از دکتر شریعتی تأثیر نگرفته باشد اما چه کسانی بر زندگی خود او تأثیر گذاشتند؟

ثقه‌الاسلام علوی

مشرب تصوف و حکمت داشت و به همین خاطر مورد انتقاد خیلی از اهالی علم بود. شریعتی 15 سال پای درس دین و عرفان او نشست. او را به آیت‌اللهی قبول داشت و بسیاری از معنویات و شیرازه اصلی دینش را مدیون او می‌دانست و نگاه بدیعش را می‌پسندید و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پای افکار استاد حک شده است.

حجت‌الاسلام والمسلمین فلسفی (دوست و همرزم)

تنها کسی که به اعتراف دکتر، حسادتش را برانگیخت همین دوست گرمابه و گلستان‌اش بود؛ از آن دوست‌های یک روح در 2 کالبد؛ کسی که باعث شد علی بازی‌گوش، هوای پشت‌بام و کاغذ‌بازی از سرش بیفتد و به درس و مشق علاقه‌مند شود و حتی از او جلو بزند. 12 سال با هم پشت میز و نیمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط همدرس و همرزم نبودند. اوایل دوران دانشجویی، مسوولیت برگزاری مراسم سالگرد 9 اسفند- همان روزی که دکتر مصدق بعد از سقوط، دوباره روی کار آمده بود- با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند. بعد از بازجویی از فلسفی، شریعتی را برده بودند به بند مجرمان عادی و او را به بند زندانیان سیاسی . فلسفی خودش را متهم اصلی معرفی کرده بود و این برای او قابل تحمل نبود که این همه حقارت بکشد حتی پنجره سلولش را باز کرده بود و هر چه بد و بیراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود.

- با مرحوم محمدتقی فلسفی معروف اشتباه نکنید.

دکتر علی شریعتی

رزاس(دختری با چشمانی به رنگ ابر)

جلوی کافه مادام کانار، مشرف به رودخانه مقدس به تماشای غروب می‌نشستند. یک سال، تقریبا هر روز، دختر او را شلخته خطاب می‌کرد چون همین یک کلمه فارسی را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمی‌زد اما رزاس می‌گفت؛ حرف‌هایش را می‌فهمد و چه بهتر از این دختر کم‌حرف بود و بر خلاف دیگران او ار نمی‌ستود بلکه می‌کاویدش...

رزاس به تورویل رفت و از آنجا نتیجه کاوش‌هایش را برای او فرستاد؛ «تو در بسیاری از راه‌ها رشید و هموار و نیرومند و زیبا راه می‌روی اما در زندگی کردن، همچون افلیجی هستی ... به همان اندازه که به همه کسانی که با تو آشنایی دارند لذت می‌دهی و می ارزی، به کسانی که با تو زندگی می‌کنند رنج خواهی داد و بی‌ثمر خواهی بود» و دکتر پذیرفته بود؛ به نظرش راست گفته بود!

 

محمدتقی شریعتی (پدر، قرآن‌شناس و متخصص در فلسفه اسلام)

برادر کوچک پدرش بود. او بود که علی را با کتاب رفیق کرد و هنر فکر کردن و انسان بودن را یادش داد وقتی معلم ششم دبستان‌اش به پدر گفت «از همه معلم‌ها باسوادتر است و از همشاگردی‌هایش تنبل‌تر!». از ته دل شاد شد اما گاهی که از گله معلم‌ها شاکی می‌شد، نصیحتش می‌کرد، «پسرجان، یک ساعت هم درس خودت را بخوان» و او باز هم خونسرد و ساکت می‌رفت بین کتاب‌هایی که دورتادور کتابخانه توی قفسه‌ها چیده شده بودند و او را به خود می‌خواندند. پدر کتاب می‌خواند و پسر کنجکاو رد کتاب را می‌گرفت و از ترس اینکه پدر منعش کند این مناسب سن تو نیست، گاهی پنهانی می‌خواندش. اما پدر دیگر می‌دانست پسر، معجونی است که هر چند می‌چزاندش اما هر چه پدری برای پسرش آرزو می‌کند، او دارد...

 پدر به چشم پسر همیشه با ایمان و استوار بود حتی وقتی برایش گفتند که «وقتی در زندان بودی، نیمه‌های شب از خواب می‌پرید، به کتابخانه می‌رفت. سر سجاده‌اش می‌نشست و دعایت می‌کرد گاه عقد‌ه‌اش می‌ترکید اما خودش را ساکت می‌کرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا می‌زد».

 

ژرژگورویچ (استاد جامعه‌شناسی)

همکلاسی‌هایش او را گورویچ‌‌شناس لقب داده بودند می‌گفتند از مریدان و شیفتگان و نزدیکان فکری اوست. در 5 سالی که شاگردی‌اش را کرده بود، تنها کسی بود که افکار پیچیده استاد را خوب می‌فهمید. به او که می‌رسیدند، به شوخی به گورویچ‌ متلک می‌گفتند دکتر او را بزرگ می‌دانست چون عقلش را سیراب می‌کرد.

گورویچ نابغه، یهودی و چپ بود و از روسیه فراری. روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن. 20 سال در اروپا و آمریکا آوارگی کشید چون فاشیست‌ها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیست‌های استالینی به خونش تشنه بودند.

 

موریس مترلینگ (نویسنده کتاب «اندیشه‌های مغز بزرگ»)

دبیرستانی بود و عاشق کتاب. آن روز بعد از ظهر، سرسفره ناهار، پدر با غذا بازی می‌کرد و کتاب «اندیشه‌های مغز بزرگ» را می‌خواند آن روزها بازار این کتاب داغ بود. او هم کنار پدر نشست. کتاب با این جمله شروع شده بود؛ «وقتی شمعی را پف می‌کنیم، شعله‌اش کجا می‌رود؟» و همین جمله کاری بود. به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد؛ دیگر فلسفه شد همدم همیشگی‌اش. به نظر، او و مترلینگ شباهت‌هایی با هم داشتند؛ مثلا اینکه موریس در انشا استعداد فوق‌العاده‌ای داشت. افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود و به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه می‌کرد.

 

فخرالدین حجازی (خطیب مشهوردوست مخصوص)

همه فخرالدین حجازی را به سخنوری می‌شناسند؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشاد که بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد لقبش «گنج نطق‌های آتشین» بود. نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش می‌گفت در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد این‌قدر تند نرود. قدیمی‌ترها می‌گویند در دربار  مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود ولی کم‌کم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت با جمعشان همراه شد. جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود.

دکتر علی شریعتی

ابراهیم انصاری زنجانی

دشمن زیاد بود؛ مخالفت، تهمت و حرف‌های ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود. دکتر اغلب سکوت می‌کرد انگار که بخشیده باشد اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمی‌بخشد؛ چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد می‌روند، منحرفند، مشکل جنسی دارند؟ دکتر بر آشفته شده بود و جواب داده بود؛ «من همه کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشته‌اند می‌بخشم به جز انصاری زنجانی را».

 

پروفسور شاندل (قدری فیلسوف، قدری شاعر و قدری سیاستمدار)

خودش می‌گفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری، از نظر هنری و فکری (علمی و اعتقادی) تحت تأثیر اوست. نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت؛ «شمع» (که به فرانسه می‌شود شاندل)؛ «و شمع چیزی نیست جز آمیزه نخستین حروف نام کامل من»

شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچ‌وقت «انسان حیوان ناطق است» ارسطو را نپذیرفت. با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین می‌کرد و از اشراق شرق بهره‌ها می‌برد. بعضی می‌گویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمی‌توانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید. سعی می‌کرد قلم و زبان و نگاه او را داشته باشد.

 

پروفسور لویی ماسینیون (استاد و اسلام شناس)

«آه، اگر در زندگی ماسینیون را نمی‌شناختم و این حادثه بزرگ رخ نمی‌داد، تا آخر عمر از چه چیزها بی‌خبر می‌ماندم»

پیرمردی 79 ساله که به چشم دکتر زیبا بود، با چهره‌ای استخوانی، چشم‌های ناآرام، همیشه در فکر، بی‌‌دقت به اطراف و دقیق در تفکر. مردی زودجوش که از زیبایی به همان اندازه بی‌طاقت می‌شد که از زشتی . شریعتی او را تقدیس می‌کرد و دوستش داشت. استاد روح سرکش شاگرد را سیراب می‌کرد و فوت و فن «فاصله گرفتن از ابتذال» را یادش می‌داد. ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (س) گذاشته بود دکتر کتاب «سلمان پاک» استادش را ترجمه کرد و در جمع‌آوری خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا(س) همراهش بود. همیشه از آن 2‌سالی که با استاد گذرانده بود، به عنوان «اوقات پرافتخار و فراموش نشدنی زندگی‌اش» یاد می‌کرد.

دکتر علی شریعتی

پوران شریعت‌رضوی (دوست و همسر)

«در آن سال‌های اول که تازه با هم آشنا شده بودیم، با هم همکلاس بودیم و هنوز پایه زندگی من نگذاشته بود، من چه بودم؟ که بودم؟ جوانی بودم پیر! جوانی بدبین، تلخ‌اندیش، تنها، گریزپا، سربه هوا و غرق در خیال» علی شریعتی، پوران شریعت‌رضوی را در دانشگاه دید اسم و رسم‌اش را از پیش‌تر می‌شناخت؛ به خاطر برادرش که 16 آذر جلوی دانشگاه شهید شده بود. پوران در آبان 1313 در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد.

پدرش، علی‌اکبرشریعت‌رضوی (از سادات رضوی) خادم آستان قدس و از بازاریان قدیمی مشهد بود. او و علی شریعتی 19 سال با هم زندگی کردند که به قول شریعت‌رضوی، «زندگی خانوادگی» در این 19 سال بیشتر حاشیه بود تا متن. «متن، دغدغه‌ها و آرمان‌های علی بود. با وجود این، همیشه قدرشناس بود و گهگاه این شعر حافظ را برایم زمزمه می‌کرد؛ تو پیک خلوت رازی و دیده بر سرراهت به مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی».

 

منبع: همشهری جوان

 

ازوبلاگ :   http://harimedel.persianblog.ir/

 هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی. خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا تو را بر همه ی این نعمتها شکر می کنم.

*    *    *    *    *       *    *

ای حیات! با تو وداع می کنم؛ با همه ی زیبایی هایت؛ با همه ی مظاهر جلال و جبروتت؛ با همه ی کوه ها و دریاها و صحراها با همه وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم.

ای پاهای من! می دانم شما چابکید؛ می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبانم ربوده اید؛ می دانم فداکارید؛ می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم....

من می خواهم که شما به بلندیِ طبع ِ بلندم به حرکت در آیید. به قدرتِ اراده ی آهنینم محکم باشید. به سرعت ِ تصمیمات و طرح هایم سریع باشید.

این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به نقطه دلخواه برسانید. در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید.

من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم؛ آرامش ابدی. دیگر شما را زحمت نخواهم داد.

دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد.

دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.

دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد.

از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد.

از بی غذایی، از گرما و سرما شِکوه نخواهید کرد.

آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود؛ اما این لحظات حسّاس ، لحظات وداع با زندگی و عالم ؛ لحظات لقاء پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، باید زیبا باشید....

( دکتر چمران لحظاتی قبل از شهادت با خود چنین نوشته است! )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط جوياي معنا  | 
 

در ابتدای هزاره سوم هر روز با شگفتی­های بسیاری در علم مواجه می­شویم. عصر، عصر دانش و ارتباطات پیشرفته است. گویی آدمی در ماشینی با سرعت سرسام آور به پیش می­رود اما جای بسی شگفتی است که با همه دستاوردی که علم و ارتباطات پیشرفته برای بشر داشته، بالاترین و مهمترین ارتباط از نظرها دور مانده و با وجود رونق علم، گاهی فهم یک کلام ساده و به بسیار آشکار برای آدمیان دشوار و حتی غیرممکن است. به طوری که حتی هیچگونه تصور ذهنی نیز نمی توانند از آن کلام داشته باشند. جمله­ای که دست بر قضا می­توان مفهوم آن را در همه اقوام و ملل ردیابی نمود، کلامی که گوینده آن در جایگاه اقتدار و رحمت برای همه آدمیان فرستاده کلام حق و بشارتی عظیم از خالق یگانه هستی :

« بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را »

این بشارت در اقوام و ادیان مختلف به بیانه­ایی مشابه به انسانها رسیده اما چقدر در باور انسان نشسته؟ چقدر به این کلام راستین ایمان داریم و نشانه­های این ایمان چیست؟

صراحت کلام جایی برای تعبیر و تفسیر نمی­گذارد. چه  کسی پاسخ می­دهد؟ او که زنده است او که حاضر است او که می­بیند و دعاها را می­شنود و قول پاسخگویی داده است. اما جالب است بدانید که فهم این بشارت برای اغلب انسانهای گرفتار در عالم خاک به همین سادگی و بی آلایشی نیست چرا که اذهان انسانها نسبت به گوینده کلام پر از اوهام و برداشت­های اغلب نادرست و اشتباه است و گفته شده که او با تو همانطور رفتار می­کند که درباره­اش می­اندیشی.

در  عصر پرهیاهوی حاضر حتی اگر کسانی دغدغه حضورش را داشته باشند، ارتباطشان به زنجیرهای برداشت­های اشتباه کشیده شده و با تصورات افسانه­ای از حضور خداوند، خود را از این مهمترین ارتباط محروم می­نمایند. شاهد این گفته آثار عینی این تصورات است. چرا که میوه های این ارتباط که برخورداری از برکات حضور خداوند است کمیاب و چه بسا نایاب است. چقدر به میوه­های برکت و شفا ی الهی و استجابت دعا و اتصال روحی و هماهنگی و ... دسترسی دارید. میوه­هایی که اگر راه درست ارتباط را بدانیم به سادگی از آنان برخوردار خواهیم شد چرا که همه کائنات به راستی و درستی وعده­های خالق یکتا گواهی می­دهند. از زمانی که به یاد دارم برای برقراری ارتباط با خداوند دستها به سوی آسمان و چشمها بدون هدف خیره به بلندای افق دوخته می­شد هر چند در تعالیم و سنتها این شیوه از دعا خواندن و ارتباط دور از ذهن نیست و به معنای نمادین ادراک جایگاه رفیع خداوند است اما امروزه  بیشتر نمادی از معنای دور بودن و جدا ماندن و غیر قابل ارتباط بودن خداوند را در اذهان به تصویر می­کشد. او را در آسمانها جستجو می­کنند در حالیکه او تنها در آسمانها نیست او اینجاست کنار تو. همانجا که خوانده شود و یا حتی به غفلت و فراموشی سپرده شود.

 او زنده است حاضر است و گاهی به استناد کلام خود بر بندگانش نزول می­نماید و جلوه خود را بر مخلوقات آشکار می­نماید .

« خداوند فرشتگان و روح را به امر خود بر هر که از بندگانش که بخواهد می­فرستد تا او خلق را اندرز داده و از عقوبت شرک به خدا بترساند و به شما بندگان بفهماند که عالم را خدایی جز من  نیست تا تنها از من بترسید. »

گویی خداوند برای برقراری ارتباط زنده و پویا با بندگانش راهی زنده و مسیری هموار را معرفی می نماید. چقدر با این راه زنده و این تنها راه ارتباط آشنا هستیم. برای آشنایی بیشتر از این راه ارتباط نیاز به شناخت کسی است که می­خواهیم با او ارتباط بگیریم ....

 تالیف: ماندانا میم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:17  توسط جوياي معنا  | 

چهارده خرداد سالروز خزان دستان مهر پرور، از تبار آیینه ها، روح خدا خمینی کبیرتسليت باد.

حضرت زهرا عليهاالسلام

يكم: فاطمه عليهاالسلام و خداشناسى

پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم روزى از فاطمه عليهاالسلام پرسيد: از خدا چه درخواستى دارى؟ هم اكنون فرشته وحى در كنار من است و از سوى خداوند پيام آورده كه هر حاجتى دارى، برآورده مى‏شود.

فاطمه عليهاالسلام در پاسخ فرمود:

«شَغَلنى عَن مَسألتهُ، لِذةَ خِدمتهِ، لاحاجةَ لى غيرَ النظرَ الى وجهه الكريم.»(1)؛ لذت خدمت او مرا از تمنّا باز داشته است جز به ديدار جمال والاى خدا، نيازى ندارم.

 

دوم: فاطمه عليهاالسلام و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏

وقتى آيه 63 سوره نور «لا تجعلوا دُعاءَ الرَسولَ كدعاءِ بَعضكُم بَعضاً»؛ نازل گرديد، شکوه و عظمت بيشتري در دلم جاى گرفت و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را به عنوان «اى پدر!» خطاب نمى‏كردم و مدام يا رسول الله مى‏گفتم.

يكى، دو يا سه بار از من روى برگرداند، سپس رو كرد به من و فرمود: اين آيه درباره رفتار تو و بستگانت و فرزندانت نيست، تو از منى و من از تو؛ اين آيه درباره آنهاست كه بى‏مهرانه و با خشونت و از راه گردن‏كشى با من برخورد كرده‏اند.

تو با واژه «اى پدر» با من سخن بگو، كه دل را بهتر زنده مى‏كند و خدا را بيشتر خشنود مى‏سازد.(2)

 

سوم: فاطمه عليهاالسلام و ولايت

قالت فاطمة عليهاالسلام: «انَّ السعيدَ حَق السَعيد مَن اَحبَ عَليّاً فى حَياتهِ و بعدَ مُوتهِ»(3)؛ سعادتمند راستين كسى است كه على عليه‏السلام را در زندگى و پس از مرگ او دوست بدارد.

 

چهارم: فاطمه عليهاالسلام و قرآن

قالت فاطمه عليهاالسلام: «حَبّبَ الّى مِن دنياكُم ثَلاثَ: تَلاوةَ كتابَ اللهِ والنظرَ فى وجهِ رسول الله و الانفاقِ فى سبيلِ الله»(4) ؛ از دنياى شما سه چيز را دوست دارم: تلاوت كتاب خدا، نظاره به چهره رسول خدا و بخشش در راه خدا.

 

پنجم: فاطمه عليهاالسلام و قيامت

قالت فاطمه عليهاالسلام: «الويل ثمّ الويل لمن دخل النّار»(5)؛ واى، باز هم واى بر كسى كه به آتش جهنّم وارد شود!

 

ششم: فاطمه عليهاالسلام و على عليه‏السلام

وقتى فاطمه عليهاالسلام در بستر بود، روزى گريه كرد، على عليه‏السلام به وى فرمود: همسر گرامى! چرا گريه مى‏كنى؟ فاطمه عليهاالسلام فرمود: به خاطر مشكلاتى كه تو پس از من با آن مواجه مى‏شوى؟

على عليه‏السلام فرمود: اشك نريز:

«فَواللهِ انّ ذالك لِصغيرٌ عِندى فِى ذاتِ الله تعالى»(6) ؛ سوگند به خدا! اين امور در آستان مقدّس الهى كوچك است.

 

هفتم: فاطمه عليهاالسلام و اخلاص

قالت فاطمة عليهاالسلام: «مَن اَصعدَ الى اللهِ خالصَ عِبادتهِ، اِهبطَ الله اليهِ اَفضلَ مَصلِحتهِ»(7) ؛ هر كس عبادت ناب و خالص خويش را به آسمان بلند الهى ارسال دارد، خداوند بهترين وسيله سامان بخشى را به سوى او خواهد فرستاد.

 

هشتم: فاطمه عليهاالسلام و دين مدارى

قالت فاطمه عليهاالسلام: «فَاتقوا الله حَقّ تقاته، فيما امركُم و انتهوُا عَمّا نَهاكُم عَنه»(8) ؛ آن چنان كه شايسته خداست، نسبت به او تقوا داشته باشيد، اوامرش را پاس بداريد و از آنچه نهى فرموده، خوددارى كنيد.

 

نهم: فاطمه عليهاالسلام و ايثارگرى

قالت فاطمه عليهاالسلام: «يا بُنىّ الجارَ ثمّ الدّار» (9) ؛ فرزندم! اول، همسايه و سپس اهل خانه.

 

دهم: فاطمه عليهاالسلام و مسأله رهبرى

قالت فاطمه عليهاالسلام: «اشهد الله تعالى لقد سمعته يقول: عَلىّ خَير مَن اَخلفهِ فيكُم و هُو الامامُ والخليفةُ بعدى و سبطى و تِسعَةُ مِن صُلب الحسين ائمة ابرار، لئن اتبعتموهم وجدتُموهُم هادين مَهديّينَ و لئن خالفتُموهُم لِيَكونَ الاختلاف فيكُم الى يَوم القيامةِ»(10) ؛ خدا را گواه مى‏گيرم از پدرم شنيدم كه مى‏فرمود: على عليه‏السلام بهترين كسى است كه در جمع ميان شما مى‏گذارم. او امام و خليفه پس از من است، او و دو نوه‏ام و نُه تن از تبار حسين عليه‏السلام امامان ابرار هستند؛ كه اگر از آنان پيروى كنيد، آنان را هدايت كننده و راه يافته خواهيد ديد و اگر با آنان مخالفت كنيد، تا روز قيامت در ميان شما اختلاف خواهد بود.

                                                                                                                                           "محمود مهدى‏پور"

ايام شهادت يگانه بانوي عالم، ياس بوستان رسول(ص)، حضرت زهرا عليهاالسلام تسليت باد

پى‏نوشت‏ها:

1. نهج الحياة، ص 99.

2. عوالم العلوم، ج 11، ص 74.

3. نهج الحياة، ص 48.

4. همان، ص 271.

5. بحارالانوار، ج 7، ص 110/ عوالم، ج 11، ص 634.

6. عوالم العلوم، ج 11، ص 494.

7. همان، ص 623.

8. همان.

9. همان، ص 326.

10. همان، ص 594.

 

برگرفته از سایت تبیان

 


مطلبی از وبلاگ http://sedayeajib.blogfa.com/ باعنوان :

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

کوچه های جماران همراز کوچه های مدینه گشته اند بعد از ارتحال رسول. آنان که پای دارند هروله می کنند تا خود را به خاه ای برسانند مطاف ملائک حافظتو بوده است و هر صبح و شام میهمان سفره ای که از بهشت بهر تو نزول می یافت، خانه ای که همنوازی تسبیحات تو هر صبح و شام نور می خورد و نور می آشامد و در عطر روح اللهی تو شناور بود. آنان که پای دارند هروله می کنند، اما انان که پا در راه عشق تو باخته اند چه کنند؟ جانا، رحم آور! اینجا عالم ظاهر است و ظاهر حجاب باطن. چه کنیم؟

ستون های حسینیه ی جماران رازداران اُستُن حنانه اند اما بر حال ما می گریند، بر حال آن دلباختگانی که بی تو دیگر جانشان جز باری سنگین بر گرده ی فراق نیست. ستون ها می نالند. ذرات چوب و آهن و خاک، هر چه هست، می نالند. آنجا که تو می نشستی، اریکه حکومت عشق بر جان های مشتاقان، خالی مانده است.

گریه کن تا آن بغض گلوگیر بشکند و اشک هایت پیش باز قدم های یار روند، در کوچه باغ های ملکوت. طراوت آن جنات از اشک های من و توست ، اما دل هایمان آرام نمی گیرد. کاش این غم، اشک می شد و فرو می ریخت و این ابرهای تنگ نشسته، آسمان سینه هامان را به خورشید وا می گذاشتند. کاش قلب مرا قربانی می گرفتند تا این گرد ماتم از شهر برخیزد و رسول الله به مدینه باز گردد.

جانا! سخن از فراق توست، که در فراق جز حدیث فراق نه در دل می گذرد و نه بر لب می آید. با ما بگو که باید کرد که جان مانده است و ای عزیزتر از جان ، تو رفته ای؟ ما جان و سر را می خواستیم تا بر سر پیمانی نهیم که با تو بسته بودیم. حال بازگو که با این سر پر درد و جان پریشان چه کنیم؟ اما فراق  آمدنی است، دیر یا زود، و این بیت الاحزان مهبطی است در هجران، تا بسوزی و از آتش فراق ققنوسی برآید با بال های آتشین ، که تو را بر بال های خویش ازسدرةالمنتهی نیز بگذارند.

جانا! محبت تو شیطان را به بند کشیده تا بین مردمان و یاد مرگ هیچ حجابی حائل نگردد و همه در محشر قیامتی که تو برپا کرده ای حاضر شوند.

رحم آور ای عزیز ما! کسی را بفرست تا آن خبر هولناک را که شنیده ایم تکذیب کند. ای مسیحای جان بخش دل های میت ما! مگر مسیح هم می میرد؟

« کو خمینی؟ کو خمینی؟»... «کوکو»ی غریبانه ی بوف دل ما در ویرانه های سینه هامان پیچیده است، در آنجا که تا پیش از این بیت المعمور بود. گوش کن به ترنم ذرات خاک در تلاوت سوره ی «الرحمن». در آسمان، اما، قاریان ملکوت که قرآن را از رسول الله آموخته اند، با سوره ی «دهر» به استقبال آمده اند.

شب سر رسیده است، اما قلب ها تسکین نمی یابند. نبض اضطراب می تپد و فوران آتش غم از عمق اقیانوس روح تا قلب ها سریان می یابد و با اشک ازچشمه ی چشم ها بیرون می زند.

همه انتظار می کشند و انتظار خواب را رانده است. شب خاکستری است که آتش روز واقعه را پنهان داشته. فردا چه خواهد شد؟

عاشق در معشوق به فنا می رسد و بقای خویش را در بقای او می جوید. پس نه عجب اگر از امت کسی نیست که خود را به یاد آورد! همه بی خود گشته اند و یکبار دیگر این انسان است که بر عهدی بزرگ مبعوث می گردد. زمین در انزوای کهکشان، سر در گریبان ماتم فرو برده است و بر تنهایی امام عصر می گرید و ستارگان شمع گریان جمع غریبانه ی اصحابند :

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ؟

جوانانی که خود را از او باز یافته اند، اکنون یکباره چشم بر جهانی گشوده اند که در آنجا اجال تن ها به سر می رسد و انسانی به عظمت روح الله نیز می میرد.

پب را پکست ، اما خود در انتظار طلوع نماند. نوری که در طواف قلب محمد (ص) بود به قبله ی طواف خویش واصل شد. پروانه ها نور را به حکم میثاق می شناسد و از آغاز، با قصد سوختن پر در مطاف می گشایند.

در آسمان، ملائکی که مر را با یک اشاره ی لؤلاکی بشکافتند، راه را با فاتحه گشودند. بانگ تلاوت از شقاق قمر برخاست... و تا آسمان هفتم بالا گرفت؛ تا جنات یاسین و حُجُرات نور بر دامنه ی اعتراف، تا آنجا که نسیم «هل اتی» می وزد، با عطر یاس و گل های محمدی... تا بستان هایی که از نهر های «طه» سیراب می شوند. اما زمین، ای وای! ماتم گرفت و «اناء اللیل» و «اطراف النهار» پر شد از گریه های غریبانه و نوحه های یتیمانه. زنی فریاد میزد : «نگویید که خمینی مرده است، نگویید که خمینی مرده است! » و آن دیگری، که چشم از تصویر او بر نمی گرفت و می گریست. وقتی انسانی آن سان عظیم که خمینی بود روی در نقاب خاک می کشد، شکاف فرقت و فقدان او تا به قیامت جبران نمیگردد؛ شکاف فرقت او در دل، زخمی التیام ناپذیر است.

جان را اشک می کنند و از چشمان فرو می ریزند تا التیام یابند، اما دریغ! دریغ و درد! او را نمی توان شیرین تر از جان نامید، که شیرینی جان به وجود اوست و اکنون که به دیار نادیار روح سفر کرده است، شرنگی تلخ تر از جان چیست درکام ماندگان؟

روح نمازمان قبض شد و لاشه های سرد رکوع و سجودمان بی کفن و دفن بر خاک ماند و قلب گوری شد که در آن، جنازه ی فطرت را به خاک سپردند. اعصار بینات پایان یافت و باز ماییم و عقلمان؛ ماییم و عقلمان این فرشته ی مطرود بال شکسته بر مهبط زمین ، در جزیره ی تنها. کی باشد که ادریس بیاید ؟ کی باشد که اریس بیاید؟

گرد آمده اند و در برهوت میان ظاهر و باطن حیرانند. خدایا، مگر روح الله نیز می میرند؟ خدایا، او سببی بود که زمین و آسمان را به هم می پیوست. اکنون ما را بازگوی که به کجا روی آوریم؟ عقل می گوید که اکنون او بر بلندای آسمان ابدیت ایستاده است و امتداد وجود خویش را در تاریخ می نگرد، اما چشم ظاهر بین بدنی نحیف را پیچیده در میان کفنی سفید می بیند، در انتظار بازگشتن به خاک. آن تابوت شیشه ای نگینگرانقدر انگشتری زمین است، کعبه بلورین دلهای عشاق حق. و آن عمامه سیاه بر کفن سفید، نقطه ی خل گرفتاری گرفتاران عشق است.

گریه موهبتی است که راه صبر را هموار می دارد، وگرنه، با ما بگو که داغ تو را چگونه تاب آوریم! با تو همان می گوییم که امام علی در رحلت رسول خدا گفت :

ان الصبر لجمیل الا عنک

و ان الجزع لقبیح الا علیک

و ان المصاب بک لجلیل

صبر جمیل است اما نه در مرگ تو، و بی تابی زشت است اما نه در جدایی از تو، و مصیبت تو عظیم است، و پیش از تو و پس از تو هرچه مصیبت باشد کوچک است و آسان است. با ما سخن از زیبایی صبر و قبح جزع نگویید! اینجا میزان در هم می پامیزد. مصیبت آن همه عظیم است که ار بی تابی چاره ای نیست :

ان الصبر لجمیل الا عنک

و ان الحزع لقبیح الا علیک

آن همه خواهیم گریست که بتوان دلها را در مغسل داغ تو غسل داد، و تو بدان که اگر جهان در انتظار قائم آل محمد نبود، آسمان نیز آنهمه می گریست که سیل اشک بنیان حیات را بر می کند و زمین شکاف بر می داشت و خورشید کور می شد.

داغ یتیمی بر پیشانی فرزندان آنگاه نشست که تو رفتی. می گفت: « زینب، بگو بابا خداحافظ! محمد بگو بابا خداحافظ!»

«فار التنور» در وصف ماست که چشمه های اشکمان از عمق قلب های اتش گرفته می جوشد. قلب زمین آتش گرفته است و اشک داغ از چشمه ها فواره میزند. فردا که این طوفان سیاره ی زمین را در خود گرفت، این کشتی خواهد راند تا بر «جودی » بنشیند، بر آن منزل مبارک، که بسم الله مجریها و مرسیها. آنگاه هنگام استجاب دعای نوح خواهد رسید، اگر چه او خود دیگر در میان ما نیست:

 رب انزلنی منزلا مبارک و انت خیر المنزلین

 

                                    سید شهیدان اهل قلم

                                     آقا سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:32  توسط جوياي معنا  | 
 

معرفی وبلاگ مریدمولا    http://www.moride110.blogfa.com/

 

نشانه خدادوستىِ انسان

خداوند عزّوجلّ مى فرمايد:

قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

(بگو: اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خداوند دوستتان بدارد و گناهانتان را ببخشايد و خداوند آمرزنده و مهربان است )(( آل عمران : آيه 31))

قال على عليه السلام : (إ ن من أ حب عباد الله إ ليه عبدا أ عانه الله على نفسه فاستشعر الحزن و تجلبب الخوف فزهر مصباح الهدى فى قلبه ).

امام اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود:
همانا يكى از محبوبترين بندگان خدا نزد او بنده اى است كه خداوند او را در پيكار با نفسش يارى كرده است ؛ پس ، جامه زيرينش اندوه است و جامه رويينش ترس (از خدا) و چراغ هدايت در دلش فروزان است

((بحارالا نوار: ج 2، ص 56. باب 11، صفات العلماء و أ صنافهم ...))

 اللهم عجل لولیک الفرج  

 

مطلبی زیباوبامعنا ازوبلاگ بامعنای     http://www.deltangihayema.blogfa.com/

 

حال عجيبي داشتم و اشک مجال سير در زندگي روزمره را از من ستانده بود. نالان وسرگردان از وجودي که داشت معترفانه پيش خداي خودش اشک مي ريخت. هيچ براي گفتن نداشت و تنها شرمسار بود و دلشکسته.

با خود گفتم چرا هميشه عشق بازيت با خدا با اشک و آه و ناله است.

خب خداوند خريدار دل هاي شکسته است.

 کمي که بيشتر فکر کردم ديدم چرا هميشه در تمام طول زندگي شادي هايمون تفريح و سرگرمي هامون و حتي احساس خوشبختيمون با آدم هاست و هر وقت به مشکل برمي خوريم وبار گناهامون سنگين مي شه مي ريم سمت خدا.

 آخه ما چطور اسم عاشق رو خودمون میزاریم و هميشه غصه و غم ها و سياهي دلمون و حال زارمون رو واسه معشوق خود هديه مي بريم.

هر دفعه يک استغفار و ناز کشيدن يار و بعد دوباره مثل اينکه معبودي در کنارمون نيست. دوباره روزمرگي ها و اشتباهات تکرار مي شند.

 من به خودم مي گم. بايد هر لحظه و هر جا خدا را حس کرد. اگر شاديم شکرگذار باشيم ودل به دلدار بديم و با اون از بودن لذت ببريم ووقتي مشکل داريم سر به شونه هاي اون بذاريم واشک بريزيم تا اروم شيم .

 بايد با خدا بخنديم با خدا بگرييم. با او فرياد بزنيم و به اين يار مهربان دل بدهيم.

 البته بازم هيچي مثل اشک دل رو زلال نمي کنه ولي اي کاش اين اشک از شوق حضور يار باشه نه از سر شرمساري.

 بهترين وزيباترين هديه خداوند به ما آدم ها يه لبخند شيرينه که با بزرگترين حقيقت عالم يعني محبت نثار ما مي کنه. چرا ما با لبخند جواب اين مهرباني رو نديم.

به اميدروزي که در بارگاه امن الهي شرمسار نباشيم و با خشوعي پر از غرور وسرمستي ودلي مملو از مهر الهي برآستان پاکش قدم نهيم.

 

هر روز عاشقانه به آسمان نگاه می کنم

و آه می کشم

آنقدر نگاهت گرم است

که هر روز باران می بارد

و چه زلال می شود چشم

برای دیدن تو...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:51  توسط جوياي معنا  |