|
سخن:
آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،زندگی به رنج كشیدنش می ارزد. " زنده یاد دکترعلی شریعتی"
گلچین روزگار! یکی از علاقه مندان شیوانا نزد او آمد و از او در امر ازدواج دخترش مشورت خواست. او گفت:" دختری دارم در کمال وجاهت و زیبایی که حسن و کمال و حجب و حیای او شهره است. پسر برادرم شخصی است لاابالی که در نوشیدن مسکرات و مشروبات الکلی افراط می کند. برادرم پیشنهاد کرده است تا دخترم را به او بدهم تا مگر پسرش بعد از ازدواج سرش به سنگ بخورد و سربراه شود و به سامان برسد. اما چیزی ته دلم به اینکار راضی نیست. بگوئید چه کنم!؟" شیوانا به گوشه باغچه اشاره کرد و گفت:" چند ماه پیش در اینجا بوته های کدو کاشتیم. بعضی از بوته ها زودتر سرزدند و در نتیجه رشد کردند و روی بوته های مجاور خود سایه انداختند. به مرور زمان بوته هایی که دیرتر سرزدند و کمتر رشد کردند به خاطر ندیدن نور خورشید ضعیف شدند و همانگونه که می بینی در حال از بین رفتن اند. این بوته های ضعیف خودبه خود به خاطر جبر طبیعت و قانون کاینات از بین خواهند رفت و بوته های قدرتمند همچنان به رشد خود ادامه خواهند داد. " در این هنگام شیوانا ساکت شد و هیچ نگفت. پدر دختر هاج و واج پرسید:" اما این به ازدواج دختر من چه ربطی دارد؟" شیوانا لبخندی زد و دست مرد را گرفت و او را به کنار رودخانه برد. در چند متری ساحل رودخانه شن و ماسه ها را کنار زد و تخم های لاک پشت را نشان داد و گفت:" دیر یا زود بچه لاک پشت ها از این تخم ها بیرون خواهند آمد و خودشان را باید کشان کشان به آب رودخانه برسانند. اگر دیر دنیا بیایند و یا آنقدر ضعیف باشند که نتوانند خود را به موقع به آب برسانند. از گرسنگی و ضعف تلف خواهند شد یا خوراک پرندگان وحیوانات دیگر می شوند. پدر دختر دوباره مات و مبهوت به شیوانا گفت:" اینها چه ربطی به ازدواج دختر من دارد؟" شیوانا پاسخ داد:" اگر دختر تو واقعا شخصی کامل و زیبا و سالم است و مشکلی ندارد ، پس این توانایی را دارد که نسلی پاکیزه و قوی و سالم را بوجود آورد و زندگی خوش و راحتی داشته باشد. آن پسر حتی اگر بچه برادر تو هم باشد ، مسیر زندگی اشتباهی را برای خودش انتخاب کرده است. او اگر دیر بجنبد به ناچار دست روزگار مثل آن بوته ضعیف کدو و یا تخم های ضعیف لاک پشت ، سرنوشتی دیگر را برای او رقم خواهد زد. توحق نداری به خاطر بوته ها و لاک پشت های ضعیف ، بوته ها و لاک پشت های سالم و قوی را در زندگی دچار مشکل کنی. دخترت را به شخصی مانند خودش بده و بگذار چرخ کاینات خودش نسل قدرتمند آینده را گلچین کند."
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:33  توسط جوياي معنا
|
۱
این روزها فضای انتخاباتی ایران شگفت آور شده است. شبهای بسیاری از شهرهای ایران کاملا انتخاباتی شده و طرفداران نامزدها با حضور در خیابانها به نمایش قدرت خود می پردازند. خوشبختانه به نظر می رسد آستانه تحمل هواداران نیز بالا رفته و کمتر شاهد درگیری های فیزیکی هستیم. این حضور پررنگ مردم در خیابانها نوید بخش انتخاباتی بانشاط و رقابتی با مشارکت حداکثری مردم است. شاید کسانی که هنوز تصمیم نگرفته اند در این رقابت بزرگ و سالم شرکت کنند بسیار کم باشد. مردمی که با جدیت و علاقه به هواداری نامزدشان می پردازند به این گروه عزلت نشین و بعضا بی تفاوت معترضند که چرا هنوز به اقیانوس بی کران و مواج ملت ایران نپیوسته اند؟ و تا کدامین لحظه خود را از نشاط حرکت تهی می دارند؟ اکنون چهار رود خروشان در رگهای سرزمین مادری ما ایران به جریان افتاده است. چهار رودی که از مسیر ها و مسیل های متفاوت به یک هدف که بزرگی و عظمت ایرانی است می رسند. برخی به پشتوانه چهار سال کوشش وتلاش دولتی مردمی به تداوم آنچه که در این چهار سال صورت گرفته می اندیشند، برخی به مدد موجی سبز و با خاطره خوش دوران امام برای ایرانی آباد با قانون، عدالت و آزادی می کوشند. برخی دیگر به پشتوانه یکی دیگر از یاران امام برای تغییر آمده اند و برخی دیگر برای بهره گیری از تمام ظرفیتهای نظام به امید دولتی ائتلافی هستند. بسیار مهم است که کدام راه را انتخاب کنیم، باید اصلح را انتخاب کرد اما مهمتر از انتخاب اصلح هم هست: خود انتخاب... اصل انتخاب از انتخاب شونده مهمتر است.... اگر به بزرگی و عظمت ایران می اندیشیم بایستی که انتخاب کنیم.... انتخاب حق تک تک ماست... کسی نمی تواند این حق را از ما سلب کند مگر خودمان! خودمان این حق را از خود سلب نکنیم! 2 از هم اکنون به فکر فردای انتخابات هستم..... اگر نامزد من در انتخابات رای نیاورد چه؟ در برابر تحقیرهای دوستان چه کنم؟ اگر تخریبهای حریف نبود نامزد من رای می آورد..... اگر تقلب نشده بود نامزد من رای می آورد........ اگر...... نه بهتر است به جای این اگرهای واهی و نادرست، از هم اکنون برای دو "اگر" تصمیم بگیریم.... اگر نامزدم در انتخابات رای آورد، رقیب و حریف را مسخره نخواهم کرد. اگر نامزدم در انتخابات رای نیاورد، به رای مردم احترام می گذارم و نتیجه انتخابات را می پذیرم. دو روز پیش گروه 8 مارس که حزب الله لبنان در آن قرار دارد در انتخابات پارلمانی لبنان از گروه مخالف حزب الله موسوم به 14 مارس شکست خورد.واکنش سید حسن نصر الله چه بود: " در ابتدا مایلم به ملت لبنان با تمامی گروهها و فرقههایش به خاطر این موفقیت ملی تبریک بگویم که از تمامی مناطق بر سر صندوقهای رای حاضر شدند و نشان دادند که اهتمام ویژهای به لبنان و سرنوشت و وضعیت آن دارند. این موضوع نکتهای مثبت بوده و نشان میدهد که ما ملت لبنان استحقاق داشته و قدرت مواجهه با مسائل حساس و دشوار را داریم.... همچنین به تمامی افرادی که در انتخابات پیروز شدند اعم از نامزدهای جریان 14 مارس یا 8 مارس تبریک بگویم و تاکید کنم که آنها اکنون مسئولیت لبنان و آینده آن را بر عهده دارند." سید حسن نصرالله در ادامه تاکید می کند: " ما با روحیهای دموکراتیک، نتیجه انتخابات را قبول داریم و هر چند که جریان 14 مارس پیروز شد."
همه ما ایرانیان اعم از پرچم پوشان طرفداران احمدی نژاد، سبزپوشان طرفدار میرحسین، سفید پوشان طرفدار کروبی و آبی پوشان طرفدار رضایی با هم و یک صدا تاکید می کنیم: " ما با روحیهای دموکراتیک، نتیجه انتخابات را قبول داریم؛ هر چند که جریان رقیب پیروز شود"
منبع:سایت تبیان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 15:16  توسط جوياي معنا
|
سخن:
مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمی گذارند, زنده یاددکترعلی شریعتی
توزیع امید! زمستانی سخت بود و دهکده شیوانا با کمبود مواد غذایی روبرو شده بود. به خاطر سیل و خرابی پل ها و جاده ها امکان کمک رسانی از دهکده های دیگر فراهم نبود و به ناچار اهالی دهکده می بایست در مصرف نان و گندم صرفه جویی می کردند. به همین خاطر انباری بزرگ فراهم شد و تمام گندم ها در آن انبار جای گرفت و قرار شد یک شخص مناسب به عنوان نگهبان و مسئول توزیع گندم ها انتخاب شود. به شیوانا خبر دادند که شخصی ناتوان و افسرده و غمگین را برای اینکار انتخاب کرده اند. شیوانا از کدخدا دلیل انتخاب این شخص خاص را پرسید. کدخدا گفت:" او زن و بچه اش را به خاطر سیل از دست داده است. خانه ای ندارد که در آن ساکن شود. هیچ امیدی به زندگی ندارد. با خودمان گفتیم او را به این کار مشغول کنیم تا هم امیدی به زندگی پیدا کند و هم اینکه از او کاری بکشیم. چون با این روحیه ای که دارد نمی تواند جای دیگر به ما کمک کند!" شیوانا سرش را تکان داد و گفت:" اشتباه کردید!! او فردی ناامید و افسرده است. برایش زندگی و زنده ماندن بی معناست. وقتی فردی نگران خودش نباشد صد البته نگران دیگران هم نیست. پس تعهد و حساسیتی به حفظ انبار نخواهد داشت. شما با اینکار ناامیدی او را بین بقیه مردم توزیع می کنید و ترس از آینده در هر کیسه گندمی که او به مردم می دهد موج خواهد زد. اگر نگرانش هستید برایش مسکن و غذا تامین کنید و روحیه او را طور دیگری درمان کنید. فردی امیدوار و با انگیزه قوی را در اینکار بگمارید تا در سخت ترین شرایط بتوان به او تکیه کرد. شخصی که با هر کاسه گندمی که مردم می دهد لبخند را به چهره آدم ها و امید را در دلهایشان زنده کند."
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:16  توسط جوياي معنا
|
سخن:
آدم وقتی فقیر میشود خوبیهایش هم حقیر میشوند اما کسی که زر دارد یا زور دارد عیبهایش هم هنر دیده میشوند و چرندیاتش هم حرف حسابی بحساب می آیند. "زنده یاددکترعلی شریعتی"
گیر به جزئیات! سالن اصلی کلاس در مدرسه شیوانا خراب شده بود و شیوانا از شاگردان خواست تا معماری ماهر را برای تعمیر سقف و ستون سالن پیدا کنند. سرانجام خبر رسید که برادر کدخدا معماری می داند و حاضر است در ازای مبلغی بیشتراز حد معمول ،سقف ودیواروستون های مدرسه را در مدت دوماه تعمیر کند. یک ماه که از ورود معمار به مدرسه گذشته بود تعدادی از شاگردان نزد شیوانا آمدند و از دخالت های بیجای معمار در امور شخصی شاگردان شکایت کردند. یکی از شاگردان گفت که معمار به نشستن شاگردان روی پله های کنار آشپزخانه گیر می دهند و دیگری گفت که معمار می گوید راه رفتن شاگردان در آنسوی باغ حواس او را پرت می کند. شیوانا فکری کرد و از شاگردان پرسید:" آیا معمار در کار خودش پیشرفتی داشته است یا خیر؟" شاگردان گفتند: " به هیچ وجه! در طول این یک ماه فقط بخش های نیمه سالم سقف و دیوار سالن خراب تر شدند و هیچ نشانه ای از تعمیر و مرمت در بنا دیده نمی شود!" شیوانا معمار را احضار کرد و نظر بچه ها را به او گفت. معمار بدون اینکه در مورد ساختمان نظر بدهد به شیوانا گفت: "روزها بود که می خواستم این موضوع را به شما تذکر بدهم و آن این بود که بی جهت شاگردان را به صورت دایره وار دور خود جمع می کنید. بهتر است آن ها به صورت ردیفی بنشینند تا کلاس شما نظم و ترتیب بهتری داشته باشد!" شیوانا لبخندی زد. مزد یکماهه معمار را داد وسپس نامه ای نوشت و آن را در درون پاکت دربسته ای گذاشت و مهری زد و به معمار گفت. این نامه را سربسته و مهر شده به برادرت کدخدا برسان. معمار مزد یکماهه و نامه را گرفت و از محضر شیوانا بیرون رفت. اما هنوز از در مدرسه بیرون نرفته ، نامه را باز کرد و با تمسخر و با صدای بلند آن را برای شاگردان خواند. شیوانا خطاب به کدخدا نوشته بود:" جناب کدخدا! معماری که فرستادید چیزی از معماری نمی داند و از تعمیر سالن مدرسه عاجز است. به همین خاطر به جزئیاتی که به معماری مربوط نیست بی دلیل گیر می دهد. دیگر نیازی به او نداریم! در ضمن در صداقت و امانت داری او همین بس که این نامه نیز باید به صورت مهر دار تحویل شما شود!"
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:37  توسط جوياي معنا
|
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو يا شیطانصفت باشم من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است و تو هم به یاد داشته باش : من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى . میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم. اين جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است ... جمله روز : از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:22  توسط جوياي معنا
|
سخن: اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)
ضمانت لحظه ای! شیوانا در بازار کنار مغازه برنج فروشی ایستاده بود و به صحبت های مغازه دار با یکی از افسران امپراتور گوش می داد. افسر خطاب به مغازه دار می گفت:" ببین! من جیره خور و مزد بگیر امپراتور هستم. آخر هر ماه مواجب و حقوق ثابت و مشخصی تحویل من و خانواده ام می شود. از گرفتن این حقوق ثابت تا حد زیادی هم مطمئن هستم و می توانم روی آن حساب کنم. اما تو با چه جراتی مغازه را صبح باز می کنی و امیدواری شب با جیب پر به خانه بروی و از کجا مطمئنی که تا آخر ماه می توانی هزینه هایت را جبران کنی و درآمد اضافی برای مخارج ات درآوری!" مرد برنج فروش با لکنت زبان گفت:" حقیقتش امید من نیاز مردم به برنج است. به هر حال اهالی این دهکده و مردم روستاهای اطراف کم نیستند. آنها به طور تصادفی در طول ماه نزد من می آیند و برنج می خرند و مبلغ آن را در حد توان خود می پردازند. به همین خاطر هر چند دقیقا نمی توانم بگویم که روزانه دقیقا چقدر درآمد خواهم داشت اما چیزی درون دلم به من اطمینان می دهد که به طور متوسط در طول ماه و فصل و سال بدون روزی نخواهم ماند و خالق کاینات بسته به نیت و باطن من و نیازی که دارم و انتظاری که دارم ، سهمی از روزی را برای من و خانواده ام می فرستد. امید تو به امپراتور و حقوق اوست و امید من به روزی رسان بالای سر!" افسر خنده ای کرد و با مسخرگی رو به شیوانا کرد وگفت:" می بینید استاد! او به چه چیز ناپایدار و غیر قابل اطمینان و گنگ و مبهمی امید بسته است و تازه با کمال پررویی من را به خاطر حقوق مطمئنی که دارم تحقیر می کند! نظر شما چیست!؟" شیوانا سری تکان داد و گفت:" امید برنج فروش به حمایت کننده و ضامنی است که به طور لحظه به لحظه ضمانت نامه خود را تمدید می کند. بله حق با توست! ضمانت نامه ناپایدار است و به طور لحظه ای منتظر تمدید است و شاید هر لحظه زیر سوال برود و ضمانت نامه حقوقی امپراتور از دید تو مطمئن تر باشد. اما برنج فروش اصلا ذهن خودش را درگیر ضمانت نامه نمی کند و تکیه اش به خود ضامن است که موجودی است کاملا پایدار و ماندگار . برنج فروش بر این باور است که همیشه می تواند به ضامن تکیه کند و همین برای اینکه صبح با امید در مغازه را باز کند و آنچه در می آورد را خرج کند همین تکیه به ضامن است. او مطمئن است که خود ضامن به شکلی از او حمایت می کند حتی اگر ضمانت نامه ای در کار نباشد. بنابراین شما دونفر در مورد دو موضوع مختلف با هم صحبت می کنید. تو راجع به ضمانت نامه بحث می کنی و برنج فروش در مورد ضامن سخن می گوید. پس دیگر مقایسه بی معناست."
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:5  توسط جوياي معنا
|
![]() همه خواهند تو را مسلم و ترسا و یهود راستی بر سکوی تو عجب غوغایی است از شگفتی های مولای متقیان حضرت علی (ع) این است که ادیان و فرهنگ های مختلفی در بین همه اقوام و ملل درباره آن امام همام ، کتاب ها و مقالات متعددی نوشته و درباره سخنان، افکار و اندیشه های بلند او اندیشیده اند و به فضایل آن حضرت اعتراف کرده و مقام بلند و بزرگی مرتبه ی او را ستوده اند. ****** استاد جرج جرداق (Gorge Jordagh ) نویسنده و روزنامه نگار سرشناس مسیحی ، در سال 1926 در جدیده مرجعیون جنوب لبنان متولد شده است.او از سن 12 سالگی به تشویق برادر بزرگش فؤاد جرداق، شاعر و نویسنده لبنانی، به مطالعه و حفظ نهج البلاغه روی آورد و بعد ها نیز به مطالعه سایر کتب اسلامی پرداخت و در دانشگاه های معتبر به عنوان استاد ادبیات و فلسفه اسلامی و استاد ادبیات اروپا به تدریس پرداخت.وی حدود 30 اثر ارزنده دارد که مهم ترین آن ها کتب ارزشمند و جهانی «صوت العدالة الانسانیة» در 5 جلد است. هیچ شخصیتی، نه در شرق و نه در غرب، تا کنون نتوانسته است مانند جرج جرداق شخصیت امام علی(ع) را مورد تجزیه و تحلیل عمیق قراردهد . چنان که استاد توفیق الحکم گفته است : شرح نهج البلاغه او عالی ترین شاهکاری است که به جهان عرب اهدا شده است. اما وی خود می گوید: «من اعتراف می کنم که در تجزیه و تحلیل عظمت و معرفی شخصیت علی بن ابی طالب (ع) همچنان مقصر هستم و یک نویسنده هر اندازه هم که کوشش نماید و زحمت بکشد و به هر مقداری که نیرومند باشد ، نمی تواند تحقیق کاملی درباره شخصیــت انسان عادی بنماید، تا چه رسد که این انسـان، علی بن ابی طالب(ع) باشد.» ****** چگونه می توانستم درباره نهج البلاغه چیزی ننویسم، درحالی که این قانون اساسی دل انگیز! یعنی نهج البلاغه ، مهم ترین متون فلسفی و ادبی عرب را که هر جویای علمی به آن نیاز دارد ، در خود جای داده است ... انشاء علــی(ع) پس از قــرآن ، عالی ترین نمونه بلاغت است ... و بلاغت و ادبیات علی (ع) همیـشه در خدمت تمدن و بشریت بوده و خواهد بود . واقعا سزاوار است که در جهان امروز ، آتش افروزان جنگ و عوامل و مسببین بدبختی های ملت ها و افراد، به سخنـان و کلمات قهرمان اندیشه عربی، بزرگ مــرد وجدان انسانی ، عــلی بن ابی طالب (ع) گوش فرا دهند و آن ها را حفظ کنند و در مقابل گوینده بزرگ آن سخنان، سر تعظیم فرود آورند ... نهج البلاغه بیانی است رساتر از هر رسا و پاره ای است از یک تنزیل! و پیوند ناگسستنی با اصول ادب انسانی دارد و تا آن جا اوج می گیرد که درباره آن گفته اند : « بیانی است فروتر از کلام خداوند و فراتر از گفتار بشری ...» ای جهان! چه می شد اگر هر چه قدرت و و قوه داری به کار می بردی و در هر عصری مانند آن را با آن عقلش ، با آن قلبش، با آن زبانش و با آن ذوالفقارش ، به عالم می بخشیدی ...؟!
برگرفته از کتاب امام علی(ع) در نگاه مشاهیر اسلام و مسیحیت /گودرز نجفی /نشرعابد (سایت تبیان)
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:57  توسط جوياي معنا
|
سخن:
اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست . بودا
بارسنگین نفرآخرشدن! در آزمون درسی مدرسه شیوانا یکی از شاگردان نتوانست نمره قبولی را بدست آورد و نفر آخر شد. او از این بابت خیلی ناراحت بود. مضاف بر اینکه بقیه شاگردان نیز سربه سرش می گذاشتند و دائم او را نفر آخر صدا می زدند. او غمگین و ناراحت به درختی گوشه حیاط مدرسه تکیه داده بود و به دیوار روبرو خیره شده بود. شیوانا ناراحتی شاگردش را دید. نزد او رفت و کنارش روی زمین نشست و از او پرسید:" از اینکه نفر آخر شدی خیلی ناراحتی!؟" شاگرد گفت:"آری استاد! هیچ فکر نمی کردم آخرین نفر شدن اینقدر سخت باشد. بخصوص اینکه دلیل این کوتاهی هم نه به خاطر نفهمیدن درس بلکه به خاطر تنبلی و بازیگوشی بود. این حق من نبود که نفر آخر شوم. ولی به هر حال تنبلی کار خودش را کرد و آن اتفاقی که نباید بیافتد افتاد." شیوانا گفت: " همیشه در هر آزمونی یک نفر هست که کمترین نمره را می گیرد و نفر آخر می شود. آن یک نفر از این بابت همیشه خیلی غصه دار می شود و برای مدتی احساس ناخوشایندی را در وجود خود حس می کند که حس ناخوشایند برای بعضی حتی غیر قابل تحمل و عذاب آور است. تو اکنون با نفر آخرشدن نگذاشتی که این حس بد سراغ بقیه دوستانت در مدرسه برود. پس از این بابت تو به یکی از بچه های ضعیف این مدرسه کمک کردی. شاید اگر اینجوری به مساله نگاه کنی ناراحتی ات قابل تحمل تر شود. در اوج شکست هم همیشه می توان دلیلی برای آرامتر شدن پیدا کرد. مهم این است که این دلیل را خودت پیدا کنی و نگذاری غم بیش از حد بر وجودت غلبه کند. بلکه برعکس شکست تلنگری شود برای اینکه با انگیزه ای چند صد برابر قبل تلاش کنی." شیوانا این را گفت و از کنار شاگردش دور شد. شاگرد هنوز آنجا نشسته بود اما دیگر مثل قبل زیاد ناراحت نبود!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:59  توسط جوياي معنا
|
سخن:
تمامی گناهان ، نهانی صورت می گیرد. آن لحظه ای که درک کنیم خداوند حق بر افکار ما گواه است ، شاید رها و آزاد شویم. "مهاتما گاندی"
در دهکده شیوانا زلزله های شدیدی پشت سر هم رخ می داد و زندگی عادی مردم به کلی مختل شده بود.مشکل تامین سوخت و غذا و آب باعث شده بود اهالی دهکده همگی در اطراف مدرسه شیوانا چادر بزنند و از امنیت و مساعدت های اهالی مدرسه برخوردار شوند. زلزله دائم رخ می داد و هر بار مردم وحشتزده با داد و فریاد این سمت و آن سمت می دویدند و حتی بعضی از ترس گریه می کردند. اما شاگردان شیوانا همگی آرام و آسوده حتی وقتی زلزله رخ می داد گوشه ای پناه می گرفتند و بعد دوباره کمک خود را به مردم وحشتزده ادامه می دادند. شیوانا نیز چهره ای بسیار آرام و مطمئن داشت و هیچ نشانه ای از ترس و وحشت درچهره اش نمایان نبود. یکی از اهالی وحشتزده دهکده وقتی چهره و رفتار آرام شیوانا و اهالی مدرسه را دید با کنجکاوی در مقابل جمع از شیوانا پرسید:" استاد! زمین زیر پای شما هم مثل ما می لرزد و همان خطری که ما را تهدید می کند و به هراس می اندازد ، می تواند شما را نیز از بین ببرد. دلیل این همه آرامش و آسودگی شما در چیست؟" شیوانا با تبسم گفت:" فرض کنید ده ها قایق کوچک در ساحلی طوفانی داخل آب به حال خود رها شده اند. در هر قایق تعدادی آدم نشسته اند. بعضی از این قایق ها با ریسمانی طولانی اما محکم ومطمئن به اسکله و ساحل متصل شده اند و بعضی دیگر از قایق ها بدون طناب در کنار ساحل اسیر امواج هستند. قایق های طناب دار هم مثل بی طناب ها بالا و پائین آمدن امواج را احساس و تجربه می کنند ، اما ساکنین آن آرام تر و آسوده تر از ساکنین قایق های بدون طناب اند ، چرا؟" آن مرد وحشتزده پاسخ داد:" خوب به هر حال سرنشینان قایق های طنابدار مطمئن اند که زیر آب نمی روند و ساحل اجازه نخواهد داد که آنها به وسط دریا کشانده شوند. اما این چه ربطی به آرامش خاطر و آسودگی خیال الان شما و اهل مدرسه دارد؟" شیوانا پاسخ داد:" من و بقیه اهالی مدرسه ریسمان درونی دلمان را به ساحل مطمئن خالق کاینات متصل ساخته ایم و هر آنچه مورد قبول اوست را پذیرفته ایم. اگر تقدیر ما از بین رفتن باشد ، طبیعی است که هیچ گریزی از این تقدیر نداریم و چون مطمئنیم هر آنچه دوست بخواهد به نفع ماست از اتفاقاتی که اطرافمان رخ می دهد اصلا نگران نیستیم. دلیل ترس و وحشت بیش از حد و غیر طبیعی شما فراموش کردن طناب است. شما هم طناب توکل خود را به ساحل رضایت خالق کاینات متصل کنید و بعد همه چیز را به او بسپارید و به وظیفه ای که درست است عمل کنید. هر اتفاقی بیافتد آرامش شما را بیشتر خواهد کرد."
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:44  توسط جوياي معنا
|
سخن:
آن که طالب آسایش جان و تن است باید شکیبا و بردبار باشد ، در دوستی و داد و ستد با مردم کژی و کاستی و فریبکاری نکند . چون گناهی از کسی بیند و بر او دست یابد ببخشد ، و کینه خواه و تیزخشم و دشمن سوز ونابردبار نباشد . (بزرگمهر)
اینها را که خودمان هم داریم؟! به امپراتور گفتند که شیوانا عاقل مردی است بسیار نکته بین و اهل معرفت که کلامش به دل می نشیند و دل های خسته را مرهم می نهد و دل های خفته را بیدار می سازد. امپراتور گفت:" او حتما کتابی دارد که از روی آن درس می دهد! سه نفر از باهوش ترین های دربار را در هیبت شاگرد و معرف جو به مدرسه شیوانا بفرستید و از طریق کدخدا و بزرگان سفارش کنید که شیوانا هرچه می داند به آنها بگوید. اگر یکی از این جاسوس ها بتواند به آن کتاب اصلی دست پیدا کند دیگر ما هم می توانیم مثل او نادیدنی ها را ببینیم. آن سه نفر به مدرسه شیوانا آمدند و به همان ترتیبی که امپراتور مقرر نموده بود ، سفارش شده و عزیز کرده کدخدا معرفی شدند. روز بعد نفر اول نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد راز روشنایی کلام اهل معرفت را دریابد. بگوئید چه چیز را مطالعه کند. شیوانا اشاره ای به خاک و زمین کرد و گفت:" همین خاکی که می بینی پر است از نکته هایی که خوب بنگری هر کدامش کتاب هایی قطور است در شناخت هستی. برو و هر چه می بینی را یادداشت کن و عصربیا تا در مورد آن با هم صحبت کنیم. بعد از او نفر دوم آمد و همان درخواست را مطرح کرد.شیوانا به بدن انسان و فکر او اشاره کرد و گفت:" اگر بتوانی نقش فکر و حیله هایی که ذهن سر راه انسان می گذارد و تاثیر افکار روی روان و جسم را دریابی می توانی بزرگترین و قطورترین کتاب معرفت هستی را پیدا کنی. از امروز در رفتار و گفتار و پندار مردمان اطراف و حتی خودت دقیق شو و هر نکته ظریفی می بینی بیا تا با هم در مورد آن صحبت کنیم. فکر و جسم و روان انسان همان چیزی است که من سال هاست از آن نکته می آموزم. بعد از او نفر سوم نزد استاد شتافت و برایش گفت که به قصد یافتن کتاب پنهانی اسرار شیوانا به این مدرسه اعزام شده است. شیوانا اشاره ای به آسمان کرد و گفت:" هر چیزی که در بالای سرخود می بینی را طور دیگری برانداز کن. خواهی دید که پر هر پرنده ای در آسمان صداها دفتر و کتاب پیام همراه خود دارد. من هیچ روزی نیست که با نگریستن به آسمان در مقابل عظمت کاینات و خالق هستی زانو بر زمین نزنم. آن سه نفر چندین ماه در مدرسه شیوانا به شیوه ای که به آنها گفته شده بود درس معرفت آموختند و هر روز جلوه ای از روشنایی را در دل خود یافتند. سرانجام صبر امپراتور لبریز شد و آن سه نفر را به دربار احضار کرد تا در مورد کتاب پنهانی شیوانا برای او اطلاعاتی بدهند. آن سه نفر که اکنون به کلی دگرگون شده و هر کدام برای خود به سالکی روشن ضمیر تبدیل شده بودند. بی آنکه تردید کنند با جسارت پاسخ دادند:" امپراتور بزرگ بداند که کتاب شیوانا چیزی جز زمین و آسمان و موجودات روی زمین و انسان هاو افکارشان نیست. " امپراتور با پوزخند گفت:" این ها را که خودمان هم داریم.پس چرا ما نمی توانیم چون او دنیا را ببینیم. " آن سه نفر پاسخ دادند. بله این سوالی است که در مدرسه شیوانا همیشه پرسیده می شود و کسی هنوز جوابی برای آن پیدا نکرده است." می گویند آن سه نفر از دربار اخراج شدند و در مدرسه شیوانا به عنوان سه شاگرد عادی مشغول کسب معرفت شدند. چند سال بعد دیگر هیچ کس آنها را نمی شناخت. فقط همه می دانستند که سه شاگرد مدرسه به نام های "خاک گویا" و "چشم آسمان " و "ذهن ساکت" جزو بهترین استادان مدرسه شیوانا محسوب می شوند و به خوبی شیوانا مردم را کمک می کنند.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:59  توسط جوياي معنا
|
سخن:
آدم های بزرگ به خوشی های کوتاه هنگام تن نمی دهند . ارد بزرگ
چون او اینگونه مرا دید! شیوانا در مدرسه مشغول تدریس بود. ناگهان یکی از تاجرهای دهکده سراسیمه وارد مدرسه شد و از شیوانا خواست تا مقداری پول برایش فراهم کند تا او تجارت نیمه کاره خود را کامل کند و بتواند زندگی خود را سروسامان بخشد. مرد تاجر همچنین گفت:" من در این دهکده خانه ای بزرگ دارم که زن و فرزندانم در آن خانه ساکن هستند. این خانه را به گرو نزد شما می گذارم و زن و فرزندم را نیز که در آن خانه هستند به شما می سپارم. بنابراین می بینید که من حتما برخواهم گشت و قرضتان را پس خواهم داد." تاجر نگون بخت به شدت به هم ریخته بود و با التماس از شیوانا می خواست تا به او کمک کند. شیوانا به شاگردان گفت که هرکسی می تواند مبلغی برای این تاجر کنار بگذارد تا او مشکلش حل شود. اما هیچ کس به تاجر اعتماد نداشت. به همین خاطر شیوانا ضامن شد و گفت که این مبلغ را به او قرض دهند و از او قرضشان را بخواهند. مردم دهکده جمع شدند و مبلغ زیادی به شیوانا دادند تا به تاجر پریشان بدهند. تاجر مبلغ را گرفت و خانه و زن وفرزندش را به شیوانا سپرد و رفت. ماه ها گذشت و هیچ نشانی از تاجر پیدا نشد. مردم دهکده به سراغ شیوانا آمدند و تقاضای پول خود را کردند. شیوانا نیز به تدریج قرض مردم را شخصا پرداخت می کرد. یک سال دیگر مسافری خبر آورد که تاجر همه را فریب داده و در سرزمین های دور برای خود تجارتی مستقل برپا ساخته است و قصد هم ندارد به دهکده برگردد و هر جا می نشیند می گوید که شیوانای خردمند را فریب داده است. شاگردان مدرسه از شنیدن این خبر به خشم آمدند و نزد شیوانا شتافتند و به او گفتند:" استاد! او از حسن نیت و اعتماد شما سوء استفاده کرد. وقت آن فرا رسیده که زن و فرزندانش را از منزلش بیرون کنید و خانه و مزرعه اش را حراج کنید ، تا او بفهمد که چندان هم زرنگ نیست." شیوانا لبخندی زد و گفت:" زن و فرزندان او گناهی ندارند و مامن و ماوایی نیز جز این خانه و درآمدی هم جز این مزرعه ندارند. این دوست تاجر ما می دانست که خانه و خانواده خود را به چه کسب بسپارد و با اطمینان به معرفت شیوانا این فریب را به کار گرفت. ببینید معرفت و خردمندی چقدر اعتبار دارد که حتی فریبکاران هم به آن اعتماد می کنند.اکنون شما از من می خواهید این اعتبار و اطمینان را به خاطر یک تلافی کودکانه از دست بدهم. امکان ندارد. من هم مثل شما آن روز حدس می زدم که شاید تاجر اموال را برنگرداند. اما چون دیدم خانه و زندگی اش را گرو می گذارد و اطمینانش را با اینکار نمایش می دهد دلم نیامد خودم را فریب خورده جلوه ندهم. به همین خاطر همانطور که روز اول به او اطمینان نکردید و مرا ضامن و میانجی این قضیه گرفتید ، پس امروز هم خانه و مسکن این تاجر ربطی به شما ندارد. هر چه می خواهید را من شخصا بازپس خواهم داد. این بهای همان اطمینان است."
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:12  توسط جوياي معنا
|
سخن بردباری بهترین سپر در روزهای سخت و ناپایداریست . ارد بزرگ
فرشتگان نقابدار! یکی از شاگردان خدامراد جوانی مستعد ولی شیطان و بی پروا به نام "پرنده تنها " بود که برای یادگیری مهارت های رزمی به مدرسه شیوانا آمده بود و در زمانی بسیار اندک جزو استادان ممتاز هنرهای رزمی مدرسه درآمده بود. روزی سیرکی نمایشی وارد دهکده شد که در آن چندین پسر و دختر جوان کولی مشغول هنرنمایی بودند. "پرنده تنها" جذب نمایش ها و آرایش رنگ و وارنگ کولی ها شد و مخفیانه به محل اردوی سیرک رفت و به بهانه ای خود را به مدیر سیرک نشان داد تا برای او جایی در سیرک دست و پا کند. مدیر سیرک گفت که:" فردا در مقابل جمعیت دهکده هنر و توان رزمی خود را به نمایش بگذار. اگر مردم پسندیدند می توانی با کولی ها همراه شوی و در سیرک کار کنی. " وقتی خبر به شیوانا رسید. بسیار غمگین شد. کولی های سیرک از لحاظ اخلاقی شهرت خوبی نداشتند و شیوانا خوب می دانست که دیر یازود شاگرد باهوشش یعنی "پرنده تنها" از سیرک سرخورده خواهد شد و به شکلی بدنام و بی اعتبار رانده و آواره خواهد شد. به همین خاطر چند نفر از شاگردان ورزیده خود خواست لباس مبدل بپوشند و با سر صورت پوشیده موقع هنر نمایی "پرنده تنها" به سراو بریزند و حساب کتکش بزنند. طوری که دیگر نتواند جلوی مردم دهکده و کولی ها سر بلند کند. روز بعد وقتی صاحب سیرک اعلام کرد که یکی از رزمی کاران ورزیده کشور می خواهد هنر نمایی کند ناگهان از لابلای جمعیت چند نفر سفید پوش با سروصورت نقاب زده وسط صحنه ریختند و او را مقابل جمعیت به خاک انداختند و حسابی کتک زدند. طبیعی است که "پرنده تنها" دیگر نتوانست وارد سیرک شود و به همین خاطر رنجور و نالان به مدرسه آمد و تحت درمان قرار گرفت. همان شب شیوانا به عیادت "پرنده تنها" رفت. او غمگین و افسرده گفت: "استاد باورتان نمی شود. چندین نفر رزمی کار حرفه ای در سطح شاگردان مدرسه ، بر سرم ریختند و ناغافل چنان مرا زمین زدند که نفهمیدم از کجا خوردم. با این اتفاقی که افتاد فکر کنم دیگر حسابی نزد مردم خراب شدم و زندگی ام به باد رفت. ای کاش می دانستم آن نقاب پوش ها چرا می خواستند زندگی و آینده مرا خراب کنند!؟" شیوانا آهی کشید و گفت:"شاید برعکس آنها فرشته هایی بودند که نگذاشتند تو خراب شوی و خودت و آینده ات را تباه کنی. همیشه آرزو کن قبل از اینکه خراب شوی ، فرشته هایی نقاب پوش ظاهر شوند و تو را بر زمین افکنند. فقط انسان های خوب چنین فرشتگانی دارند. انسان های بد را هیچ فرشته ای همراهی نمی کند و به حال خود رها می شوند تا خودشان خود را به تباهی بکشانند. از اینکه هنوز فرشتگانی هستند نگرانت باشند خدا را سپاس گوی." می گویند سال ها بعد "پرنده تنها" به یکی از بزرگترین استادان معرفت عصر خود تبدیل شد و هر وقت کسی می خواست خطایی انجام دهد قصه استادش را می گفت که فرشتگان سفید پوش نقابدار برایش فرستاد تا او را نجات دهند."
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:17  توسط جوياي معنا
|
غبار روبي و گردگيري از در و ديوار خانه و کف پوش ها و اسباب خانه، و شستشو و پاکيزه و نو کردن جامه و ظروف و اشياي کهنه، دور افکندن اشياي ژنده و فرسوده و تميز کردن ظروف و ديوارهاي منزل، خلاصه «خانه تکاني» براي زدودن آلودگي ها و سياهي ها و بيرون افکندن پلشتي ها از فضاي خانه از رسم هاي کهن ايرانيان در فرا گشت سال کهنه به سال نو بوده است. هنوز هم اين رسم همچون گذشته در سراسر ايران ميان مردم ايران معمول است. امروزه بانوان از چند روز به نوروز مانده، و معمولاً تا پيش از فرا رسيدن شب چهارشنبه آخر سال، به خانه تکاني مي پردازند و از زيستگاه هاي خود پلشت زدايي مي کنند. آنان چيزهاي کهنه و پاره و شکسته بي مصرف يا لوازم کم مصرف را به ديگران مي بخشند و اشيا و وسايل نو و تازه تهيه مي کنند و به جاي آنها مي گذارند. قالي ها و قاليچه ها و گليم هاي خانه را مي تکانند و گرد و خاک آنها را مي گيرند، يا اگر کثيف و آلوده باشند با آب مي شويند. رده ها، روتشکي ها، روبالشتي ها، طاقچه پوش ها و دستمال هاي سر بخاري ها را مي شويند يا عوض مي کنند. رف ها و طاقچه ها و ديوار و سقف خانه را گردگيري مي کنند. در و ديوار اتاق ها و خانه را سفيد و نقاشي مي کنند. گل و گياه و نهال در باغچه هاي خانه مي کارند. خانه تکاني و زدودن آلودگي ها و پلشني ها از فضاي خانه و کاشانه در آخر سال کهنه، مظهر و نمادي از زدودن سياهي و مرگ و کهنگي از خانه و آماده کردن فضايي پاک و پاکيزه در آستانه نوروز براي استقبال از روشنايي ها و خوبي ها است.
سبزه نمادی از برکت و شگون است و کشت سبزی عيد از مراسمی است که از ديرگاهان بوده و هم اکنون نيز در ميان ايرانيان رواج دارد. ايرانيان در اسفند و قبل از نوروز در ظرفهای کوچکی گندم و جو و عدس و امثال اينها را سبز می کنند و اين سبزه ها را در سفره عيد گذاشته و تا روز سيزده نوروز نگاهداری می کنند. در ايران کهن، "بـيست و پنج روز پيش از نوروز، در ميدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا مي شد و بر فراز هر ستوني دانه هايی از حبوبات می کاشتند؛ و در ششمين روز فروردين، خرداد روز، با سرود و ترنم و شادي، اين سبزه ها را مي کندند و براي فرخندگي به هر سو مي پراکندند".
يکي از آيـين هاي کهن پـيش از نوروز ياد کردن از مردگان است که به اين مناسبت بر سر مزار درگذشتگان مي روند و برای آنان خيرات می دهند. ايرانيان شيعه، در موقع سال تحويل، به زيارت قبور امامان و امامزادگان ميروند. زيارت از مزار شهيدان انقلاب اسلامی و تجديد ميثاق با آنان از جمله مراسم پسنديده ما است.
در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف "س" آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها است. در سفره هفت سين سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني (مسلمانان قرآن و زرتشتيان اوستا و ...) نيز زينت بخش و آسمانی نمودن سفره هفت سين است. سبب گزينش هفت سين روشن نيست، اما عدد هفت يکی از اعداد مورد احترام و مذهبی ايرانيان باستان بوده است. احتمال می رود هفت سين را به مناسبت هفت امشا سپند (بزرگترين فرشته مزديسنا) برگزيده باشند. بعضی هم معتقدند که بجای هفت سين هفت شين می تواند باشد هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود.
در وقت تحويل سال، همه اعضاي خانواده ها در خانه هاي خود گرد مي آيند و در کنار خوان نوروزي مي نشينند. شمع هاي شمعدان يا چراغ هاي روي خوان نوروزي را پيش از تحويل سال روشن مي کنند، و سکه ها و اسکناسهايي لاي قرآن مي گذراند. همه چشم به قرآن و آب و گل و ماهي مي دوزند و منتظر اعلام سال تحويل مي شوند. در ميان مسلمانان، رسم چنين است که پس از تحويل سال، همه اعضاي خانواده به يکديگر «عيد مبارکي» مي گويند. کوچک ترها دست بزرگترها را مي بوسند و بزرگ تر ها صورت کوچک ترها را. آنگاه، بزرگ خانواده دعاي سال تحويل زير را مي خواند و ديگر آن را تکرار مي کنند: يا مّقَلِّبَ القُلوبِ و الاَبصار، يا مُدبِّرَ الَّيلَ وَ النَّهار، يا مُحَوِّلَ الحولِ وَ الأحوالِ حَوِّل حالَنا اِلي اَحْسَنِ الحال پس از خواندن دعاي سال تحويل، بزرگ خانواده قرآن را مي گشايد و هفت سوره يا هفت آيه از قرآن را که با کلمه «سلام» آغاز مي شود، مي خواند. با خواندن اين آيات، آفت ها و بلاهاي آسماني و زميني و شيطان را از محيط خانه و خانواده دور مي کنند و سلامت و آرامش را به خانه در سال نو مي آورند. آن گاه به رسم تيمن و تبرک، بزرگ خانه به هر يک از اعضاي خانواده پولي را که لاي قرآن گذاشته است، مي دهد. در اين هنگام همه دهان خود را با شيريني سفره نوروزي شيرين مي کنند. همچنين عامه مردم چنين مي پندارد که به هنگام تحويل سال در هر جا که باشند تا آخر سال حضور در آن جا برايشان بسيار آسان و ميسر است. از اين رو برخي از آنان زمان تحويل سال را در فضاي قدسيانه زيارتگاه ها و امامزادگان شيعه مي گذرانند و در لحظات خجسته گردش سال، با دعا و نيايش در اين جايگاه هاي روحاني با جهان مينوي و ملکوتي ارتباط معنوي برقرار مي کنند. زيارتگاه هايي که بيشتر مردم آغاز نوروز را معمولاً در آن جاها مي گذرانند، عبارتند از زيارتگاه هاي حضرت امام رضا (ع) در مشهد، حضرت معصومه (س) در قم، حضرت عبدالعظيم در شهر ري، احمد بن موسي بن جعفر (ع)، معروف به شاه چراغ در شيراز و چند امامزاده ديگر در شهرهاي ايران.
از اول تا دوازدهمين روز نوروز را مردم به رفت و آمد به خانه بزرگان و خويشان و آشنايان و ديد و بازديد از يکديگر و شادباش گويي به هم اختصاص مي دهند. اين رسم از قديم ميان گروه ها و قشرها و طبقات مختلف اجتماعي در شهر و روستا مرسوم بوده است. تجديد ديدار با جانبازان، خانواده شهدا و بازديد از خانه های سالمندان از جمله مراسم و ارزش های نيکوی نوروزی و برخاسته از برکات انقلاب شکوهمند ايران اسلامی است. در مراسم ديد و بازديد نخست کوچک تر ها به عيد ديني بزرگتر ها مي روند، بعد بزرگ ترها بازديد کوچک ترها را پس مي دهند. در نخستين روز عيد، بستگان و دوستان به ديدن کساني که عزيزي را در سال کهنه از دست داده اند مي روند و به بازماندگان او «سرسلامتي» مي دهند. در شهرها، افرادي که پايه و شأن اجتماعي بالايي در جامعه دارند، روزي را در خانه مي مانند يا به اصلاح «مي نشينند» تا ديگران براي عيد مبارکي به ديدنشان بروند. در روستاها نيز در روز اول عيد زارعان و رعايا به ديدن مالک، کدخدا، ملا و ريش سفيدان مي روند. در ديد و بازديدها مردم به يکديگر دست مي دهند و کوچکترها دست بزرگترها و بزرگترها روي همديگر را مي بوسند و به هم «عيد مبارکي» مي گويند. اگر ايام نوروز به ماهها و روزهاي سوگواري، به ويژه به دهه نخست ماه محرم بيفتد، مردم در ديد و بازديدهاي خود به جاي تبريک گفتن، معمولاً صلوات مي فرستند و شمر و يزيد را در ايام محرم و ابن ملجم را در روز قتل حضرت علي (ع) لعن مي کنند. اگر ايام نوروز به ماه رمضان بيفتد، مردم پس از روزه گشودن به خانه هاي يکديگر و ديد و بازديد مي روند. روز سيزده را هم به بعد از ماه رمضان موکول مي کنند. مردم عيد نوروز را در ماه محرم نمي گيرند و معمولاً در اعياد قربان و غدير که پيش از دهه محرم قرار دارد به عيد مبارکي مي روند و گندم سبز مي کنند. کساني هم که عقد يا عروسي کرده اند هدايايشان را در روز عيد غدير مي فرستند و ممکن است سفره نوروزي مختصري که حاوي قرآن مجيد، سبزي، آينه و ميوه است انداخته شود. ولي ديد و بازديد و تبريک به کلي مفهومي ندارد.
رسم نوروزانه يا عيدانه از ديرباز در ايران ميان مردم طبقات و اقشار مختلف معمول بوده است. تا چندي پيش، نمايندگان اصناف و طبقات مردم که به ديدن بزرگان مي رفتند، هر صنف و گروه، بنابر پايگاه و شأن اجتماعي و شغلي که داشت، هديه اي براي آنها مي بردند. مردم ايلياتي و زارعان روستايي نيز براي بزرگ و ريش سفيد روستا عيدانه مي برند. در اين روزگار رسم هديه دادن و هديه گرفتن در ايام نوروز ميان مردم بيش از پيش معمول است. پدران و مادران به فرزندان و نوعروسان و تازه دامادان خود، بزرگترها به کودکان، دوستان به يکديگر و دولت و کارفرمايان به کارمندان و کارگران هديه و عيدي مي دهند. تا چندي پيش، عيدي کودکان، تخم مرغ رنگين، ساز دهني، وغ وغ صاحاب، عروسک، جغجغه و سکه صاحب زمان و آجيل و نخودچي بود. امروزه بيشتر اسباب بازي، پول نقد و سکه و توپ و کتاب و لباس و ..... هست. در برخي از شهرها صبح عيد نوروز يک بشقاب گندم برشته، يک بشقاب نان شيريني به اضافه تخم مرغ رنگي به کوچک ترها داده مي شد. بشقاب گندم برشته شامل کنجد ـ گندم ـ شاهدانه ـ نخودچي و کشمش بود. معمولاً سکه از پنج ريالي تا سکه هاي طلا عيدي داده مي شود.»
سيزده، روز پايان دوره جشن هاي نوروزي است. در اين روز مردم بنا بر يک سنت فرهنگي از خانه ها بيرون و به دشت و صحرا و باغ مي روند تا آخرين روز عيد را در طبيعت و در کنار سبزه و گياه و آب روان چشمه ها و جويبارها به شادي و خوشي بگذرانند. در گذشته، مردم قيد و بندي براي رفتارهاي خود در روز سيزده نمي پذيرفتند و با پرخوري ها و هوسبازي ها و شادخوارگي ها نظم و قرارهاي اجتماعي را بر هم مي زدند و آشوب و آشفتگي هايي در روال معمول زندگي خود پديد مي آورند. رفتارهاي بي بند و بار و آشوبگرانه برخي، حوادث ناگواري مي آفريد که گريبان آنها و ديگران را مي گرفت و گاهي مصيبت هايي به بار مي آورد. مردم اين مصيبت ها و نا خجستگي ها را اثري از نحسي شماره سيزده مي پنداشتند. از اين رو، سيزده فروردين را هم نحس و بدشگون مي انگاشتند. در زمان کنوني با دگرگوني هاي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي در جامعه ايران و تغييرات در چگونگي برگزاري مراسم سيزده بدر و پديد آمدن رفتارها و آئين هايي مطابق و مناسب با فرهنگ مردم جامعه کنوني، باز مردم ايران در هر جايي که هستند سيزده نوروز را با شور و گرمي و سرور مانند گذشته در بيرون از خانه ها و در دشت و باغ و بوستان جشن مي گيرند. براي گذراندن اين روز در فضاي باز طبيعت کوه و دشت آرزو مي کنند که روز سيزده شان، روزي آفتابي و گرم باشد. از صبح زود سيزده هر چند خانواده نزديک و خويشاوند با هم شيريني و آجيل باقي مانده از ايام عيد را با خوراک آماده مانند سبزي پلو با کوکو، باقالي پلو با گوشت، و بار و بنشن و سير و پياز سرخ کرده و کشک ساييده و سرکه و رشته و ساير مخلفات آش رشته، که حتماً بايد در صحرا پخته شود، و کاهو و سرکه انگبين عصرانه، و سماور و قند و چاي و راديو و ...... با خود بر مي دارند و با اتومبيل و هر وسيله که مهيا باشد به خارج از شهر مي روند. در بيرون شهر، خانواده ها دسته دسته در کنار آب و سبزه يا زير درختان سبز بساط خود را مي گسترند و اجاق و آتش را روشن مي کنند و ديگ آش رشته را روي اجاق بار مي گذارند و سماور را آتش مي کنند. بچه ها به بازي هايي مانند (جفتک چارکش)، (الاکلنگ)، (گرگم به هوا) و (تاب بازي)، که از معمول ترين بازي هاست، مشغول مي شوند. پسران جوان هم معمولاً (الک دولک) بازي مي کنند. بزرگسالان هم هريک به گونه اي خود را سرگرم مي کند. ظهر، هر خانواده سفره اي مي گسترد و آش رشته و باقلاپور، يا سبزي پلو با کوکو و ماهي را که در ديس و کاسه و بشقاب کشيده شده در ميان سفره مي چيند و زن و مرد، پير و جوان و کودک با خنده و شوخي دور سفره مي نشينند و مشغول خوردن مي شوند. خوردن آجيل و کاهو با سرکه انگبين، عصرانه بيشتر مردم است. نزديکي هاي غروب قبل از ترک کردن صحرا، هر خانواده سبزه اي را که پيش از نوروز به نشانه برکت و فراواني کاشته اند، در آب مي اندازند و به خانه هاي خود بازمي گردند. مردم همراه طبيعت درحقيقت، در قالب آيين هاي نوروزي که از چند روز پيش از گردش سال تا روز سيزده فروردين ادامه مي يابد، مردم همراه طبيعت، گذاري رمز گونه از يک مرحله حيات به مرحله ديگر دارند. آنان همراه با حيات دوباره زمين پس از گذر از زمستاني سخت، دگرگون شده و زندگي تازه اي را از سر مي گيرند: در آغاز اين گذار، مردم با خانه تکاني و پلشت زدايي در روزهاي پاياني سال کهنه از آنچه رنگ فرسودگي و کهنگي و سياهي دارد، جدا مي شوند و دوري مي گزينند و در پايان آن بار ديگر به دامان طبيعت باز مي گردند تا زندگي دوباره زمين را نظاره گر باشند، نشانه هاي قدرت خداوند را در در و ديوار وجود دريابند و به ياد آورند که بخشي از طبيعت هستند و نبايد آن را به دست فراموشي بسپارند. شايد هم به همين دليل است که اين روزدر کنار نامگذاري سنتي ايرانيان، روز طبيعت نيز نام گرفته است. نوروز با همه طراوت و پاكي اش و با همه خوبي هايي كه دارد، آداب و رسوم بدي نيز به همراه دارد و همانگونه كه گراميداشت سنن پسنديده نوروزي خوب است، مبارزه با عادات منفي آن نيز لازم است. در ذيل به مواردي كه به نظر ناپسند مي آيند اشاره مي گردد. 1- اسراف 2- چهارشنبه سوري 3- لهو و لعب و اتلاف عمر
1- اسراف: اسراف و خريدهاي زايد را بايد از جمله عادتهاي منفي نوروز دانست لباسهاي گران قيمت، تنقلات آنچناني و ..... همه مواردي هستند كه در ا يام سال جديد به حدي فراتر از نياز صورت مي گيرند و اين معناي اسراف است كه دين مبين اسلام بشدت با آن مخالف است. گرچه استفاده از نعمات الهي خوب است و مورد تاييد دين، ولي زياده روي در اين امر مورد نهي اسلام است. در قرآن کريم مي خوانيم: «كلوا و اشربوا و لا تسرفوا» يعني بخوريد و بياشاميد (از نعمات الهي استفاده كنيد) ولي اسراف نكنيد. و در آيه ديگري خداوند اسراف كاران را چنين انذار مي دهد: «ان المسرفين هم اصحاب النار» يعني اسراف كنندگان اهل دوزخند. و آيات فراوان ديگري كه در اين زمينه وجود دارد، در تعيين اينكه اسراف چيست و علامت اسراف و مسرفين كدام است. در روايتي از امام صادق (ع) مي خوانيم: «براي اسراف كار سه علامت است: مي خرد آنچه نياز ندارد، مي پوشد آنچه را نياز ندارد و ميخورد آنچه را لازم ندارد.»
2- چهارشنبه سوري: از ديگر عادات منفي سال جديد چهارشنبه سوري است اگر از پيشينه تاريخي آن بگذريم اين سنت به همراه خود مسايلي دارد كه بشدت با اسلام مخالف است. از آن جمله: مزاحمت براي مردم. در اين زمينه پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: هر كسي مومني را بيازارد مرا آزرده است. همچنين امام سجاد (ع) مي فرمايد: خودداري از اذيت كردن مردم نشانه كمال عقل است. ضررهاي جاني: چهارشنبه سوري مي تواند ضررهاي جاني و مالي زيادي براي انسان داشته باشد و مسلم است كه اسلام وارد كردن ضرر را به خود و ديگران جايز ندانسته است.
3- لهو و لعب و اتلاف عمر: از ديگر عادتهاي ناپسند نوروز تضييع وقت است. گرچه اسلام به معاشرت اهميت فراوان داده است و ديد و بازديد در اين ايام فرخنده پسنديده است ولي گاهي اين مجالس از حد مقبول و اعتدال گذشته و به لهو و لعب شبيه مي شوند كه اين امر نيز نمي تواند مورد قبول دين اسلام باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:52  توسط جوياي معنا
|
سخن:
زندگی ، پیشکشی است برای شاد زیستن . ارد بزرگ
بگذار دستت را نگیرد! جوانی نزد شیوانا آمد و از شوهر خواهرش گله کرد. اوگفت: "پدرومادرم فقط من و خواهرم را دارند. خواهرم چندین سال است ازدواج کرده و همسری مسن و جاافتاده و سرد و گرم روزگار چشیده دارد. او می خواهد ثروت پدر و مادرم را به نفع خود بالا بکشد و به همین خاطر چون مرا مزاحم خود می بیند به شکل های مختلف مرا عصبی می کند و وقتی از کوره در می روم واکنش های غیر عادی مرا زیر ذره بین قرار می دهد و می گوید که خانواده باید مرا از خود طرد کنند. البته این اتفاق نمی افتد و هم پدر و مادر و هم خواهرم و همینطور بقیه اعضای فامیل اجازه نمی دهند من از آنها دور شوم. اما این آقا دست بردار نیست و هر وقت سروکله اش در خانه ما پیدا می شود به شکلی با رفتاری سعی می کند مرا عصبی کندو وادار به داد وفریاد نماید. احساس می کنم بازیچه او شده ام و او هرجا که می خواهد مرا با خود می کشد. بگو چه کنم ؟!" شیوانا تبسمی کرد و گفت:" خوب عصبانی مشو!" پسر جوان لبخندی زد و گفت:" هرکسی یک رگ عصبانیت دارد و او می داند چگونه آن رگ مرا ضربه بزند. وگرنه در حالت عادی همه مرا شخصی شوخ و بذله گو می دانند!" شیوانا کمی فکر کرد و گفت:"آیا ازدواج کرده ای؟" پسرجوان سری تکان داد وگفت:" بله! و اتفاقا او با این رفتار توهین آمیزی که جلوی جمع با من انجام می دهد مرا در مقابل همسر و خانواده همسرم هم خرد کرده است و از ارزش انداخته است!" شیوانا پرسید:" آیا تا به حال تصمیم گرفته ای کدورت های گذشته را کنار بگذارید و با هم آشتی کنید!؟" پسرجوان گفت:" البته اما او حساب شده این رفتار را انجام می دهد و قسم خورده است که هرگز با من خوش خلق نمی شود. به عبارتی با این رفتار از بقیه هم زهر چشم گرفته است که با او شاخ به شاخ نشوند وگرنه ازدستش می دهند!" شیوانا در حالی که نمی توانست لبخندش را پنهان کند گفت:"خوب همین نقطه ضعف اوست. اگر به سمت او دست دوستی دراز کنی او دست تو را طبق قوانین و قواعد ذهنی خودش نمی گیرد. تو اینکار را انجام بده و اتفاقا جلوی جمع هم انجام بده و آنقدر طولش بده که همه ببینند! یعنی هر وقت در کوچه و بازار و جلوی خیابان با او روبرو شدی فورا دست دوستی ات را دراز کن و بگذار او دست تو را نگیرد. دیری نمی گذرد که با همه جاافتادگی و تجربه و هیبتی که برای خود دست و پا کرده ، به خاطر این ضعف از چشم مردم می افتد و همه حق رابه تو می دهند و دیگر حنای او بین بقیه رنگی نخواهد داشت!" پسرجوان با حیرت پرسید:" یعنی می گوئید من خودم را خوار و ذلیل کنم و به سمت او دست دوستی دراز کنم با وجودی که می دانم او دست مرا پس خواهد زد!؟ اینکه باعث می شود پیش همسر و خواهر و فامیل و پدر و مادر خرد و ذلیل شوم!؟در واقع او از اینکه دست مرا جواب نمی دهد سرشار از غرور و شادی خواهد شد؟! این دیگر چه جور نصیحتی است؟!" شیوانا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:" همین که گفتم! غرور نقطه ضعف انسان های مغرور است و تواضع برگ برنده انسان های فروتن و قدرتمند. تو از برگ برنده ات استفاده کن و بگذار او توسط خودش از نقطه ضعفش ضربه بخورد!" پسرک چیزی نگفت. سر به زیرانداخت و رفت. چندهفته گذشت و شیوانا پسرک را در بازاردهکده دید. از او راجع به شوهرخواهرش پرسید. پسرک شاد و خندان گفت:"با همسر و پدر ومادر هماهنگ کردم و در جلوی جمع دست آشتی به سمتش دراز کردم. دقایقی طولانی دستم به سوی او دراز بود و او همچون کودکان خود را لوس می کرد و دستم را پس می زد. نتیجه این شد که بعد از آن روز من ناگهان نزد فامیل ارج و قرب و حرمت زیادی پیدا کردم و همین حرمت باعث شد او دیگر با من کاری نداشته باشد. اکنون دیگر با هم خیلی خوب و مهربان و صمیمی شده ایم. چون خوب می داند هر وقت دعوایی سربگیرد من فورا مقابل جمع دستم را به سویش دراز می کنم تا غائله ختم به خیر شود.من با یک دست آشتی دراز کردن از او که چندین سال از من بزرگتر است پخته تر و عاقلتر به نظر می رسم و او این را به خوبی در چشمان بقیه خوانده است.برای همین دیگر به من کاری ندارد. همه چیز به یکباره با یک دست دادن و جواب نگرفتن حل شد!؟به همین سادگی!"
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:44  توسط جوياي معنا
|
|
|